چون اشك در باران
منوی وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست
پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب

پهلوانان جهاد و زلزله رودبار و منجیل
اولين دقايق ساعات كاري بود كه شنيديم بايد در اسرع وقت جهت برآورد خسارات بخش كشاورزي عازم مناطق زلزله زده بشويم. به هر يك از ما دقيق يادم نيست چقدر وقت دادند، اما مي دانم هنوز ظهر نشده بود همه اعضاء گروه در دو جيپ پاترول در اتوبان تهران قزوين بوديم. در سفر دوست انقلابي ما هم بود. هنوز به منطقه اي كه بتوان آثار تخريب را مشاهده كرد نرسيده بوديم كه اين دوست انقلابي ما قلبم را با اظهار نظرش به درد آورد. "شمالي ها آنقدر گوش مسافران را بريده اند كه خدا به آنها غضب كرده است". اگر چه در اين جور مواقع همواره حرفي براي گفتن دارم ولي در اين مورد نقسي برايم باقي نماد تا بتوانم حرفي بزنم.
در آن لحظه سكوت كردم. در راه راننده كه از عزيزان آذري زبان بود به راديو ي ترك زبان گوش مي كرد تا وقتي كه گوينده صحبت مي كرد ما متوجه نبوديم كه راننده به راديو بيگانه گوش مي دهد اما همينكه از راديو ترانه اي با صداي زن پخش شد متوجه موضوع شديم و همانطور كه بايد حدس زده باشيد دوست انقلابي ما بلفورسراسيمه وارد گود شد و اعتراض كرد. پس از رد و بدل شدن جملاتي كوتاه راديو خاموش شد و سفرمان در سكوت ادامه پيدا كرد. گويي كه پيچ راديو همه سرنشينان را ساكت كرده باشد. در ادامه سفر وانتي را ديديم كه ظاهرا" بنزين تمام كرده بود واز بارش معلوم بود كه زلزله زده است و هر آنچه باقي مانده بود بار كرده بود تا خود و زن وفرزدش كه دو ساله به نظر مي رسيد را نجات دهد. راننده به توصيه ي اين دوست انقلابي مي خواست به آنها كمك كند كه فرياد يكي از همراهان ما درآمد. اين همكار كه او نيز آذري زبان بود از قضيه ي راديو ناراحت شده بود و به اين صورت قصد تلافي داشت. او گفت: " آقا ماشين اداره است. چرا بي توجهي مي كنيد. اگر حين جا بجايي بنزين هردو ماشين سوختند چه ؟ ماشين به راهش ادامه داد و سكوت دوباره فضاي ماشين را اشغال كرد. شب را در گيلوان مانديم . در يكي از ساختمانهاي به جا مانده در گيلوان هيتهاي اعزامي به منطقه گرد هم آمدند و جلسه اي براي هماهنگي برگزارشده بود كه پس لرزهاي طولاني ساختمان را به شدت لرزاند. اينجا لازم است كمي به حاشيه بروم. در آن زمان راجعه به پهلوانان ايراني و مقايسه آنها با ساموراييها ژاپني فيش برداري مي كردم . در يك لحظه فضاي حاكم بر ساختمان مرا به ياد جلسات ساموراييها انداخت. هيچ كس از جايش تكان نخورد. نماينده رهبري در اين سفر مي شود گفت رييس جلسه بود يك لحظه همه به هم نگاه كردند و اينجا بود كه ساموراييهاي جهاد يكبار ديگر شجاعت خود را به نمايش گذاشتند. هنوز لرزشهاي ديوارها كاملا" تمام نشده بود كه نماينده رهبري ادامه سخنش را پي گرفت. از اينكه در اين جمع حضور داشتم به خود مي بالم. شب را همراه دوست انقلابيمان روي پشت بام خوابيدم. در منجيل و رودبار فعاليتهاي بچه هاي جهاد آدم را ياد فيلمهاي كه از جبهه نشان مي دهند مي انداخت. مثل اينكه ماهي در آب افتاده باشد همه در جنب و جوش بودند. يادم رفت كه اين نكته راهم بگويم وقتي تازه وارد منجيل شده بوديم يك ساختمان سه طبقه ديديم كه كوچكترين آسيبي نديده بود. سه خانم نه چندان محجبه را ديديم كه از پنجره مردمي را كه اسباب و اثاثيه خود را با چنگ و دندان از زير آوار در مي آوردند تماشا مي كردند. فرصت خوبي پيدا كرده بودم كه حق دوست انقلابيمان را كف دستش بدهم. با نشان دادن زنان بد حجاب اما سلامت به او گفتم: " مثل اينكه تنبيه اينها در برنامه خداوند نبوده است."
نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/3 ساعت | لینک ثابت |