تبليغاتX
چون اشك در باران - دبير خانه سازمان هاي بين الملليa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

دبير خانه سازمان هاي بين المللي

 

 

     با اذيت و آزاري كه از جانب اين مدير اجاره اي، همان نامديري كه به وساطت دايي دم كلفتش از زير دوش بر ما فرمان مي راند و توصيه يكي از دوستاني كه نظراتش را قبول داشتم، تصميم به ترك معاونت طرح وبرنامه گرفتم. درست همين موقع ها بود كه معاون وزير در معاونت طرح و برنامه عوض شد. معاون جديد با هر جابجايي مخالفت مي كرد و در اولين درخواست حضوريم گفت: "نوبت ما كه شد آسمان تپيد؟" و موافقت نكرد و ديدم كه زير  درخواست كتبي جابجاييم نوشته كه به دفتر سازمانهاي بين الملل منتقل شوم. آنجا را به تازگي راه اندازي كرده بودند و مديريت آن را يك تحصيل كرده هند بر عهده داشت و بعدا" هم نماينده شهرش شد. از همان روز اول كه به من گفت بايستي مداركي كه در اختيار داشتي و به درد اين دبيرخانه مي خورد  مي آوردي" پيش بيني  كردم كه من با  اين آدم غير علمي و قانون گريز نمي توانم كنار بيايم. و همان هفته اول فهميدم كه حدسم درست بوده است. دبير خانه سازمان هاي بين المللي دو اتاق داشت كه پس از عبور از يك  نيم اتاق قابل دسترس بود و از اين نيم اتاق به عنوان اتاق منشي يا به اصطلاح آن روز ما دفتر دار استفاده مي شد.  سوم ارديبهشت سال هفتادوسه رسما" کارم را در دبیرخانه سازمان هاي بين المللي آغاز کردم. روز دوم، يكي دو ساعتي په پايان روز كاري مانده بود كه پس از ترجمه متنی چهار صفحه ای و  فاکسی که از فائو برای وزیر آمده بود پشت ميز ( منظور ميز بزرگي بود كه به عنوان ميز جلسه استفاده مي شد، آن موقع هنوز ميز و گوشي تلفن نداشتم) نشسته بودم كه دفتر دار نزد من آمد واز من خواست كه اتاق را ترك كرده باقيمانده ساعات كار را در كتابخانه باشم. دليلش را پرسيدم گفت كه مي خواهد به كلاس درس برود واجازه ندارد مرا در اتاق تنها بگذارد. به او خيلي صميمانه (كه امروز از آن همه سعه صدر خودم تعجب مي كنم*) گفتم كه خيلي دوست دارم كه كه اتاق را ترك كنم  ولي به عنوان عضو رسمي جهاد اين درخواست شما را نمي توانم اجابت كنم. اين حركت از جانب هركه باشد نوعي توهين به خودم وهمفكرانم به حساب مي آيد.  با تغيير لحن مايوسانه گفت:" پس من نمي توانم به كلاس بروم". گفتم:" هر طور كه صلاح ميداني".

    اين رفتارهاي نامهربانانه ادامه داشت تا اينكه يك روز به اتاق معاون وزير خواسته شدم. بدون مقدمه گفت كه شما زياد تلفني حرف مي زنيد. مرد شجاع و قابل احترامي بود ولي معلوم بود كه هنوز خيلي چيزها هست كه بايد ياد بگيرد. به او گفتم مگر تلفني حرف زدن خلاف است. گفت نه ولي شما زياد از تلفن استفاده مي كنيد. گفتم از كجا مي دانيد؟ گفت هر وقت زنگ مي زنم مشغول است. گفتم چه شماره اي را مي گيريد؟ گفت يادم نيست. گفتم من كه گوشي تلفن ندارم! مجبور شد كه بگويد دكتر( رييس مستقيمم ) به او گزارش كرده است كه من در استفاده از تلفن زياده روي مي كنم. به او گفتم حالا كه اين طور شد ادامه صحبتمان مي بايست با حضور دكتر باشد. چند دقيقه بعد دكتر نيز به جمع دونفري ما اضافه شد. صدايش در نمي آمد و در صندلي فرو رفته بود. رو به معاون وزير گفتم كه چرا ايشان در اين مدت حتي يكبار هم به من ايراداتم را متذكر نشده است. البته ذكر نكته اي در اينجا ضروري است وآن اينكه درست است كه من گوشي تلفن نداشتم ولي  از گوشي تلفني كه روي ميز او- يعني رييس مان- بود استفاده مي كردم و اين موضوع او را نا راحت مي كرد و البته من هم بنا نداشتم كه مكالمات تلفنيم را محدود كنم. به دو دليل، اول اينكه دليلي براي اين كار نمي ديدم بعد هم فكر كردم شايد اين نوع مزاحمت من باعث شود كه  اوتلاش جدي تري براي اختصاص يك گوشي روي ميز من بكند.  بنابراين مكالمه طولاني من را بهانه كرده به معاون وزير گله كرده بود.  احساس كردم معاون وزير از رفتار او و نحوه ارائه عدله لش مجاب نشد. به هر حال من براي انتقال به معاونت آموزش و تحقيقات مصمم بودم. و زماني كه معاون وزير خارج از تهران بود امضاء انتقاليم را از جانشين او گرفتم. دو خاطره فراموش نشدني ديگر از مدت كوتاهي كه در اين دبيرخانه داشتم بگم و بريم سراغ مطلب بعدي. جلسه اي شركت كردم كه موضوع آن انتخاب هديه براي شركت كنندگان يك سمينار بين المللي بود. پيشنهادات متنوعي داده شد. از گليم گرفته تا قاب هاي خاتم كاري شده. رييس جلسه اصرار داشت كه خاويار بدهيم. يكي از حضار گفت كه بچه هاي شيلات بنا دارند اينكار را بكنند. رييس جلسه لبخندي چاشني كلامش كرد ه گفت: كاري مي كنيم كه آنها اينكار را نكنند. منظورش را درست نفهميدم. با اينحال گفتم كه معمولا" در اينگونه مناسبات هديه ي ماندگار تري مي دهند. پاسخش هنوز هم باعث تاسفم مي شود. گفت:" خاويار ها را در كيسه هايي مي دهيم كه بعدا" هم قابل مصرف باشد"!  موضوع ديگر ماموريتي بود كه مي بايست همراه يك آلماني متخصص انرژي به معاونتهاي وزارتخانه رفته او را معرفي مي كردم.  یکی از روزهایی که با هم بودیم به من گفت: " چرادنبال انرژی هايي مي رويد كه مزيت نسبي نداريد(منظورش انرژي باد بود). شما بايد روي انرژي خورشيدي كار كنيد. در اين زمينه ايران بسيار غني است".  

 شايد هم از اين مي ترسيدم نكند با توجه به برخوردهايم در محل  قبلي، درگير ي درمحل جديد، تاييدي بر ناسازگاري من در سيستم اداري ارزيابي شود. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/7 ساعت | لینک ثابت |