تبليغاتX
چون اشك در بارانa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

تهاجمي يا تدفاعي؟

 

يكي از همكاراني كه تازه به جمع ما پيوسته بود در مدت كوتاهي در بين ما محبوبيتي به دست آورد. در ادب و مردمداري زبان زد عام و خاص شد. فروتني او تا حدي بود كه تا سالها نمي دانستيم كه او عضوي از خانواده محترم شهداست. خيلي ساكت و آرام بود به همين دليل شايد هميشه خواب آلود به نظر مي رسيد. در كل شايد بشود گفت، مي شد او را استاندارد كارمندي مطلوب دانست. كه البته بعدها هم چنين بود و هموراه او از جمله كساني بود كه به حق نمره اخلاقي خوبي مي گرفت. يك روز در لابلاي حرفهاي تمام ناشدني ما، هم اتاقي هايش فرصت اظهار نظر پيدا كرده گفت "فكر مي كنم مدتي است كه درگزارش نويسي استاد شده ام". پرسيدم از كجا به اين نكته پي برده است. گفت كه اخيرا" هيچ يك از پيش نويسهايش دست نمي خورد و همه امضاء مي شوند." گفتم شايد بهتر باشد بگوييم كه به نوعي خلاقيتمان از دست رفته است و هرآنگونه از ما مي خواهند مي نويسيم. الآن نمي دانم كه تا چه اندازه درست مي گفتم. آيا سازمان اداري يك نهاد دمكراتيك است كه هر كس آزاد باشد ايده هاي شخصي اش را پي بگيرد. خير! اما چرا من اينطور فكر مي كردم. چقدر خوب بود اگر افراد با ايده هاي متفاوت به جاي اينكه در سازمانهايي كه با كليشه كار مي كنند با تشنج به عنوان ناسازگار هرس شوند، به بخشهايي فرستاده مي شدند كه نياز به فرمانبري مطلق نداشتند و در عوض چه خوب بود آنهايي كه ويژگي حل سريع در ديگران را دارند به كارهاي اداري وا مي گماردند. كم كم نشانه هاي ناسازگاري را در رفتار خودم احساس مي كردم. روزي با سه تن از همكاران براي بازديد از طرحي مربوط به تحقيقات زنبور به يك ايستگاه تحقيقاتي اطراف تهران رفتيم. آنجا پژوهشگري از دست آورد پروژه پژوهشي خود گزارش مي كرد. داشت توضيح مي داد كه "پيش از نزديك شدن به كندو با توليد دود از موادي خاص مي توان حالت تهاجمي در زنبورها را از آنها گرفت". هر چه با خودم كلنجار رفتم، نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. گفتم: " آقاي دكتر چرا مي گوييد تهاجمي؟! اين شما هستيد كه به خانه و كاشانه آنها حمله مي بريد. آنها در حقيقت در حالت تدافعي هستند". نگاه آنروز آن محقق و لبخند زير لب يكي از همكاران را هنوز در ذهن دارم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/16 ساعت | لینک ثابت |


رييس سني

 

در يكي از نشستهاي تقريا" غير اداري دفتر بودجه مرا به خاطر شرايط سني رييس سني جلسه انتخاب كردند. موضوعات مختلفي طرح مي شد و من مي بايست براي افرادي كه قصد اظهار نظر داشتند وقت معين مي كردم. يكي از اعضاء اين نشست رييس مستقيم خودم بود. اين رييس جوان در باره مورد خاصي اصرار داشت كه پيش از اينكه نوبتش برسد سخن بگويد. طبيعي و بديهي است كه من نمي توانستم  درخواستش را بپذيرم و او كماكان بر خواسته اش پا مي فشرد. تا اينكه كاسه صبرش سر آمد و گفت: شما لازم نيست رييس باشيد. گرچه آن روز جلسه با همان تركيبي كه آغاز شده بود پايان گرفت ولي نمونه خوبي بود براي آشكار شدن ميزان سهمي كه مديران براي مشاركت كاركنان در تصميم سازيها قايل هستند. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/11 ساعت | لینک ثابت |


