تبليغاتX
چون اشك در بارانa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

زنان و مردان چه قدر برابرند؟

براي برگزاري نمايشگاهي در سطح ملي، تقريبا" هر روز نشستهايي با مديران موسسه داشتيم. مديراني كه بيشترشان تحصيلات تكميلي خود را در خارج از كشور گذرانده بودند. در يكي از جلسات موضوع بحث تدارك تعدادي سرويس بهداشتي براي بازديدكنندگان نمايشگاه بود. اغلب نظرشان اين بود كه تعداد اتاقكهاي ويژه آقايان مي بايست دو برابر اتاقكهاي مختص زنان باشد.  دليل آن را هم تعداد بيشتر مردان مي دانستند.  من به اين تصميم معترض بودم و نظرم اين بود كه مي بايست تعداد بيشتر ي از اين سرويسها به بانوان اختصاص مي يافت. توضيح دادم كه معمولا" نگه داري نوزادان و خردسالان بر عهده زنان است و همچنين با انتظاري كه از خانمها بابت پوششان داريم و  اينكه خانمها وقت بيشتري  را صرف مرتب كردن ظاهر خود مي كنند، طبيعي است تعداد بيشتري سرو يس بهداشتي نياز داشته باشند. پيشنهاد من پوزخند بعضي از آقايان حاضر در جلسه را به دنبال داشت. واكنش بعضي از آنها با توجه به آنچه كه پيشتر درباره محل تحصيل ايشان گفتم بودم شگفت آور بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/20 ساعت | لینک ثابت |


احساسات ما، هميشه به ما راست نمي گويد.

در راه اداره بودم که احساس كردم خرده ريگي كف پايم را مي آزارد. كفشم را در آوردم تا شيئي زائد را بيرون بياورم. متوجه شدم كه هيچ جسمي خارجي در كفشم وجود ندارد بلكه قسمتي از كف كفشم سوراخ شده است. تجربه جالبي بود. قبلا" نيز احساساتي از اين دست را تجربه كرده بودم: مانند حس سوختگي با لمس يخ.

اين تجربه علاوه بر جالب بودن مفيد هم بود. چرا كه اين روزها بحث ادغام جهاد در ساير دستگاه هاي سنتي و يا تلفيق فعاليتهاي آنها در يكديگر بالا گرفته است. گروهي از همكاران جهادي اين قبيل دگرگوني ها را به نوعي فروپاشي ارزشها دانسته و آن را شاخصي براي تشخيص انحراف از اصول اوليه نظام مي دانند. در اتاق ما بلوايي بر پاست. با چهره ها يي بر افرخته مشتهاي گره شده بالا و پايين مي روند. برگه اي پيش رو دارم ، برگه ي درخواست مرخصي سه روزه اي كه يكي از همكارانمان براي تدارك مراسم ازدواج برادرش درخواست كرده است. همانند اينكه در استخري شلوغ و پر ازدحام به آرامي زير آب مي روم صدا ها گنگ و نا مفهوم مي شوند، و ديگر صدايي نمي شنوم. روزهايي از جهاد را به ياد مي آورم كه كسي در جهاد حتي به مناسبت ازدواج خود ويا تولد فرزندش به مرخصي نمي رفت، روشنايي خورشيد ساعات كار را تعيين مي كرد و اضافه كار واژه اي نا آشنا مي نمود . كم كم گو اينكه به سطح آب نزديكتر مي شوم، صداها برايم مشخص تر مي شوند. هنوز صحبت از حق ناشناسي تصميم گيران نظام است نسبت به ارزشهاي جهادي و من برگه را امضاء كرده بودم.   


