تبليغاتX
چون اشك در بارانa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

تعاونیها و سوء استفاده از منابع ملی

خيلي كم به تعاوني مصرف سر مي زدم. هم از نحوه ي برخودشان احساس خوبي نداشتم و هم امتياز ويژه اي در خريد از آنجا نمي ديدم. با اين حال گاه به دلايلي از جمله همراهي با همكاراني كه به اتفاق از ماموريت اداري مي آمديم و سر راه قصد خريد داشتند به تعاوني مصرف در خيابان كارگر قبل از ميدان انقلاب مي رفتيم . اغلب براي خرج كردن بن هاي كارمندي هم مجبور به رفتن آنجا مي شديم. يكي از همين روزهايي كه تنها به دليل همراهي با دوستان در تعاوني پرسه مي زدم با ديدن قفسه لامپها يادم افتاد كه مدتهاست يكي دوتا از لامپهاي منزل سوخته است وحالا فرصت خوبي بود كه تعدادي لامپ بخرم. لامپهاي مورد نظر انتخاب شده و مبلغ آن هم پرداختم. وقتي قصد گرفتن لامپها را داشتم فروشنده كه چهره اش به اصطلاح آدم را به ياد بدهكاريهايش مي انداخت و طوري برخورد مي كرد كه انگار با خريد اين لامپها جرمي مرتكب شده ام، لامپها را بدون قوطي روي ميز گذاشت. از او خواستم كه آنها را توي قوطي يا جعبه اي مناسب بگذارد گفت: "نداريم". گفتم: "پس چطور اينها را حمل كنم؟" جوابي كه داد هنوز در گوشم صدا مي كند و انگيزه اي شد تا مطلبي راجع به اين قبيل بنگاههاي اقتصادي بنويسم او گفت: "در جيبت بگذار!"

 

تعاوني هاي مصرف

مأموريت توزيع مايحتاج اساسي و عمده مردم باتوجه به مقتضيات و الزامات پس از انقلاب به تعاونيهاي مصرف سپرده شد و مسئوليت توزيع انحصاري كالاهاي اساسي و موردنياز مردم، جايگاه ممتازي براي تعاوني‌ها پديد آورد. اين ويژگي اختصاصي موجب شد تا مديريت تعاونيها مقوله بازاريابي و جلب رضايت مشتري را به‌عنوان يكي از اصول محوري در حيات بنگاههاي اقتصادي خيلي جاي نگيرند. اكنون كه فضاي حاكم بر شبكه توزيع كالا در كشورمان به كلي دگرگون شده است و كمتر كالايي را مي‌توان نام برد كه نيازمند توزيع خارج از شبكه عمومي بازرگاني باشد و به‌علاوه قيمت قيمت خريد هر كالا براي مصرف‌كننده بر روي آن درج شده و امكان گرانفروشي خيلي از اجناس به حداقل رسيده است، كماكان اغلب گردانندگان تعاونيها در مؤلفه‌هاي مديريت فروش، عاملي با نام بازاريابي را به رسميت نمي‌شناسند و با حضور رقباي بسيار در بازار كالا، جايگاه خود را در رفتار با مشتري بنابر مقتضيات امروز تعريف نمي‌كنند و بعضاً براي ابقاي مجموعه‌هاي تحت مديريت خود به نوعي رانت خواري پناه جسته‌اند و مشاهده مي‌شود باوجود اينكه بيشتر حقوق و دستمزد كاركنان خود را از محل بودجه عمومي كل كشور تأمين مي‌كنند و بابت استفاده از محل كار، آب و برق مصرفي نيز هزينه‌اي متقبل نمي‌شوند. با اين حال قيمتي براي كالاهايي كه به فروش مي‌رسانند تعيين كرده‌اند كه كوچكترين تفاوتي با بخش كاملاً خصوصي نداشته و گاه حتي گرانتر است. نوع ديگر بهره‌برداري ناصواب معدودي از اين تعاونيها، عرضه كالاهاي روي دست بازار مانده و به اصطلاح بنجل به عنوان كمكهاي غيرنقدي به كاركنان دولت در اجراي قوانين بودجه است.  باعنايت به آنچه كه گفته شد به نظر مي‌رسد تعاونيهاي مصرف كاركنان دولت امروزه عملاً كاربرد خود را از دست داده و فاقد توجيه اقتصادي و اجتماعي لازم هستند. درصورت عدم وجود چنين فروشگاههايي ساير فروشگاههاي زنجيره‌اي كه به مراتب حرفه‌اي‌تر و مشتري پسندتر عمل مي‌كنند به سادگي جاي آنان را پر خواهند كرد و منابع قابل توجهي از سرمايه و اموال عمومي از قبيل ساختمان، زمين، ماشين‌آلات و پرسنل كه تنها عده‌ قليلي از آن منتفع مي‌شوند در اختيار عمومي مردم و درنهايت اقتصاد ملي قرار خواهد گرفت.