خانه مرد

     برای شناخت جایگاه واقعی تحقیقات در نحوه عملیات اجرایی تصمیم گرفتیم یک موضوع را از دو جنبه تحقیقاتی و اجرایی مورد برسی قرار دهیم. برای انتخاب کیس مطالعاتی در حوزه ی کاری جهاد می بایست موردی انتخاب می شد که با توجه به همه ی عوامل کار نتیجه ای معنی دار به دست آوریم. شتر عملی ترین آنها بود. دامنه محدود جغرافیایی و هزینه های نسبتا" قابل توجه تحقیقاتی، پرداختن به این مو ضوع را عقلایی می نمود. پس از انجام یک سری رایزنی های کارشناسی وبررسی های کتابخانه ای به اتفاق چند تن از همکاران به استان یزد رفتیم. استانی که بیشترین تعداد شتر و درشت ترین رقم اعتبار تحقیقاتی را داشت. به سه گروه تقسیم شدیم و 4 روز طی بازدید ازسطح استان با دست اندر کاران دولتی و خصوصی مصاحبه کردیم. در این ماموریت تجربه های تلخ و شیرینی کسب کردم.آشنایی با مردمی که عملا" چرخ اقتصاد کشور را در دل کویر به حرکت در می آورند باعث مباهات بود واینکه کوچکترین بهره ایی از بودجه تحقیقاتی عاید ایشان نمی شد دلم را به درد آورد. حرفه ی  شتر داری تا آنجا که ما براساس مشاهداتمان بدان پی بردیم. شاید بشود گفت در هزار سال گذشته بهبودی نیافته است. از معماری "خانه مرد" که شتر بان در آن مستقر می گردد گرفته تا روغنی  که برای درمان گری شترها استفاده می شود. البته باید موتوری که بعضا" شتربان برای  هدایت شترها استفاده می کرد و به قیمت دولتی به آنها داده شده بود استثناء کرد که آن هم با بحث پژوهشی ما بی ارتباط است. خوب تا اینجا که ارتباطی بین تحقیق و اجرا پیدا نکرده بودیم. توجیه هم داشت و آن عدم وظیفه مندی بدنه پژوهشی در امر ترویج بود. مدیران تحقیقاتی بر این باورند که ماموریت تحقیقات با انتشار نتیجه تحقیقات به شکل کتاب، گزارش یا پوستر پایان میابد. اما تلخ تر اینکه تلاش ما برای رد یابی کوچکترین اثری تحقیقاتی که با بودجه دولتی در دسترس عموم قرار گرفته باشد بی نتیجه ماند.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/8 ساعت | لینک ثابت |


دبير خانه سازمان هاي بين المللي

 

 