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/13 ساعت | لینک ثابت |


تمركز حواس

در راستاي اهميت بيشتر به وظايف حاكميتي دولت، دستگاه هاي اجراي مكلف شده بودند تا طرحهاي عمراني خود را كه ماهيت تصدي گري دارند احيانا" براي واگذاري به بخش خصوصي مشخص كنند. صحبتهايي مقدماتي با همكارانم داشتم و براي مشورت نزد مدير مستقيم خود رفتم. داشتم آنچه كه با كمك دوستانم تهيه شده بود ارايه مي كردم كه متوجه شدم كه اين رييس جوان ما لبهايش تكان مي خورد. از حالت صورتش و بعلاوه حركتهاي تسبيح دستش فهميدم كه مشغول ذكر گفتن است.  به عنوان اعتراض برخواستم تا اتاق را ترك كنم كه با اصرارش برگشتم و نشستم. چرا كه مطمئن بودم تمركز حواس براي دو مورد تا اين اندازه با اهميت برايش غير ممكن خواهد بود.     


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/8 ساعت | لینک ثابت |


اسماء جلاله

 

روي بيشتر ميزها قوطي مقوايي كوچكي  بود كه روي آن نوشته شده بود اسماء جلاله. قسمتهايي از كاغذ هاي اداري كه اسمهايي از قبيل الله روي آنها چاپ شده بود را مي بريدند و قبل از دور انداختن توي اين جعبه هاي كاغذي مي انداختند. اين جعبه ها يا دست ساز بودند و هر كسي بنا به سليقه اش آن را ساخته بود و يا اينكه خريداري شده بود و نقشهاي سنتي هم روي آنها چاپ شده بود. بارها از افرادي كه اين جعبه ها را داشتند پرسيده بودم كه سرانجام اين تكه كاغذها چه مي شود. معمو لا" مي گفتند آنها را زير خاك مي كنيم يا به آب مي سپاريم و بيشتر مي گفتند كه مي آيند و آنها را مي برند. به كجا!؟ نمي دانستند. البته من خودم يكي دو بار اين جعبه ها را در سطلهاي بزرگ زباله ديده بودم و فكر مي كردم مي توانم حدس بزنم چه بر سر آنها مي آيد تا اينكه يك روز از سمت ميدان فلسطين به طرف اداره مي رفتم كه توي جوي آب خيابان ولي عصر، شئي اي آبي رنگ توجه ام را جلب كرد. نزديكتر كه رفتم متوجه شدم كه اين شئي آبي، فردي با لباس آبي است كه مشغول انجام كاري در دهانه ورودي زير پل تقاطع طالقاني است. سرش را كه از زير پل در آورد، پيرمرد همكار شركتيمان را شناختم كه صورتش از سرخي به سياهي مي زد. پرسيدم كه زير پل چه مي كند. گله مند از كارفرمايانش گفت كه از او خواسته اند جعبه هاي حاوي اسماء جلاله را در آب بريزد. اين پرسش كه جوي خيابان ولي عصر  تا چه اندازه مي توانست از سطلهاي زباله اداره پاك تر باشد براي هميشه در ذهنم ماند.     


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/7 ساعت | لینک ثابت |


اثرات متقابل تحقيق و اجرا

 

    داوري بر توفيق يا اثربخشي پروژه هاي تحقيقاتي دو مقوله مجزا هستند كه هر يك معيارهاي خاص خود را دارند. تشخيص موفقيت عمليات يك  پروژه تحقيقاتي مستلزم داشتن آگاهي در زمينه موضوع تحقيق است كه معمو لا" اين گونه بررسيها بر دوش دانشگاهي ها گذارده مي شود. مديران استراتژيست نيز متناسب با چالشهاي كلاني كه كشور پيش رو دارد اثر بخشي تحقيقات در برنامه ها ي خود را ارزيابي مي كنند. داستان تحقيقات در كشور ما، كه من به دلايل كاري، بخش كشاورزي آن را از نزديك ديدم و هر كس ديگري هم مي تواند بخشهايي از آن را در زندگي روزمره خود تا مغز استخوان حس كند، پر است از صحنه هاي تراژيك. نمونه بارز و در دسترس آن از بخش صنعت مي تواند توليدات ايران خودرو باشد و در بخش كشاورزي، موردي را كه در پي مي آورم با هم مرور مي كنيم.