براي مثال اگر همين تعاوني مصرف ساختمان شيشه اي به كتابخانه اي تخصصي كه به روي عموم هم باز مي بود تبديل شود، آيا دستگاه ما در انجام رسالت قانوني و ملي خود موفق تر نخواهد بود. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/19 ساعت | لینک ثابت |


دمکراسی از نوع وطنی

  معاون وزير در امور طرح و برنامه از درخواستهاي چپ و راستي كه بيشترشان مربوط به نيازهاي مالي مي شد به تنگ آمده بود و قصد نداشت مانند خليفه ها از زير شال كمري خود كيسه هاي كوچك سكه به كسي انفاق كند، به همين دليل تصميم گرفت صندوق قرض الحسنه اي در معاونت راه اندازي كند.اعتبار اوليه مورد نياز آن را تدارك ديده بود و مي بايست مجمو عه اي هم براي اداره صندوق در نظر مي گرفت. كمي پس از اذان ظهر روز بود كه نامه اي به دستم رسيد به اين مضمون كه از همكاران زير مجموعه خود بخواهيم با دادن راي دونفر را براي عضويت در هيئت مديره اين صندوق كانديد كنند.و در آخر هم نا باورانه اضافه شده بود : "كه مقرر است يكي از اين دو نفر مدير كل دفتر باشد"! سراپاي نامه برايم جاي سوال داشت. جواب آن را طي نامه اي گله آميز مبني بر اينكه چنين انتظاري دمكراتيك نيست، نوشتم. اختيارات نويسنده را هم در اين خصوص زير سوال بردم.چرا كه ايشان تا جايي كه به اطلاع عموم رسيده بود در صندوق مورد نظر مسئوليتي نداشت.

  درست يادم نيست، همان روز يا فرداي آن روز در راهرو اداره بودم كه يكي از همكاران كه ازعزيزان آزاده بود، دستم را گرفت و به پاي تابلو اعلانات برد.  يكي ازهمكاران جهادي كه از زمان واقعه 2 خرداد از من و امثال من كمي دلخور بود تصويري از اين نامه مرا بدون امضاء حاشيه نويسي كرده بر تابلو اعلانات زده بود  (البته دوست آزاده ام به من گفته بود كه اين كار كيست). پاي تابلو ايستاده صحبت مي كرديم كه كم كم به شمارمان اضافه شد تا اينكه 6 نفر شديم. همين موقع فردي كه  نامه را بر تابلو زده بود از راه رسيد. به او گفتم كه چرا نظراتت را امضاء نكرده اي تا مردم بتوانند در اين باره قضاوت كنند.گفت كه نظر مردم چه ارزشي مي تواند داشته باشد.گفتم همين روش فكري بود كه وضعمان اينطور شد. گفت مگر وضعمان چطور است؟ گفتم همينكه مي بينيد. در حالي كه چهره اش تغيير حالت مي داد با لحني پرخاشگر گفت: "مي بينم. جامعه اي را مي بينم كه لجن و كثافتي چون تو را پرورش داده است." خيلي خونسرد آنچنان كه گويي آمادگي آن را از قبل  داشته ام، به آرامي محل را ترك كرده از طريق پله ها به اداره رسيدگي به شكايات در طبقه هفتم رفتم . آنجا با راهنمايي كارشناس مربوطه دادخواستي تهيه كرده تحويل دادم. اينجا بود كه آثار آموزه هاي خاتمي را در خود احساس كردم. فرداي آن روز از واحد رسيدگي به شكايات با من تماس گرفته شده از من خواستند كه براي داعيه خود شاهد بياورم. به اولين كسي كه مراجعه كردم و بيشترين احتمال را مي دادم كه قبول كند جواب منفي گرفتم. او عذر خواست و گفت چون در شرف باز نشستگي هستم و رييسمان (همان متشاكي ما) فرد با نفوذي است مي ترسم مرا اذيت كند. نفر دوم از جناب سرهنگ هاي بسيجي بود و بارها و بارها حز ب الهي بودنش را به هر طريق كه مي توانست به نمايش گذاشته بود. او همچون دوست عنقريب باز نشسته امان منتها با لحن و ادبياتي ديگر عذر خواست و گفت كه در صورتي كه عليه اين فرد شهادت بدهد فضاي كاري نامطلوبي برايش درست خواهند كرد. سراغ بقيه نرفتم چرا كه ديده بودم جز يك نفر همه از او حساب مي بردند. حتي يكي از آنها كه سيد هم بود سيلي محكمي از اين رفيق ضد اصلاحات ما دريافت كرده بود. قصد به كار گيري استعاره را در نوشته هايم ندارم. كاملا" در ست متوجه شديد اين آقاي راست افراطي در يك مشاجره اداري سيلي محكمي در صورت اين سيد و همكار ما نواخته بود. در نهايت رفتم سراغ همان "يكي ديگر".خوشبختانه اين همكار كردستاني آذري زبان ما قبول كرده و كتبا"شهادت داد.دو سه روزي از ماجراي ناسزا گويي اين تماميت خواه اداره مان مي گذشت كه خبر دادند كه سكته كرده است و الا و بلا بايد از او احوال پرسي كنم. با خود گفتم ترا به خدا ببين اگر من سكته كرده بودم همين آدمها وبه خصوص خود چماق به دستش مي گفت: "هر كه با آل علي در افتاد ور افتاد" (يادم رفت كه بگم او نيز سيد بود).  به منزلش زنگ زده با او احوال پرسي كردم.مدتي گذشت خيلي ها واسطه شدند كه شكايتم را پس بگيرم. حتي شنيدم مدير كل خودمان هم مورد را به نفع او در اداره رسيدگي به شكايات پيگيري كرده است. تا در نهايت شش ماهي بعد رو نوشت نامه اي در اين خصوص به دستم رسيد كه طي آن موضوع درگيري ما به سازمان بازرسي گزارش شده بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/12 ساعت | لینک ثابت |