     با اذيت و آزاري كه از جانب اين مدير اجاره اي، همان نامديري كه به وساطت دايي دم كلفتش از زير دوش بر ما فرمان مي راند و توصيه يكي از دوستاني كه نظراتش را قبول داشتم، تصميم به ترك معاونت طرح وبرنامه گرفتم. درست همين موقع ها بود كه معاون وزير در معاونت طرح و برنامه عوض شد. معاون جديد با هر جابجايي مخالفت مي كرد و در اولين درخواست حضوريم گفت: "نوبت ما كه شد آسمان تپيد؟" و موافقت نكرد و ديدم كه زير  درخواست كتبي جابجاييم نوشته كه به دفتر سازمانهاي بين الملل منتقل شوم. آنجا را به تازگي راه اندازي كرده بودند و مديريت آن را يك تحصيل كرده هند بر عهده داشت و بعدا" هم نماينده شهرش شد. از همان روز اول كه به من گفت بايستي مداركي كه در اختيار داشتي و به درد اين دبيرخانه مي خورد  مي آوردي" پيش بيني  كردم كه من با  اين آدم غير علمي و قانون گريز نمي توانم كنار بيايم. و همان هفته اول فهميدم كه حدسم درست بوده است. دبير خانه سازمان هاي بين المللي دو اتاق داشت كه پس از عبور از يك  نيم اتاق قابل دسترس بود و از اين نيم اتاق به عنوان اتاق منشي يا به اصطلاح آن روز ما دفتر دار استفاده مي شد.  سوم ارديبهشت سال هفتادوسه رسما" کارم را در دبیرخانه سازمان هاي بين المللي آغاز کردم. روز دوم، يكي دو ساعتي په پايان روز كاري مانده بود كه پس از ترجمه متنی چهار صفحه ای و  فاکسی که از فائو برای وزیر آمده بود پشت ميز ( منظور ميز بزرگي بود كه به عنوان ميز جلسه استفاده مي شد، آن موقع هنوز ميز و گوشي تلفن نداشتم) نشسته بودم كه دفتر دار نزد من آمد واز من خواست كه اتاق را ترك كرده باقيمانده ساعات كار را در كتابخانه باشم. دليلش را پرسيدم گفت كه مي خواهد به كلاس درس برود واجازه ندارد مرا در اتاق تنها بگذارد. به او خيلي صميمانه (كه امروز از آن همه سعه صدر خودم تعجب مي كنم*) گفتم كه خيلي دوست دارم كه كه اتاق را ترك كنم  ولي به عنوان عضو رسمي جهاد اين درخواست شما را نمي توانم اجابت كنم. اين حركت از جانب هركه باشد نوعي توهين به خودم وهمفكرانم به حساب مي آيد.  با تغيير لحن مايوسانه گفت:" پس من نمي توانم به كلاس بروم". گفتم:" هر طور كه صلاح ميداني".

    اين رفتارهاي نامهربانانه ادامه داشت تا اينكه يك روز به اتاق معاون وزير خواسته شدم. بدون مقدمه گفت كه شما زياد تلفني حرف مي زنيد. مرد شجاع و قابل احترامي بود ولي معلوم بود كه هنوز خيلي چيزها هست كه بايد ياد بگيرد. به او گفتم مگر تلفني حرف زدن خلاف است. گفت نه ولي شما زياد از تلفن استفاده مي كنيد. گفتم از كجا مي دانيد؟ گفت هر وقت زنگ مي زنم مشغول است. گفتم چه شماره اي را مي گيريد؟ گفت يادم نيست. گفتم من كه گوشي تلفن ندارم! مجبور شد كه بگويد دكتر( رييس مستقيمم ) به او گزارش كرده است كه من در استفاده از تلفن زياده روي مي كنم. به او گفتم حالا كه اين طور شد ادامه صحبتمان مي بايست با حضور دكتر باشد. چند دقيقه بعد دكتر نيز به جمع دونفري ما اضافه شد. صدايش در نمي آمد و در صندلي فرو رفته بود. رو به معاون وزير گفتم كه چرا ايشان در اين مدت حتي يكبار هم به من ايراداتم را متذكر نشده است. البته ذكر نكته اي در اينجا ضروري است وآن اينكه درست است كه من گوشي تلفن نداشتم ولي  از گوشي تلفني كه روي ميز او- يعني رييس مان- بود استفاده مي كردم و اين موضوع او را نا راحت مي كرد و البته من هم بنا نداشتم كه مكالمات تلفنيم را محدود كنم. به دو دليل، اول اينكه دليلي براي اين كار نمي ديدم بعد هم فكر كردم شايد اين نوع مزاحمت من باعث شود كه  اوتلاش جدي تري براي اختصاص يك گوشي روي ميز من بكند.  بنابراين مكالمه طولاني من را بهانه كرده به معاون وزير گله كرده بود.  احساس كردم معاون وزير از رفتار او و نحوه ارائه عدله لش مجاب نشد. به هر حال من براي انتقال به معاونت آموزش و تحقيقات مصمم بودم. و زماني كه معاون وزير خارج از تهران بود امضاء انتقاليم را از جانشين او گرفتم. دو خاطره فراموش نشدني ديگر از مدت كوتاهي كه در اين دبيرخانه داشتم بگم و بريم سراغ مطلب بعدي. جلسه اي شركت كردم كه موضوع آن انتخاب هديه براي شركت كنندگان يك سمينار بين المللي بود. پيشنهادات متنوعي داده شد. از گليم گرفته تا قاب هاي خاتم كاري شده. رييس جلسه اصرار داشت كه خاويار بدهيم. يكي از حضار گفت كه بچه هاي شيلات بنا دارند اينكار را بكنند. رييس جلسه لبخندي چاشني كلامش كرد ه گفت: كاري مي كنيم كه آنها اينكار را نكنند. منظورش را درست نفهميدم. با اينحال گفتم كه معمولا" در اينگونه مناسبات هديه ي ماندگار تري مي دهند. پاسخش هنوز هم باعث تاسفم مي شود. گفت:" خاويار ها را در كيسه هايي مي دهيم كه بعدا" هم قابل مصرف باشد"!  موضوع ديگر ماموريتي بود كه مي بايست همراه يك آلماني متخصص انرژي به معاونتهاي وزارتخانه رفته او را معرفي مي كردم.  یکی از روزهایی که با هم بودیم به من گفت: " چرادنبال انرژی هايي مي رويد كه مزيت نسبي نداريد(منظورش انرژي باد بود). شما بايد روي انرژي خورشيدي كار كنيد. در اين زمينه ايران بسيار غني است".  