   سال 76 در كابينه رييس جمهور جديد، مسؤليت وزارت جهاد سازندگي بر عهده فرد جديدي گذارده شد. او را قبلا" در يكي از نمايشگاههاي بنياد مستضعفان ديده بودم اما در سمت وزارت، اول بار زماني بود كه به موسسه آمد. آنجا در سخنانش به نا آشنايي خود با مجموعه اشاره كرد و شنيده هايش مبني بر اينكه دو زير بخش كشاورزي، يعني همان اجرا و تحقيق از نبود رابطه مؤثر بين عناصر و عوامل آنها رنج مي برند. در اين رابطه از حاضرين خواست كه براي نزديك سازي تحقيق و اجرا اگر نظري داريم به اطلاع او برسانيم. يكي از راه حلهايي را كه بارها با دوستان صحبت آن را كرده بوديم برايش مكتوب ساختم.:

 

   ...در مقام حرف بر لب مهر خاموشي زدن       تيغ را زير سپر در جنگ پنهان كردن است

موافقتنامه سندي است كه چارچوب قانوني و فني نحوه هزينه كرد اعتبارات را معين مي كند. ...مگر نه اينكه بيشتر تحقيقات و مطالعات ما در جهاد كاربردي است پس بهره برداران اصلي فعاليتها و عمليات تحقيقاتي سازمان جنگلها و مراتع، دامپزشكي و معاونت دام هستند ...بايد تاييد كليه طرحها و فعاليتهاي تحقيقاتي در قسمت بهره بردار موافقتنامه توسط سازمانهاي ياد شده با رعايت ضوابط صورت پذيرد.

 

  حدود يك هفته بعد تلفني از اظهار نظری كه كرده بودم تشكر كرد. سال بعد هم متوجه شديم كه در بيست و سومين نشست شوراي عالي تحقيقات جهاد، بر ارتباط دو طرفه بخش اجرا و تحقيق تاكيد كرده و امضاء موافقتنامه هاي هر بخش توسط ديگري مفيد دانسته است. از آن پس مقرر شد كه در روند كاري امضاء موافقتنامه اين موضوع در نظر گرفته شود.

   احساس خيلي خوبي داشتم. هميشه آرزويم اين بود كه نقش خودم را در ماموريتی که دستگاه متبوعم در نظام اقتصادي اجتماعي كشورمان دارد ببينم و باور كنم. هرگز از ياد     نمي برم، آن شركت كره اي را كه در هر واحد توليدي خود ماكت يك كشتي را نصب كرده و قسمتي از كشتي را كه آن واحد بخصوص توليد مي كرد با رنگ سفيد مشخص كرده بودند. با اين پيام كه اگر اين اين واحد كارش را انجام نمي داد، آن قسمت از خط توليد كشتي تكميل نمي شد. مي خواستم بدانم چه قسمتي از انجام وظيفه جهاد بر عهده من است. هر شب كه به خانه مي آمدم با خود مي گفتم: اگر امروز به اداره نمي رفتم چه كاري زمين مانده بود؟ تعداد انگشت شماري خاطره دارم كه تا اين اندازه موجب مباهاتم باشد. آنروزها وقتي در اداره قدم مي زدم دقيقا" احساسي را داشتم كه شبهاي جبهه، پستهاي نگهباني را بازديد مي كردم.

