تبليغاتX
چون اشك در باران - داستان بلدرچين به كمكم آمدa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

داستان بلدرچين به كمكم آمد

 

با آنكه انصافا" فضاي حاكم بر تشكيلات جهاد بيشتر ارزشي بود تا هر چيز ديگر، با اين حال بودند افرادي كه نه به ارزشها پايبند بودند و نه از مقررات اداري تمكين مي كردند. اين قبيل افراد توانسته بودند در مقطعي خود را هم رنگ محيط كرده و جامه به ظاهر خدمت بپوشند و در غيبت نظارت و ارزيابي سيستماتيك و گاه در پناه سعه صدر بيش از حد مسولين، به حيات سازماني خود ادامه دهند. يكي از اين آدمها فردي بود كه مرا به ياد شعبان بي مخ مي انداخت. در تاييد اين گفته كه دل به دل راه دارد، با هم سركار زيادي نداشتيم. تنها دو برخورد گفتني از او به ياد دارم كه برايتان مي نويسم.

ادبيات گفتاريش بيشتر به كارگزاران ميدانهاي بار مي مانست تا كارمندان اداري. كارهاي اداري به خصوص برنامه ريزي را سوسول بازي مي دانست. خوب البته كه معلوم است از من كه در واحد برنامه ريزي كار مي كردم چه تصويري در ذهن داشت. مدتي بود كه درخواست كرده بوديم براي بايگاني دفتر برنامه ريزي و بودجه قفسه كتاب خريداري شود. اين همكار به اصطلاح خودش هيئتي ما كه مسول اين كار ها بود، زير بار نمي رفت. هر بار به بهانه هايي درخواست ما را به نوعي دست مي انداخت. يك پنجشبه، با ياد داستان بلدرچين كتاب دبستانمان شال و كلاه كرده و از چهار راه حسن آباد به مقدار لازم قفسه و نبشي خريده و روز بعد با اتومبيل خودم به اداره بردم. نيم روزه همه قفسه ها را در داخل كمد بزرگي نصب كرده، كار را تكميل كردم. يكي دو هفته بعد در راهرو به هم رسيديم در حالي كه پوزخندي بر لب داشت گفت در فكر قفسه هاي شما هستم. گفتم كه ديگر نيازي نيست و از كنارش رد شدم. لحظاتي بعد به اتاقمان آمد و خيلي جدي گفت كه آمده است تا اندازه داخل كمد را بگيرد و در آينده نزديك قفسه ها را نصب كند. با باز كردن در كمد آنچه بايد بفهمد فهميد. يك روز ديگر پشت ميزم نشسته بودم كه بدون كوچكترين هماهنگي قبلي وارد اتاق شد و نزديك ميزم آمد، خم شده، در حالي بدنش بدنم را لمس مي كرد كشوي ميزم را بيرون كشيد و زيرو رويش را برانداز كرده آن را بست. از كارش خيلي تعجب نكردم اما لابد از نگاهم معلوم شده بود كه از رفتارش خوشم نيامده است. معاون اداري مالي كه هم اتاقم بود بلافاصله گفت كه او (شعبان بي مخ) قصد دارد كه تعدادي ميز مثل ميز من خريداري كند. دو دستم را بالا برده خدا را شكر كردم كه قصد خريد لباس زير نداشته است. پس از آن سعي مي كرد كمتر با من سرو كار داشته باشد.   


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/23 ساعت | لینک ثابت |