 شايد هم از اين مي ترسيدم نكند با توجه به برخوردهايم در محل  قبلي، درگير ي درمحل جديد، تاييدي بر ناسازگاري من در سيستم اداري ارزيابي شود. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/7 ساعت | لینک ثابت |


آزادگان سرافراز و پروژه خط آهن

 

 

     روزي توسط يكي از دوستان به بزرگي از عزيزان آزاده معرفي شدم . او مي خواست نظراتم را در باره ي فعاليتهاي آتي آزادگان سرافراز كشورمان بداند. روحش شاد و يادش به خير، همه ي دغدغه خاطرش آينده ي همسنگران آزاده اش بود. تا جايي كه در توان داشتم و فكرم مي رسيد راهنمايي كردم. حتي يكي از طرحهايي كه آن روز ژول ورني پنداشته مي شد به او پيشنهاد كردم كه فكر مي كردم از عهده  آزادگان بر مي آيد. در حالي كه هر دو به نقشه ايران عزيز نگاه مي كرديم    ايده ام را با او در ميان گذاشتم. ياداور شدم كه خط آهنهاي موجود در قياس با نيازهاي ايران پهناور بسيار ناچيز است. گفتم چقدر خوب بود اگر آزادگان براي ادامه روند حماسه سازي  خود و حضوري پر رنگ در تاريخ ما ايجاد خط آهن مشهد- چابهار رابه عنوان برگ رنگين ديگري در كارنامه پر افتخار خود ثبت كنند. توضيح دادم اين پروژه مي تواند خرد شده و هر قسمت به دسته اي از آزادگان به عنموان پيمانكار سپرده شود. اين طرح هم اقتصادي خواهد بود و هم در شان اين قشر ارزشمند است. پس از ملاقاتمان به نظرم رسيد كه كمي طبق معمول رويايي شده باشم. اما هنوز هم باور دارم رانت هاي تجاري كه دامن خيلي از بزرگان ارزشي تاريخ را گرفته بزرگترين آفت حتي براي قهرمانان ملي كشور هاست. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/4 ساعت | لینک ثابت |