   اين روال كه موافقتنامه هاي تحقيقاتي مي بايست به امضاء معاونان اجرايي وزير مي رسيدند دو سال ادامه داشت. هر دوسال، معاونان اجرايي با ارسال نامه اي مختصر، بدون هيچ تغيير در اسناد مواقتنامه ها آنها امضاء مي كردند. همان كساني كه سالها گله مند بودند كه چرا مفاد فعاليتها و عمليات پژوهشي به اطلاع تصميم سازان دستگاههاي اجرايي نمي رسد. گزيده اي از نامه هاي آنها را با هم بخوانيم:

 

معاون محترم طرح و برنامه ريزي                                                      28/2/78

با سلام، پاسخ به نامه... در خصوص طرحهاي عمراني تحقيقاتي مرتبط با وظايف سازمان جنگلها و مراتع، به دليل ضيق وقت فرصت بررسي طرحها به صورت موردي مقدور نبود.                                                                 

                                                                                   سازمان جنگلها و مراتع

 

و سال بعد:

 

معاون محترم طرح و برنامه ريزي                                                       26/5/79

با سلام، به استحضار مي رساند با توجه به تاكيدات مكرر جنابعالي مبني بر هماهنگي بخش هاي اجرايي و تحقيقاتي بالاخص در تنظيم و امضاء موافقت نامه ها و عليرغم اينكه در سال قبل بدليل ضيق وقت موافقتنامه ها ي بخش تحقيقات بدون بررسي امضاء و ياد آوري گرديد ... بالاجبار نسبت به امضاء آن اقدام خواهد شد.

                                                                                    سازمان جنگلها و مراتع

 

اين گونه كه ملاحظه فرموديد موافقتنامه ها امضاء مي شد و آنها را مبادله مي كرديم. تا اينكه وزير كه پشتيبان اصلي اين ايده بود از جهاد رفت و پس از يك هفته مدير كل از ما خواست كه ديگر موافقتنامه های تحقیقاتی را براي تاييد معاونان اجرايي نفرستيم. اصرار من به جايي نرسيد. قلبم آن روز سخت شكست. خوب به خاطر دارم كه لبانم به پرش افتاد. كرخي تلخي سراسر وجودم را تا مدتها گرفته بود.

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/4 ساعت | لینک ثابت |


جبر يا اختيار

 

     وزير محبوب من مي رفت و لازم به نظرم رسيد به عنوان نوعي خداحافظي هر طور كه شده احساسم را نسبت به او برايش بنويسم. چرا كه او يكي از چالشهاي پايدار ذهنيم را پاسخ گفته بود. اين پرسش كه انسان تا چه اندازه مي تواند در محيط زندگي خود سهم داشته باشد. او عملا" طي دو سال صدارتش ثابت كرد كه در اين بلوايي كه بر پاست مي توان هم انسان بود هم مدير. مي توان هم مسؤليت پذيرفت هم سالم ماند. نامه اي از طريق يكي از كاركنان حوزه وزارتي به دستش رساندم با هم مي خوانيم:

اينكه گويم اين كنم يا آن كنم     خود نشان از اختيار است اي صنم

    در عصرما، ايده جبر مطلق بسان آفتي مهلك وهمه گير اعصاب مردم را نشانه رفته است. اين طرز تفكر، انتخاب بين خوب و بد را خارج از توان و اراده ايراني مي داند. چه بايد كرد و وظيفه ما چيست؟ واقعا" اگر بپذيريم كه "سيستم" عامل اصلي تمامي مشكلات و نارسايي ها در ايران است و مديران ما نمي توانند نقشي در اصلاح امور داشته باشند پس تصميم گيران ما عملا" به عناصري بي مصرف تبديل شده اند. اين بحث امروز نيست، از دير باز بحث بر سر سهم انسان از جبر و اختيار موضوعي جنجال برانگيز و مهم بوده است. متفكران مطرحي در اين باب اظهار نظر كرده اند. تولستوي كمترين سهم را در ارتباط و اتصال وقوع حوادث براي رهبران قايل است. تا بدانجا كه رهبر را برده تاريخ مي شمرد. در مقابل شلزينگر مي گويد: نقش رهبران بزرگ اعم از زن و مرد همواره در حافظه تاريخ باقي خواهد ماند. بي آنكه خود را گرفتار اندازه و محدوده حوزه رهبري كنيم و در بازي با الفاظ از هدف اصلي فاصله بگيريم، شايد زيباترين و حقيقي ترين نگرش بر مقوله مديريت و رهبري و در مجموع سهم انسان در محيطش از آن ميلز باشد. او مي گويد: هر فردي خود محصول حركت تاريخ است ولي درعين حال در طول زندگي خويش در شكل گيري جامعه و روند تاريخي آن سهمي ولو اندك دارد. و انصافا" حضور افرادي چون شما كفه هميشه در نوسان ترازو ي جبر و اختيار را به نفع جانشين زميني خدا سنگين تر مي كند و به گفته ويليام جيمز عينيت مي بخشد: ... آنچه بشر به انجام آن نايل آمده است، چيزي جداي از قدرت تفكر مخترعين و تقليد بقيه انسانها از آنها نيست. اينها تنها عوامل پيشرفت انسانها هستند.