احوالپرسی سرد

      دوست و همكاري قديمي را پس از سالها در راهرو اداره ديدم. او با سمت معاون وزير به وزارتخانه بازگشته بود. در لحظه ديدار از چهره اش نمی شد فهمید چه احساسي دارد، من كه كمي دستپاچه شده بودم. البته اغلب در اين گونه مواقع اين احساس را دارم. ولي شايد پست تازه اش بر  بلاتكليفي ام مي افزود. نمي دانستم چه مي بايست كرد.‏‏ برخلاف آنچه كه در دوره ي مقدس سربازي آموخته بودم كه براي دست دادن مي بايست منتظر مقام ارشد ماند تا او نخست دست بالا بياورد، پيشقدم شده با او دست دادم. اما براي روبوسي منتظر حركت او ماندم. او باني نشد و من ازاینکه  توانسته بودم خودم را كنترل كنم به خود نمره ي قبولي دادم.  

     انبوه مكاتبات و سيل مراجعه كنندگان بي گمان خاطره ي اين ملاقات سرد را از ذهن او خواهد زدود و من نيز يكبار ديگر بر كرخي ناشی از وضعی که رخ داد فایق می شوم. اما به هر حال اين دست موقعيت ها و ارتباطات ادامه خواهد داشت و در دسترس نبودن دستورالعملي مشخص براي مواجهه با آن هر بار موجب بروز ناهماهنگي هايي گاه اجتناب ناپذير خواهد شد.  از خود پرسيدم، با ديدن من چه چيزهايي مي توانست از ذهنش گذشته باشد. اول اينكه شايد همانطور كه رضا مارمولك به غلامعلی مي گويد، او اصلا" به امثال من فكر نمي كند. بعد هم ممكن است خستگي ناشي از تطبيق با كار جديد واكنش هاي ارادي اش را كند كرده باشد. شايد هم كسالت داشت، مثلا"سرما خورده بود. همچنين ممكن است بيم آن داشت كه مبادا دوستان قديم از مقام فعلي اش سو ء استفاده كنند. و خيلي شايدهاي ديگر كه در كل با در نظر گرفتن آنها مي شد برخورد او را توجيه كرد. اما به هر روي هر چه بود، اميدوارم هنگامي كه دوران صدارت او به پايان مي رسد تلخي لبخند هاي سرد و بي روح دوستانش را تجربه نكند. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/11 ساعت | لینک ثابت |