پهلوانان جهاد و زلزله رودبار و منجیل

 

  

     اولين دقايق ساعات كاري بود كه شنيديم بايد در اسرع وقت جهت برآورد خسارات بخش كشاورزي عازم  مناطق زلزله زده بشويم. به هر يك از ما دقيق يادم نيست چقدر وقت دادند، اما مي دانم هنوز ظهر نشده بود همه اعضاء گروه در دو جيپ پاترول در اتوبان تهران قزوين بوديم. در سفر دوست انقلابي ما هم بود. هنوز به منطقه اي كه بتوان آثار تخريب را مشاهده كرد نرسيده بوديم كه اين دوست انقلابي ما قلبم را با اظهار نظرش به درد آورد. "شمالي ها آنقدر گوش مسافران را بريده اند كه خدا به آنها غضب كرده است". اگر چه در اين جور مواقع همواره حرفي براي گفتن دارم ولي در اين مورد نقسي برايم باقي نماد تا بتوانم حرفي بزنم.    

     در آن لحظه سكوت كردم. در راه راننده كه از عزيزان آذري زبان بود به راديو ي ترك زبان گوش مي كرد تا وقتي كه گوينده صحبت مي كرد ما متوجه نبوديم كه راننده به راديو بيگانه گوش مي دهد اما همينكه از راديو ترانه اي با صداي زن پخش شد متوجه موضوع شديم و همانطور كه بايد حدس زده باشيد دوست انقلابي ما بلفورسراسيمه وارد گود شد و اعتراض كرد. پس از رد و بدل شدن جملاتي كوتاه راديو خاموش شد و  سفرمان در سكوت ادامه پيدا كرد. گويي كه پيچ راديو همه سرنشينان را ساكت كرده باشد. در ادامه سفر وانتي را ديديم كه ظاهرا" بنزين تمام كرده بود واز بارش معلوم بود كه زلزله زده است و هر آنچه باقي مانده بود بار كرده بود تا خود و زن وفرزدش كه دو ساله به نظر مي رسيد را نجات دهد. راننده به توصيه ي اين دوست انقلابي مي خواست به آنها كمك كند كه  فرياد يكي از همراهان ما درآمد. اين همكار كه او نيز آذري زبان بود از قضيه ي راديو ناراحت شده بود و به اين صورت قصد تلافي داشت. او گفت: " آقا ماشين اداره است. چرا بي توجهي مي كنيد. اگر حين جا بجايي بنزين هردو ماشين سوختند چه ؟ ماشين به راهش ادامه داد و سكوت دوباره فضاي ماشين را اشغال كرد. شب را در گيلوان مانديم . در يكي از ساختمانهاي به جا مانده در گيلوان هيتهاي اعزامي به منطقه گرد هم آمدند و جلسه اي براي هماهنگي برگزارشده بود كه پس لرزهاي طولاني ساختمان را به شدت لرزاند. اينجا لازم است كمي به حاشيه بروم. در آن زمان راجعه به پهلوانان ايراني و مقايسه آنها با ساموراييها ژاپني فيش برداري مي كردم . در يك لحظه فضاي حاكم بر ساختمان مرا به ياد جلسات ساموراييها انداخت. هيچ كس از جايش تكان نخورد. نماينده رهبري در اين سفر مي شود گفت رييس جلسه بود يك لحظه همه به هم نگاه كردند و اينجا بود كه ساموراييهاي جهاد يكبار ديگر شجاعت خود را به نمايش گذاشتند. هنوز لرزشهاي ديوارها كاملا" تمام نشده بود كه نماينده رهبري ادامه سخنش را پي گرفت. از اينكه در اين جمع حضور داشتم به خود مي بالم.  شب را همراه دوست انقلابيمان روي پشت بام خوابيدم. در منجيل و رودبار فعاليتهاي بچه هاي جهاد آدم را ياد فيلمهاي كه از جبهه نشان مي دهند مي انداخت. مثل اينكه ماهي در آب افتاده باشد همه در جنب و جوش بودند. يادم رفت كه اين نكته راهم بگويم  وقتي تازه وارد منجيل شده بوديم  يك ساختمان سه طبقه ديديم كه كوچكترين آسيبي نديده بود. سه خانم نه چندان محجبه را ديديم كه از پنجره مردمي را كه اسباب و اثاثيه خود را با چنگ و دندان از زير آوار در مي آوردند تماشا مي كردند. فرصت خوبي پيدا كرده بودم كه حق دوست انقلابيمان را  كف دستش بدهم. با نشان دادن زنان بد حجاب اما سلامت به او گفتم: " مثل اينكه تنبيه اينها در برنامه خداوند نبوده است."