     خلاصه كلام اينكه آشنايي با شما، مرا بر اين باور راسخ تر كرد كه موضوع لايه خاكستري صحت ندارد و هيچ كس هم آنطرف آبها براي ما تصميم نمي گيرد و اين خود ما هستيم كه به آينده و سر نوشت كشورمان شكل مي دهيم. با آرزوي اينكه در آينده در تصميم گيريهاي كلان و سرنوشت ساز از حضور شما بيشتر استفاده شود از خداوند منان برايتان توفيق روز افزون خواهانم.

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/1 ساعت | لینک ثابت |


بهشت مديران ايراني

سرانجام، عمر مديريتي ركورد دار محافظه كاري، همان مدير كه با پنبه سر مي بريد به دست باد خزان گرفتار آمد و زمزمه جابجاي او به گوش رسيد. گر چه كسي از من نخواست و هيچ وقت هم نخواسته اند اما نظرم را در اين خصوص به اتو ماسيون اداري سپردم:

بورو كراسي ايراني، بهشت مديران

اگر بشود نوعي از مديريت را به نظام اداري ايران منتسب دانست و آن را مديريت ايراني ناميد، همانطور كه مثلا" مي گوييم مديريت ژاپني يا مديريت غربي. بايد اذعان داشت اين نوع مديريت در كنار پيچيدگي هاي منحصر به فردي كه آن را از ساير روشهاي راهبري سازمانها متمايز مي سازد، آزادي عمل تقريبا" نامحدودي براي تصميم گيري در اختيار مديران قرار مي دهد. تصميماتي كه اصولا" اساسي ترين وظيفه ي مديريتي و سرنوشت سازترين حركت در يك سازمان اداري به حساب مي آيند به شكلي تاريخي از هر نوع نقدي مبرا بوده و الزامي هم به در نظر گرفتن مسؤليت ناشي از آن وجود ندارد. به همين دليل در مقايسه با مسؤليت خواهي سيستم هاي ژاپني و غربي در عواقب تصميماتي كه گرفته مي شود، بوروكراسي ايراني بهشت مديران را فراهم آورده است.

 نمونه بارز و حاضر آن اتخاذ تصميم اخير براي جايگزيني يكي از مديران كل  معاونت برنامه ريزي است كه هر چند به دلايل كاملا" فني و حرفه اي بر اين تحول صحه مي گذارم، تصور مي كنم نحوه ي تصميم گيري براي انتخاب فرد جايگزين كارشناسانه نبوده و منطبق با فحواي تحول در نظام اداري كشورمان مبتني بر شايسته سالاري نيست. چرا كه در ستاد وزارت متبوع و در سطح مديريت طرح و برنامه استانها افراد شايسته اي هستند كه شرايط احراز پست عنقريب خالي را دارند. اما شنيده مي شود مقرر است فردي خارج از دستگاه و حتي بيرون از بخش كشاورزي تصدي اين پست را بر عهده بگيرد. روشن است در اتخاذ اين تصميم، درست ترين مؤلفه ها در انتخاب فرد مناسب به كار گرفته نشده است. و لذا اگر چه فقدان يك سيستم واقعي و كار آمد ارزيابي عملكرد مديران، ايشان را از لزوم توجه به پيشنهادات كاركنان بي نياز مي سازد، تنها به خاطر حق شناسي از امكاني كه قوانين جاري كشور و اصول اعتقاديمان مهيا ساخته است به نظرم رسيد موارد مطروحه را مكتوب گردانم.