پاداش پایان سال

     روزهای پایانی سال را پشت سر می گذاشتیم. شایعات مربوط به پاداش یا پاداشهای آخر سال گرمتر و گرمتر می شد. این شایعات مربوط می شد به نوع و مقدار این قبیل پاداشها که به منوال سالهای قبل گرفته بودیم و یا شنیده بودیم سایر قسمتها پرداخته بودند. همکاران دفتر ما به خصوص به این دلیل که در طول سال همه ی درخواستهای مالیشان به پاداش آخر سال موکول شده بود، حساب بیشتری روی این این مبلغ باز کرده بودند. حتی بعضی از دوستان به قول مالی چی ها منفی هم عمل کرده بودند. یعنی با تصور اینکه مبلغ درشتی به نسبت حقوق ثابتشان در پایان سال دریافت خواهند کرد، از دوست و آشنا مبالغی را دستی گرفته پیش پیش خرج کرده بودند. شمارش معکوس آغاز شده بود. آخرین روز کاری سال را در خوف و رجاء کامل به سر می بردیم. معاون مدیر کل که بیشترین قول ها را به بچه ها داده بود اصلا" آن روز پیدایش نشد. تا حدودی قضيه دستمان آمدم که اوضاع روبه راه نیست. دو سه ساعت به پایان وقت اداری مانده بود که ما رییسان ادارات به اتاق مدیر کل دعوت شدیم. بعد از تعارفات معمول مدیر کل چنین بیان کرد: "مقداری پول در اختیار من گذاشته شده و برای من است. می توانم از هیچ تا همه را بین کارکنان دفتر توزیع کنم. من مبلغی را برای شما روسای ادارات در نظر گرفته ام. شما هم همینطور، اختیار دارید همه را برای خود بردارید یا هر طور که صلاح می دانید بین همکاران خود توزیع کنید". با اینکه کلامش بوی دوران ارباب و رعیتی را به مشام می رساند منتظر ماندم ببینم مبلغ چقدر است. اعلام رقم پاداشی که می بایست بین همه ادراه توزیع شود تنم را داغ کرد. به طور مساوی به هر نفر30000 تومان می رسید. این در حالی بود که کمترین رقمی که از سایر قسمتها شنیده بودیم 150000 تومان بود. من این مبلغ را نپذیرفتم و از اتاق به عنوان قهر بیرون آمدم و به همکاران که همه به جز یک نفر در اتاق من در انتظار پولی  که یکسال تمام به آنها وعده داده شده بود و می توانست کلی درزندگی آنها اثر گذار باشد و روحیه ی خود و خانواده هایشان را در طول تعطیلات تقویت کند، جمع شده بودند شرح ماوقع را اطلاع دادم. با اینکه اکثر آنها عازم سفر بودند و حتی یک نفر از آنها ساک سفرش را در دست داشت، تصمیم گرفتند که خود به اتاق مدیر کل بروند. من اینبار با آنها نرفتم. صحبتهای آنها هم نتیجه نداشت و همگی تصمیم گرفتیم که این مبلغ را که نوعی توهین می دانستیم دریافت نکنیم. دیدن چهره های مایوس همکارانی که یکسال تمام در کمال صداقت و ظیفه خود را با  حداکثر توان انجام داده بودند قلبم را شکست. آرزو کردم ای کاش می توانستم به نحوی کمکشان کنم افسوس که کاری از دستم بر نمی آمد. تا آنجا که من می دانم ما تنها اداره ایی بودیم که بدون دریافت پاداش ساختمان وزارت خانه را ترک می کردیم. در طول سال از معاونتهایی که با ما کار می کردند به بهانه های مختلف مثلا" حق جلسه یا حق تحقیق و یا با هر عنوان دیگری پرداخت مبالغی به همکاران ما پیشنهاد شده بود که ایمان دارم هیچ یک دریافت نکرده بودند و حالا دست خالی به منزل می رفتند. خستگی آن سال به تن من ماند و دست از پا درازتر به خانه رفتم وتنها کاری که توانستم انجام دهم نامه ای بود که به وزیر نوشتم و آنچه را بر ما گذشته بود به اختصار توضیح دادم. بخش کوچکی از آن را با هم می خوانیم:

 