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/3 ساعت | لینک ثابت |


ماموريت خوزستان وازدواج برادر خانمم

 

 

     پس از مدتها برنامه ریزی و پس و پيش كردن اوراق تقویمهای روی میزی که معمولا" تدارک یک سفر گروهی ( به خصوص اگر مدیری هم در گروه  باشد) با آن مواجه می شود، تشریفات اداری ماموریت به استان خوزستان تازه تکمیل شده بود که اطلاع پیدا کردم به جشن عروسی برادر خانمم در شهرستان دعوت شده ایم. شرایط دشواری پیش رو داشتم. دست آخر تصمیم گرفتم دو سه روزی که وقت دارم به شهرستان رفته و خودم را روز ماموریت به تهران رسانده با سایر اعضاء گروه عازم سفر بشویم. آمدنم به تهران درست روز قبل از مراسم جشن عروسی یگانه برادر خانمم می توان حدس زد که بی درد سر و غر زدن های  اعصاب خرد کن هم نبوده باشد. به خصوص اگر برای بازگشت در ردیف آخر صندلی های یک مینی بوس که توسط یک گاز پیک نیک گرم بشود مدت ده ساعت در حالی كه سیستم گوارشی آدم هم به هم ریخته باشد سفر کنیم. خلا صه کنم، طبق قرار ساعت 8 صبح روز موعود پشت میزم آماده برای  عزیمت بودم که هر سه تفر دیگر اعضاء هیئت مامور هر یک به دلیلی از آمدن به سفر تلفنی و حضوری عذر خواستند و در نهایت ماموریت لغو شد. درب و داغون از همه آنچه بر من طی این چند روز گذشته بود پشت میز ماتم گرفته بودم که تلفن زنگ زد و پشت خط پدر خانمم بود که با صدایی عصبی گله می کرد : می دانستم ماموریت بهانه بود". 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/2 ساعت | لینک ثابت |


باند گوشتي

 

 

     روزهاي پاياني سال در گوشه و كنار شنيده مي شد كه قرار است از طرف يكي از شركتهاي تحت پوشش به هر نفر از اعضاء طرح و برنامه 4 كيلو گوشت داده شود. يكي از همكاران كه از ساير قسمتهاي وزارت خانه براي انجام كاري به دفتر مركزي آمده بود در اتاق ما بود كه از هم اتاقيم پرسيدم قضيه ي اين گوشتها چيست كه اكثر بچه ها راجع به آن صحبت مي كنند. متوجه شدم با چشم وابرو سعي دارد به من بفهماند بهتر است بعدا" صحبت كنيم. وقتي آن همكارمان اتاق را تر ك كرد علت اشارات چشم و ابرو را پرسيدم گفت كه كسي خارج از طرح و برنامه نبايد از موضوع  مطلع شود. به او گفتم من به قيمت 4 كيلو گوشت به عضويت هيچ باندي در نمي ايم.