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/30 ساعت | لینک ثابت |


مديري كه با پنبه سر مي بريد

 

     وقتي دوباره به دفتر مركزي بازگشتم ( كه به تفضيل در باره آن سخن خواهم گفت) مدير دفتر بودجه به قسمت ديگري منتقل شده بود. مدت بيست روزي اين دفتر مدير كل نداشت. مدير جديد را  اولين بار در نمازخانه دفتر مركزي در حالي ديدم كه بنا بود به عنوان مدير كل دفتر بودجه معرفي شود. خيلي آرام به نظر مي آمد. فرمانبري از چهره اش فوران مي زد.  بعدا" معلوم شد كه همينطور هم هست. او به بريدن سر با پنبه اشتهار داشت. معلوم بود كه از اين موضوع بدش هم نمي آيد. نمي دانم  از خود نمي پرسيد كه اصلا" چرا بايد سري بريده شود كه حالا اينكه با پنبه باشد يا هر چيز ديگر. شخصيت او در نوع خود منحصر به فرد بود. او مظهر ثبات و آرامش بود. در كمال ادب و متانت امور را رتق و فتق مي كرد. به نظر مي آمد هيچ چيز نمي توند او را عصباني كند. شايد بشود گفت او متضاد مفهوم واژه انقلاب بود. او منشا هيچ تغييري نمي توانست باشد. شايد همين رمز موفقيتش در حفظ  ركورد 16 ساله مديريت در يك پست بود. او نقطه مقابل دوست انقلابيم بود و جالب اينكه هردو آنها مدعي اصولگرايي بودند. اسم او را قبلا" شنيده بودم در اجراي امور حفظ وضعيت موجود برايش محور و اولويت اول بود. به همين دليل تصميم گيريهايش براي من كه براي تغيير آمده بودم اغلب ترمزي آزار دهنده مي نمود. او با اينكه متواضعانه و با ظرافت خاصي به  تهراني الاصل بودنش مي نازيد.  معلومم نشد چرا گاه لهجه اصفهاني پيدا مي كند. حدس مي زنم شايد به اقتضاي موقعيت خود در زماني كه زير مجموعه مقامات عالي اصفهاني بوده است با اين پوشش حريم امني براي خود ساخته باشد. در مجموع آشنايي با او برايم تجربه مفيدي بود.  اول از نحوه بازگشتم به دفتر مركزي بگويم. در موسسه كه بودم اوضاع و احوالي رويايي داشتم. خانه سازماني، محل كار نزديك، همكاران نسبتا" همفكر و خلاصه هر چه در يك شغل عالي مي توان يافت همه را با هم داشتم. از زماني كه در دفتر مركزي بودم همكاري داشتم كه به دليل نگاه مشترك به وظيفه ي كارشناسي با هم خيلي صميمي شده بوديم. اين دوست كارشناس من كه حالا ديگر يكي از معدود مديران كار بلد به شمار مي آمد، سه چهار ماهي بود كه اصرار داشت كه من بايد به دفتر مركزي بازگردم. استدلالش هم اين بود كه اعتبارات ملي نجومي است و دقت در كارشناسي اثرات بسياري در نقش دستگاهمان در اقتصاد ملي خواهد داشت. عقيده داشت كه من در قياس با كار فعلي مي توانم موثرتر باشم. البته بعد ها فهميدم كه او با يكي از روساي زير مجموعه اش مشكل داشته و تعويض او منوط به جايگزيني با فرد مناسب از سوي مقامات ارشد تر بوده است. خلاصه اينكه شروط هر دو طرف طرح شده و پس از تفاهماتي كه حاصل شد نامه انتقالي من نوشته شد. در موسسه شرايط بي مانندي داشتم. رييس از من پرسيد كه اگر فكر مي كنم كه آنجا موثر تر هستم، بسمه ا... . در مدت زماني كه من تشريفات انتقال خودم را طي مي كردم، مدير بودجه دفتر مركزي عوض شد و همانطور كه گفتم اين مدير ركورد دار در حفظ وضعيت موجود تصدي امور را به دست گرفت. و نكته سرنوشت ساز براي من اين بود كه مدير جديد هيچيك از تعهدات سلف خود در قضيه ي جابجايي من را گردن نگرفت. صد البته حق چنين كاري را هم داشت. چون او قولي به من نداده بود. روزهاي اول همكاريمان، جريان شغل دومم را با او در ميان گذاشتم و از او خواستم كه تمهيداتي از لحاظ درآمدي براي من در نظر بگيرد تا فعاليتهاي جانبي اقتصاديم را كنار بگذارم. توضيح دادم كه مايلم تمام وقتم را صرف وظيفه اي كه به تازگي پذيرفته ام بكنم.  با اينكه خود را از پيشكسوتان جهاد مي دانست واكنشش اصلا" جهادي نبود. در كمال تعجب گفت مگر داشتن كار دوم چه اشكالي دارد و اضافه كرد كه خود او نيز در دانشگاه تدريس مي كند. به ياد زماني افتادم كه داشتن شغل بعد از ظهر در جهاد نكوهش مي شد.  حتي يكبار مجبور شدم كار نيمه وقتم را در يك نشريه ورزشي  كنار بگذارم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/28 ساعت | لینک ثابت |