پاداش پايان سال از نگاه كارمندي دون پايه

مجال سخن تا نبيني ز پيش

به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

و چه سخاوتمندانه نوروز همه ساله مجالي مهيا مي سازد تا بگوييم آنچه را كه لازم است گفته شود. ساعاتي پيش، هنگام حلول سال نو، در جمعي مقدس يك صدا و در نهايت صداقت از خداوند منان خواستيم احوالمان را به نيكو ترين نحو متحول سازد و ... مبالغ هنگفتی هزینه می شود ولی در مقابل رضایتمندی عمومی حتی به طور نسبی حاصل نمی شود...باشد تا سال ديگر و نوروزي ديگر، ... ما نيز نقشي در خور و شايسته جانشين خاكي خدا در اين دگرگوني ايفا نماييم.

تعطیلات خاتمه یافت وبه فاصله ی  یک هفته همه سر کارهایشان بودند. مدیرکل با چهره ای نه چندان دوستانه پاکتهایی را به من و همکاران اداره ما داد، که هر یک حاوی 100000 تومان بود و البته به یکی از همکاران گفته بود " فکر نکنید همیشه اینطور موفق می شوید". اما حرکت اداره ما کار خودش را کرده و  در دفترخودمان و حتی دو دفتر دیگر مثل توپ صدا کرده بود تا جایی که تعدادی پاداش دریافتی خود را باز گردانده بودند.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/3 ساعت | لینک ثابت |


رايي(؟) ملت ايران

     معمولا" رسم بر اين بود كه حسب همزماني با وقايع تاريخي تقويم، در صدر نامه هاي اداري، به نقل از معصومين يا بزرگان حكومتي سخن يا شعاري متناسب در يكي دو جمله درج مي كردند. ايام دهه فجر را پيش رو داشتيم كه نامه اي توجه ام را جلب كرد كه صدر آن نوشته شده بود: "دهه فجر مقطع رايي ملت ايران است". منظور از  كلمه رايي را نفهميدم. فرهنگ عميد روي ميزم هم چنين واژه اي را نداشت. از دوستان و همكاران هم كه پرسيدم كسي معني آن را نمي دانست. به مسؤ لين صادر كننده نامه مراجعه كردم آنها نيز علي رغم صدور چندين نامه مشابه معني جمله را نمي دانستند. تنها براي درج چنين جمله اي به عنوان سخن روز به ابلاغيه اداري مبني بر استفاده از آن استناد كرده بودند. به دفتر روابط عمومي وزارتخانه كه صادر كننده ابلاغيه بود رفتم و آنجا بود كه متوجه شديم كلمه درست رهايي بوده است و يك اشتباه تايپي آن را رايي كرده بود. صرف تايپ غلط يك لغت خيلي مهم نمي توانست باشد. نكته جالب توجه اين بود كه عملا" ديدم عادت ممكن است هوش و حواس را كم توان سازد.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/2 ساعت | لینک ثابت |


بررسی مسایل اداری ایران

  

  در دوره كارشناسي ارشد درسي داشتيم با عنوان "بررسي مسايل اداري ايران" در اين درس قرار شد هر دانشجو  تاريخچه و مسايل مربوط به يك دستگاه را گزارش كند. من كه وزارت جهاد كشاورزي را انتخاب كرده بودم، براي مستند سازي گزارش خود سراغ منابع اي كه ممكن بود كمك كند رفتم. اطلاعات مورد نياز بسيار پراكنده بود. به هر ترتيب گزارش آماده و ارايه شد. به نظرم رسيد شايد قسمتهايي از اين اطلاعات كه خيلي راحت هم به دست نيامد به درد كساني بخورد كه هر يك به نوعي با بخش كشاورزي ارتباط دارند. پيشتر دست همه ي دوستاني كه اين چكيده گزارش را كامل كنند به گرمي مي فشرم.

 

مروري بر تشكيلات دولتي بخش كشاورزي ايران

 

-         اداره خالصجات و زراعت و فلاحت پيش از قاجاريه وجود داشته است.

-         وزارت خالصجات و رقبات دارلخلافه در دوران مظفرالدين شاه وجود داشته است.

-         پس از استقرار مشروطيت و زراعت خالصجات و زراعت و فلاحت ايجاد مي‌شود.

-         در سال 1289 در زمان ناصرالدين شاه 9 وزارت‌خانه از جمله وزارت تجارت و زراعت ايجاد مي‌شود.