     بن هاي ماهي و ميگو هم ماجراهاي خود را داشت. هر از چندگاهي بر گه هايي كه با آنها مي شد محصولات شيلاتي ارزان گرفت بين كاركنان توزيع مي شد. يكي از بچه هاي خيلي حزب الهي  مسو ليت توزيع بن ها را بر عهده گرفته بود. بن ها شامل ماهي ميگو و كنسرو ماهي بود كه نا م ماه هاي سال روي آنها نوشته شده بود. به اين ترتيب كه در  ماه بخصوصي كه روي بن نوشته شده بود مي بايست براي دريافت كالاي مورد نظر خود به فروشگاه شيلات مراجعه كنيم. رييس از من خواست به اين دوست حزب الهي در توزيع بن ها كمك كنم. هنگام توزيع به نظرم رسيد انصاف را رعايت نمي كند. سهم برابري براي مجرد ها و متاهل ها قايل نبود و توضيح من هم مبني بر اينكه مجردها هم خانواده و تعهدات خود را دارند موثر واقع نمي شد. احساس كردم حضور من كار توزيع را به بن بست مي كشاند كار را به ايشان سپرده اتاق را ترك كردم. قضاوت در باره مردم هميشه برايم سخت بوده است. اگر چه كمي بوي بز دلي مي دهد سعي كرده ام حدالامكان در تصميمي كه احتمال مي دهم اثر سو بر سر نوشت كسي داشته باشد پرهيز كرده ام. نمونه ديگر آن اينكه براي ارزشيابي كاركنان فرمي را در اختيار ايشان مي گذاشتند تا با درج اطلاعاتي از نوع كار خود ارزشيابي نظام داري از خود بكنند. قسمتي از فرم را كه به اخلاق كاركنان مربوط مي شد را مي بايست روسا پر مي كردند. من قلبا" از اين كار خوشم نمي آمد. به همين دليل هرگز نمره اي بابت اخلاق به كسي نداده ام چرا كه باورم اين است كه من صلاحيت نمره دادن به كساني كه از خود من بسيار والاتر هستند را ندارم . صحبت از بن ماهي بود اين را هم بگويم و موضوع را عوض كنيم. آن دوست انقلابي ما كه پيشتر راجع به او صحبت كرده بودم. هم او که با هم به نقاط زلزله زده رفته بودیم و همکلاسی ام در درس کنترل پروژه بود. در مدت يكسالي كه با ما بود هيچوقت بني دريافت نكرد. مي گفت كه اگر همه ي همكاران وزارت خانه شامل دريافت بن مي شوند من هم قبول مي كنم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/2 ساعت | لینک ثابت |


مدیری که از زیر دوش حمام فرمان می راند

 

 