داستان بلدرچين به كمكم آمد

 

با آنكه انصافا" فضاي حاكم بر تشكيلات جهاد بيشتر ارزشي بود تا هر چيز ديگر، با اين حال بودند افرادي كه نه به ارزشها پايبند بودند و نه از مقررات اداري تمكين مي كردند. اين قبيل افراد توانسته بودند در مقطعي خود را هم رنگ محيط كرده و جامه به ظاهر خدمت بپوشند و در غيبت نظارت و ارزيابي سيستماتيك و گاه در پناه سعه صدر بيش از حد مسولين، به حيات سازماني خود ادامه دهند. يكي از اين آدمها فردي بود كه مرا به ياد شعبان بي مخ مي انداخت. در تاييد اين گفته كه دل به دل راه دارد، با هم سركار زيادي نداشتيم. تنها دو برخورد گفتني از او به ياد دارم كه برايتان مي نويسم.

ادبيات گفتاريش بيشتر به كارگزاران ميدانهاي بار مي مانست تا كارمندان اداري. كارهاي اداري به خصوص برنامه ريزي را سوسول بازي مي دانست. خوب البته كه معلوم است از من كه در واحد برنامه ريزي كار مي كردم چه تصويري در ذهن داشت. مدتي بود كه درخواست كرده بوديم براي بايگاني دفتر برنامه ريزي و بودجه قفسه كتاب خريداري شود. اين همكار به اصطلاح خودش هيئتي ما كه مسول اين كار ها بود، زير بار نمي رفت. هر بار به بهانه هايي درخواست ما را به نوعي دست مي انداخت. يك پنجشبه، با ياد داستان بلدرچين كتاب دبستانمان شال و كلاه كرده و از چهار راه حسن آباد به مقدار لازم قفسه و نبشي خريده و روز بعد با اتومبيل خودم به اداره بردم. نيم روزه همه قفسه ها را در داخل كمد بزرگي نصب كرده، كار را تكميل كردم. يكي دو هفته بعد در راهرو به هم رسيديم در حالي كه پوزخندي بر لب داشت گفت در فكر قفسه هاي شما هستم. گفتم كه ديگر نيازي نيست و از كنارش رد شدم. لحظاتي بعد به اتاقمان آمد و خيلي جدي گفت كه آمده است تا اندازه داخل كمد را بگيرد و در آينده نزديك قفسه ها را نصب كند. با باز كردن در كمد آنچه بايد بفهمد فهميد. يك روز ديگر پشت ميزم نشسته بودم كه بدون كوچكترين هماهنگي قبلي وارد اتاق شد و نزديك ميزم آمد، خم شده، در حالي بدنش بدنم را لمس مي كرد كشوي ميزم را بيرون كشيد و زيرو رويش را برانداز كرده آن را بست. از كارش خيلي تعجب نكردم اما لابد از نگاهم معلوم شده بود كه از رفتارش خوشم نيامده است. معاون اداري مالي كه هم اتاقم بود بلافاصله گفت كه او (شعبان بي مخ) قصد دارد كه تعدادي ميز مثل ميز من خريداري كند. دو دستم را بالا برده خدا را شكر كردم كه قصد خريد لباس زير نداشته است. پس از آن سعي مي كرد كمتر با من سرو كار داشته باشد.   