-         در سال 1296 وزارت فلاحت و تجارت و فوايد عامه ايجاد شد.

-         در سال 1309 تأسيس وزارت اقتصاد ملي (اداره فلاحت)

-         در سال 1317 فرهنگستان واژه كشاورزي را به جاي لغت فلاحت انتخاب مي‌كند.

-         در سال 1319 مدرسه عالي فلاحت كرج به دانشكده كشاورزي كرج تغيير نام داد.

 

وزارت كشاورزي

      

-     در سال 1320 اولين وزير كشاورزي، آقاي حكيمي از مجلس رأي اعتماد گرفت و اولين ساختار تشكيلات وزارت كشاورزي در همين سال ايجاد شد.

-         در سالهاي 13- 25-28-35-43-46-50-51 و 56 تشكيلات بخش كشاورزي مورد تجديد نظر قرار گرفت.

-         در سال 1324 دانشكده كشاورزي از تحت نظر وزارت كشاورزي خارج و به دانشگاه پيوست.

-     سالهاي 1346 و 1347 چهار وزارت‌خانه كشاورزي ـ اصلاحات ارضي ـ منابع طبيعي و توليدات كشاورزي فعاليتها و عمليات بخش كشاورزي را برعهده گرفت.

 

24/2/1338 قانون اصلاحات ارضي

2/11/1341 لايحه ملي كردن جنگلها

27/9/1346 قانون تشكيل وزارت منابع طبيعي

2/11/1350 انتقال سازمانهاي عمراني به وزارت كشاورزي

12/11/1350 قانون انحلال وزارت منابع طبيعي و ايجاد وزارت كشاورزي و منابع طبيعي

1/3/1356 قانون تغييرنام وزارت كشاورزي ومنابع‌طبيعي به وزارت‌ كشاورزي و عمران روستايي

22/2/1356 قانون انتقال قسمتي از وظايف وزارت كشاورزي و عمران روستايي به وزارت‌خانه‌هاي راه، نيرو و بهداري

8/7/1363 هماهنگي بين جهاد و كشاورزي

19/12/1368 پيوستن زراعت و بازرگاني چاي به وزارت كشاورزي

13/11/1372 تصويب اهداف وظايف وزارت‌خانه‌هاي جهادكشاورزي

2/10/1371 واگذاري برخي از وظايف كشاورزي به بخش غيردولتي

11/6/1369 قانون تفكيك وظايف بين وزارت‌خانه‌هاي جهاد و كشاورزي

6/10/1379 قانون تشكيل وزارت جهادكشاورزي

جهـاد سازندگی

 

27/3/58 تشكيل نهاد جهاد سازندگي به فرمان بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران

۲۷/۶/۱۳۵۸ اساسنامه طرح جهادسازندگي روستاها تصويب شد.

8/9/1362 قانون تشكيل وزارت جهادكشاورزي و پيوستن عمران روستايي و عشايري به جهاد

25/10/1364 هماهنگي بين وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و وزارت نيرو

16/9/1365 هماهنگي بين وظايف وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و راه و ترابري

27/6/1364 هماهنگي بين وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و صنايع

30/6/1366 پيوستن شيلات و آبزيان به وزارت جهادسازندگي

19/2/1367 هماهنگي بين وظايف وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و بهداشت و درمان

 

 

 

وزراي جهاد از زمان تبديل به وزارتخانه

 

وزراي كشاورزي پس از انقلاب

 

زنگنه

تا

1367

 

ايزدي

 

1357

فروزش

از

1368

 

شيباني

از

1358

سعيدي‌كيا

از

1376

 

سلامتي

از

1360

حجتي

از

1379

 

زالي

از

1362

اسكندري

از

1384

 

كلانتري

از

1367

وزارت جهادكشاورزي

حجتي از 1379 تا 84

اسكندري از 1384 تا امروز


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/27 ساعت | لینک ثابت |


كاست مديران (Caste)

