تبليغاتX
چون اشك در باران - دمکراسی از نوع وطنیa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

دمکراسی از نوع وطنی

  معاون وزير در امور طرح و برنامه از درخواستهاي چپ و راستي كه بيشترشان مربوط به نيازهاي مالي مي شد به تنگ آمده بود و قصد نداشت مانند خليفه ها از زير شال كمري خود كيسه هاي كوچك سكه به كسي انفاق كند، به همين دليل تصميم گرفت صندوق قرض الحسنه اي در معاونت راه اندازي كند.اعتبار اوليه مورد نياز آن را تدارك ديده بود و مي بايست مجمو عه اي هم براي اداره صندوق در نظر مي گرفت. كمي پس از اذان ظهر روز بود كه نامه اي به دستم رسيد به اين مضمون كه از همكاران زير مجموعه خود بخواهيم با دادن راي دونفر را براي عضويت در هيئت مديره اين صندوق كانديد كنند.و در آخر هم نا باورانه اضافه شده بود : "كه مقرر است يكي از اين دو نفر مدير كل دفتر باشد"! سراپاي نامه برايم جاي سوال داشت. جواب آن را طي نامه اي گله آميز مبني بر اينكه چنين انتظاري دمكراتيك نيست، نوشتم. اختيارات نويسنده را هم در اين خصوص زير سوال بردم.چرا كه ايشان تا جايي كه به اطلاع عموم رسيده بود در صندوق مورد نظر مسئوليتي نداشت.

  درست يادم نيست، همان روز يا فرداي آن روز در راهرو اداره بودم كه يكي از همكاران كه ازعزيزان آزاده بود، دستم را گرفت و به پاي تابلو اعلانات برد.  يكي ازهمكاران جهادي كه از زمان واقعه 2 خرداد از من و امثال من كمي دلخور بود تصويري از اين نامه مرا بدون امضاء حاشيه نويسي كرده بر تابلو اعلانات زده بود  (البته دوست آزاده ام به من گفته بود كه اين كار كيست). پاي تابلو ايستاده صحبت مي كرديم كه كم كم به شمارمان اضافه شد تا اينكه 6 نفر شديم. همين موقع فردي كه  نامه را بر تابلو زده بود از راه رسيد. به او گفتم كه چرا نظراتت را امضاء نكرده اي تا مردم بتوانند در اين باره قضاوت كنند.گفت كه نظر مردم چه ارزشي مي تواند داشته باشد.گفتم همين روش فكري بود كه وضعمان اينطور شد. گفت مگر وضعمان چطور است؟ گفتم همينكه مي بينيد. در حالي كه چهره اش تغيير حالت مي داد با لحني پرخاشگر گفت: "مي بينم. جامعه اي را مي بينم كه لجن و كثافتي چون تو را پرورش داده است." خيلي خونسرد آنچنان كه گويي آمادگي آن را از قبل  داشته ام، به آرامي محل را ترك كرده از طريق پله ها به اداره رسيدگي به شكايات در طبقه هفتم رفتم . آنجا با راهنمايي كارشناس مربوطه دادخواستي تهيه كرده تحويل دادم. اينجا بود كه آثار آموزه هاي خاتمي را در خود احساس كردم. فرداي آن روز از واحد رسيدگي به شكايات با من تماس گرفته شده از من خواستند كه براي داعيه خود شاهد بياورم. به اولين كسي كه مراجعه كردم و بيشترين احتمال را مي دادم كه قبول كند جواب منفي گرفتم. او عذر خواست و گفت چون در شرف باز نشستگي هستم و رييسمان (همان متشاكي ما) فرد با نفوذي است مي ترسم مرا اذيت كند. نفر دوم از جناب سرهنگ هاي بسيجي بود و بارها و بارها حز ب الهي بودنش را به هر طريق كه مي توانست به نمايش گذاشته بود. او همچون دوست عنقريب باز نشسته امان منتها با لحن و ادبياتي ديگر عذر خواست و گفت كه در صورتي كه عليه اين فرد شهادت بدهد فضاي كاري نامطلوبي برايش درست خواهند كرد. سراغ بقيه نرفتم چرا كه ديده بودم جز يك نفر همه از او حساب مي بردند. حتي يكي از آنها كه سيد هم بود سيلي محكمي از اين رفيق ضد اصلاحات ما دريافت كرده بود. قصد به كار گيري استعاره را در نوشته هايم ندارم. كاملا" در ست متوجه شديد اين آقاي راست افراطي در يك مشاجره اداري سيلي محكمي در صورت اين سيد و همكار ما نواخته بود. در نهايت رفتم سراغ همان "يكي ديگر".خوشبختانه اين همكار كردستاني آذري زبان ما قبول كرده و كتبا"شهادت داد.دو سه روزي از ماجراي ناسزا گويي اين تماميت خواه اداره مان مي گذشت كه خبر دادند كه سكته كرده است و الا و بلا بايد از او احوال پرسي كنم. با خود گفتم ترا به خدا ببين اگر من سكته كرده بودم همين آدمها وبه خصوص خود چماق به دستش مي گفت: "هر كه با آل علي در افتاد ور افتاد" (يادم رفت كه بگم او نيز سيد بود).  به منزلش زنگ زده با او احوال پرسي كردم.مدتي گذشت خيلي ها واسطه شدند كه شكايتم را پس بگيرم. حتي شنيدم مدير كل خودمان هم مورد را به نفع او در اداره رسيدگي به شكايات پيگيري كرده است. تا در نهايت شش ماهي بعد رو نوشت نامه اي در اين خصوص به دستم رسيد كه طي آن موضوع درگيري ما به سازمان بازرسي گزارش شده بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/12 ساعت | لینک ثابت |