تبليغاتX
چون اشك در باران - سرویس اداری حق خانوادگیa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

سرویس اداری حق خانوادگی

بعضي از روزها كه تعداد استفاده كنندگان از سرويس رفت و آمد اداره زیاد می شد يكي دو نفر مجبور مي شدند كه به ايستند و يا در صندليهايی كه به زور گنجایش دو نفر را داشتند سه نفري تا مقصد يك جوري هم ديگر را تحمل كنند. در چنین مواقع ای بود كه نماينده سرويس و يا همكاران ديگر به فكر چاره مي افتادند. اولين اقدام اين بود كه پيشنهاد مي شد كارت اجازه استفاده از سرويس كنترل شود و افرادي كه بدون مجوز سوار مي شوند شناخته شوند.  اگر چه این تدبیر برای آن روز مشکلی را حل نمی کرد و من به خاطر ندارم کسی را به دلیل نداشتن کارت از سرویس پیاده کرده باشند ولی  یکی دو هفته ای آنان که کارت نداشتند کمتر با سرویس می آمدند . گزینه ی دیگر دو تا یکی کردن خانمهايي بود كه تنها نشسته اند و از آنها خواسته مي شد كه هر دو نفر كنار هم بنشينند (توضیح اینکه كمتر كسي  در جهاد روي صندلي كنار خانمي نامحرم مي نشيند). يا مادراني كه كودكان خود را كنارشان نشانده اند آنان را روي پاي خود بگذارند تا در مجموع صندلي هايي آزاد شود و آقايان ايستاده بتوانند بنشينند. در بين مسافران سرويس ما خانم ناشناسي بود كه دو سالي همراه كودكش هر روز دو صندلي را اشغال مي كرد (عجله نكنيد، به زودي متوجه خواهيد شد كه چرا واژه اشغال را بكار بردم). مواقع اي كه تعداد مسافران زياد مي شد و غر زدنها هم شروع مي شد اين خانم با اكراه فرزندش را روي پايش مي گرفت تا خانم ديگري بتواند كنار او بنشيند. جالب اينكه هرگاه مقرر مي شد كارتهاي سرويس بازديد شود ایشان به بهانه اي از نشان دادن کارت خود سر باز مي زد. تا اينكه روزی به اصرار يكي از هم سرويسي ها اعتراف كرد كه خود شخصا" كارمند بانك است و به جاي همسر جهاديش از سرويس جهاد استفاده مي كند. این خانم کماکان از سرویس ما استفاده می کرد تا اینکه فهميديم همسرش نيز مسافر يكي ديگر از سرويسهاي جهاد است! پس از این دیگر او را در سرویس ندیدم. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2007/5/2 ساعت | لینک ثابت |