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/23 ساعت | لینک ثابت |


دوران سازندگي و جبران عقب ماندگي مديران ارزشي

 

هشت سال جنگ تحميلي به تازگي پايان گرفته بود و باسازي كشور در دستور تصميم سازان نظام قرار  داشت. دوران رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني دوران سازندگي نام گرفت. در اين دوران صدها پروژه ريز و درشت عمراني آغاز و تعدادي هم سرانجام گرفت. در ميانه دور اول رياست آقاي هاشمي بود كه شنيدم ايشان در يكي از سخنرانيهايش مي گفت كه مي بايست بچه حزب ال.. به خودشان هم توجه كنند. قرار نيست كه ژنده پوشي و حزب ال.. بودن هم معني باشد. به عقيده من از نگاه مديريتي اين قبيل دگرگونيها در مواضع انقلابي، نقطه عطفي در رفتار مسولين كه حالا ديگر مدير ناميده مي شدند پديد آورد.     

سال 71 زمزمه واگذاري خودروهاي دولتي به مديران دولتي در قالب  طرح واگذاري خودروها به مديران  به گوش مي رسيد. جزييات طرح دقيقا" خاطرم نيست اما موضوع از اين قرار بود كه بخشي از خودرو هايي كه چند سالي از عمرشان گذشته و در سيستم دولتي پرخرج به حساب مي آيند به گروهي از كاركنان دولت كه آيينامه ها جزئيات آن را مشخص مي كرد واگذار شود. من خودم چند نفري را مي شناختم كه مشمول دريافت اين قبيل خودروها شدند. و بحثهاي زيادي واقعي ويا افسانه اي در حول و حوش اين مصوبه پديد آمد.مي گفتند شركتي چون خودرو خارج از رده نداشته است كه به مديران خود بدهد. اقدام به خريد خودرو نموده است. و اين تناقض محض با ذات مصوبه است.

شنيديم كه اين خودرو ها بعضا" به طور قسطي داده شده و رقمي معادل اين اقساط به بهانه هايي در فيش حقوقي اضافه شده است. جالب اينكه وقتي خودرو ها تحويل شد و آبها از آسياب افتاد. بيشتر مديران بار ديگر استفاده از خودرو هاي دولتي را از سر گرفتند . اين در حالي بود كه از شروط تحويل خودرو استفاده از اين خودرو ها به جاي خودرو هاي دولتي بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/23 ساعت | لینک ثابت |