     كم كم تعداد افرادي كه براي ثبت ورودشان يا به اصطلاح "كارت زدن" به ماشينهاي كارت زني نزديك مي شوند رو به افزايش است. آنها كارتي را كه در دست دارند يك بار و گاه بيشتر از شكاف دستگاه سر مي دهند. گويا بار اول مشكلي پيش ميايد و ورود آنها ثبت نمي شود. انگشت شماري هم با چهره هايي كاملا" خونسرد 2 كارت را از دستگاه مي گذرانند. شايد به نظر اين يكي دو نفر جرمي هم اتفاق نيافتاده باشد، چرا كه كمي آنطرف تر افردي هم هستند كه بدون ثبت حضور خود وارد ساختمان مي شوند.  عده اي كه از همان بدو ورود مسيرشان از سايرين جدا مي شود.  البته شايد براي اين معافيت مجوزهايي قانوني داشته باشند كه من و آن تعداد انگشت شمار از آن بي اطلاع هستيم. اين عده مديران و شايد بشود گفت اشخاص متفاوت دستگاه هستند. هر چند كه براي انتخاب واژه متفاوت لحظاتي را با خودم و كلماتي كه در ذهن دارم كلنجار رفتم.  مثلا" به نظر مي رسيد مي شد به جاي "متفاوت" آنها را نخبه يا برجسته ناميد. اما آيا استحقاق آن را داشتند؟ به هر ترتيب در مجموع بايد پذيرفت كه مي توان اين عده را در يك كاست جدا گانه نسبت به سايرين قرار داد. اين كاست از نخستين دقايق كاري از همانطور كه گفتم و درست تر اينكه بگويم حتي قبل از شروع به كار از ديگرا ن متمايز مي شوند. من كمتر مديري را مي شناسم كه از سرويس رفت وآمد و غذا خوري عمومي كاركنان دولت، استفاده كند. در ساختمان مركزي نيز آسانسوري ويژه دارند. اتومبيل و راننده اختصاصي نيز آنها را در خارج از وقت اداري از ديگران مشخص مي كند. اگر چه به نظر مي رسد اين ضد ارزش براي همگان هنجار شده باشد، اما بودند كساني كه به اين رويه اعتراض مي كردند. 

     يكي از افرادي كه به اين قبيل نا بسامانيهايي خو نگرفته بود و آنها را در قياس با باورهاي خود ناهنجاري مي دانست، همكاري جنوبي بود كه براي من موردي شد براي شناختن بيشتر كاست مديران.  موضوع از اين قرار بود كه اين همكار جنوبي با مدير كل دفتري كه در آن كار مي كرد اختلاف نظر پيدا كرد. اين اختلاف نظرها بالا گرفت و او را در اختيار كارگزيني گذاشتند. بدين معنا كه واحد متبوعش ديگر نيازي به خدمات او ندارد. من او را قبلا" نديده بودم. فقط شنيده بودم خوب حرف   مي زند. اما مديرش را تا حدودي مي شناختم و برداشتم از او مثبت بود و هنوز هم هست منتها در اين مورد او را به عنوان عضوي از يك طبقه مي بينم و آنچه مي گويم مربوط است به واكنشي كه آن طبقه نسبت به يك محرك يا پديده نشان مي دهد. و اما اصل مطلب. در صحبتهاي خودماني و گاه حتي در جلسات متوجه مي شديم كه بعضي مديران از همتا هاي تشكيلاتي خود دل خوشي ندارند. از همين روي فكر مي كردم كاست مديران بيشتر در قالب اقتصاد صرف شكل مي گيرد. اما مورد اين همكار جنوبي يكي ديگر از كاركردهاي پنهان اين طبقه خاص اجتماعي، اقتصادي، سياسي را آشكار ساخت. با وجود اينكه امور اداري وزارتخانه منعي براي ادامه فعاليت ايشان در معاونت طرح و برنامه نمي ديد. واكنش مديران كل معاونت طرح و برنامه در نوع خود كم نظير بود. با اينكه مديران مجموعه و معاونان آنها از طيف هاي بسيار متفاوتي تشكيل شده بودند و از هر نوع مرام و مسلكي در بين آنها دیده می شد.  به شكل اتوماتيك هيچ يك از دفاتر، اين دوست -ناسازگار به تعبير ايشان و به تعبير من پايبند به اصول- را نپذيرفت. نزدیک به یک سالی او شرایط سخت مال و روحی را تجربه کرد تا اینکه دست خدا جوانمردي را سبب ساخت تا به حمايت از اين مظلوم گمنام و بی پناه بر خيزد و او را در همان دفتر و در همان سمت قبلي تثبيت نمايند. تا همانطور كه در نامه اي تشكر آميز براي آن دوست جوانمردم نوشتم، مجبور نباشيم براي حس كردن بوي آزادي به زيارت بهشت شهدا برويم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/25 ساعت | لینک ثابت |