چون اشك در باران
منوی وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست
پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب

وقتي دوباره به دفتر مركزي بازگشتم ( كه به تفضيل در باره آن سخن خواهم گفت) مدير دفتر بودجه به قسمت ديگري منتقل شده بود. مدت بيست روزي اين دفتر مدير كل نداشت. مدير جديد را اولين بار در نمازخانه دفتر مركزي در حالي ديدم كه بنا بود به عنوان مدير كل دفتر بودجه معرفي شود. خيلي آرام به نظر مي آمد. فرمانبري از چهره اش فوران مي زد. بعدا" معلوم شد كه همينطور هم هست. او به بريدن سر با پنبه اشتهار داشت. معلوم بود كه از اين موضوع بدش هم نمي آيد. نمي دانم از خود نمي پرسيد كه اصلا" چرا بايد سري بريده شود كه حالا اينكه با پنبه باشد يا هر چيز ديگر. شخصيت او در نوع خود منحصر به فرد بود. او مظهر ثبات و آرامش بود. در كمال ادب و متانت امور را رتق و فتق مي كرد. به نظر مي آمد هيچ چيز نمي توند او را عصباني كند. شايد بشود گفت او متضاد مفهوم واژه انقلاب بود. او منشا هيچ تغييري نمي توانست باشد. شايد همين رمز موفقيتش در حفظ ركورد 16 ساله مديريت در يك پست بود. او نقطه مقابل دوست انقلابيم بود و جالب اينكه هردو آنها مدعي اصولگرايي بودند. اسم او را قبلا" شنيده بودم در اجراي امور حفظ وضعيت موجود برايش محور و اولويت اول بود. به همين دليل تصميم گيريهايش براي من كه براي تغيير آمده بودم اغلب ترمزي آزار دهنده مي نمود. او با اينكه متواضعانه و با ظرافت خاصي به تهراني الاصل بودنش مي نازيد. معلومم نشد چرا گاه لهجه اصفهاني پيدا مي كند. حدس مي زنم شايد به اقتضاي موقعيت خود در زماني كه زير مجموعه مقامات عالي اصفهاني بوده است با اين پوشش حريم امني براي خود ساخته باشد. در مجموع آشنايي با او برايم تجربه مفيدي بود. اول از نحوه بازگشتم به دفتر مركزي بگويم. در موسسه كه بودم اوضاع و احوالي رويايي داشتم. خانه سازماني، محل كار نزديك، همكاران نسبتا" همفكر و خلاصه هر چه در يك شغل عالي مي توان يافت همه را با هم داشتم. از زماني كه در دفتر مركزي بودم همكاري داشتم كه به دليل نگاه مشترك به وظيفه ي كارشناسي با هم خيلي صميمي شده بوديم. اين دوست كارشناس من كه حالا ديگر يكي از معدود مديران كار بلد به شمار مي آمد، سه چهار ماهي بود كه اصرار داشت كه من بايد به دفتر مركزي بازگردم. استدلالش هم اين بود كه اعتبارات ملي نجومي است و دقت در كارشناسي اثرات بسياري در نقش دستگاهمان در اقتصاد ملي خواهد داشت. عقيده داشت كه من در قياس با كار فعلي مي توانم موثرتر باشم. البته بعد ها فهميدم كه او با يكي از روساي زير مجموعه اش مشكل داشته و تعويض او منوط به جايگزيني با فرد مناسب از سوي مقامات ارشد تر بوده است. خلاصه اينكه شروط هر دو طرف طرح شده و پس از تفاهماتي كه حاصل شد نامه انتقالي من نوشته شد. در موسسه شرايط بي مانندي داشتم. رييس از من پرسيد كه اگر فكر مي كنم كه آنجا موثر تر هستم، بسمه ا... . در مدت زماني كه من تشريفات انتقال خودم را طي مي كردم، مدير بودجه دفتر مركزي عوض شد و همانطور كه گفتم اين مدير ركورد دار در حفظ وضعيت موجود تصدي امور را به دست گرفت. و نكته سرنوشت ساز براي من اين بود كه مدير جديد هيچيك از تعهدات سلف خود در قضيه ي جابجايي من را گردن نگرفت. صد البته حق چنين كاري را هم داشت. چون او قولي به من نداده بود. روزهاي اول همكاريمان، جريان شغل دومم را با او در ميان گذاشتم و از او خواستم كه تمهيداتي از لحاظ درآمدي براي من در نظر بگيرد تا فعاليتهاي جانبي اقتصاديم را كنار بگذارم. توضيح دادم كه مايلم تمام وقتم را صرف وظيفه اي كه به تازگي پذيرفته ام بكنم. با اينكه خود را از پيشكسوتان جهاد مي دانست واكنشش اصلا" جهادي نبود. در كمال تعجب گفت مگر داشتن كار دوم چه اشكالي دارد و اضافه كرد كه خود او نيز در دانشگاه تدريس مي كند. به ياد زماني افتادم كه داشتن شغل بعد از ظهر در جهاد نكوهش مي شد. حتي يكبار مجبور شدم كار نيمه وقتم را در يك نشريه ورزشي كنار بگذارم.
نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/28 ساعت | لینک ثابت |