     من در بكار بردن صفات تفصيلي  احتياط به خرج مي دهم اما در مورد مدیر ی که از زیر دوش فرمان می راند بايد بگويم او نا مديرترين مديري بود كه ديده ام. او براي ادامه تحصيل از شهرستان به مركز آمده بود و از آنجا كه از بستگان نزديك يكي از مقامات جهاد بود به عنوان دريافت كمك هزينه تحصيلي مديريت بودجه وزارت جهاد سازندگي را به او سپرده بودند. رفتارهاي او را هر وقت به ياد مي آورم سرم سنگين مي شود نمونه اينكه، يك روز گفت: "زود امضاء موافقتنامه ها را بگيريد كه راننده منتظر عزيمت به سازمان برنامه است". براي آنان كه روال كار اداري موافقتنامه ها را مي دانند اين موضوع شوك آور خواهد بود. توضيح بيشتر در اين باره ما را از بحث اصلي دور مي كند در مجموع  اگر من به جاي صاحبان امضا ء هاي مزبور بودم اين اظهار نظر را تو هين به حساب مي آوردم. اين مدير ما هر روز ظهر به منزل مي رفت. اول اين نكته را هم اضافه كنم كه در چند قدمي اداره ساختماني بود كه متعلق به جهاد بود. يكي از آپارتمانهاي اين ساختمان را به او و خانواده اش اختصاص داده بودند. در خانه كه بود وقتي موضوعي يادش مي آمد كه مي بايست انجام دهد زنگ مي زد و دستورات لازم را مي داد. بعضي اوقات اين دستورات از طريق خانم ويا پسر بزرگش به همكاران ابلاغ  مي شد. گر چه به تلفنچي و دفتر دارش سپرده بودم كه هرگز تحت هيچ شرايطي تماس تلفني اعضاء خانواده اش را به من ارتباط ندهند، باز با اين حال وقتي از خانه اش زنگ مي زدند به من دلشوره دست  مي داد كه نكند بخواهند با من صحبت كنند و من هم صحبت نخواهم كرد و مشكل پيش خواهد آمد. يك روز پسر بزرگش كه آن موقع حدود 12 سال داشت در حال ديكته كردن دستورات اداري براي يكي از همكاران بود كه اين دوست ما خواهان اطلاعات بيشتري بود و از پسرش خواست كه گوشي را به پدرش بدهد. با اصرار دوست ما گوشي به حمام،  جايي كه پدرش  بود برده شد و اين نامدير از زير دوش با همكار ما صحبت كرد.  آن موقع دفتر ما دو خودرو داشت. يكي از آنها در اختيار خودش و گاه ساير كاركنان دفتر بود و ديگري كه يك پيكان به اصطلاح صفر بود در اختيار خانواده اش بود. يكي دو بارآن ماشين وراننده اش را ديده بودم. يادم هست مدت يك هفته اي كه مدير در دفتر نبود و مسوليت دفتر به من سپرده شده بود(با چه هدف، نمي دانم) راننده اين خودرو همان روز اول غيبش زد و در يك هفته اي كه مديريت دفتر با من بود او را حتي يك بار نديدم. صبح روزي كه قرار بود كه رييسمان از سفر يا ماموريت (نفهميديم) برگردد سر و كله ي راننده غايب پيدا شد. هر چه از دهنم درآمد نثارش كردم . بي آنكه حرفي بزند از اتاق فرار كرد. وقتي از ناهار برمي گشتيم روبروي اتاق رييس كه درش باز بود كه رد مي شديم شنيدم كه مرا صدا مي زند. داخل كه  نگاه كردم متوجه شدم كه رييس باز گشته است. داخل كه رفتم بدون احوال پرسي و بي هيچ مقدمه اي گفت: " درست است من هم به شما ناسزا بگويم؟ چرا به راننده توهين كرده اي؟" ضربان قلبم بالا رفته ونفسهايم به شمارش افتاده بود و طبق معمول اين قبيل موقعيتها صداي قلبم را مي توانستم بشنوم. درست و كامل به ياد ندارم كه چه پاسخي دادم، فقط مي دانم كه گفتم تو غلط مي كني كه به من نا سزا بگويي". گوشهايش از سرخي به سياهي مي زد به طور مبهم يادم هست كه گفت به من توهين مي كني. من با اعصبانيت اتاق را ترك كردم.

     در هئيت دولت ارتباط با كشورها بين وزارت خانه ها تقسيم شده بود. در اين ميان يكي از كشورهايي كه ما به عنوان دستگاه هماهنگ كننده مي بايست به آن رسيدگي مي كرديم كشور سودان بود. زماني كه قرار بود يكي از مقامات كشور سودان به ايران سفر كند از من خواسته شد گزارشي از كشور سودان  براي معاون طرح و برنامه تهيه كنم.  اين قبيل كارها را خيلي دوست داشتم. هم به دنياي بيرون به نوعي نزديك مي شدم و هم از نوع كارهايي بود كه آن موقع از همه بر نمي آمد. ظرف سه روز با مراجعه به هر جايي كه مي توانست مفيد ياشد گزارش به نظر خودم خوبي تهيه كره براي تايپ به دبير خانه سپردم. وقتي نزديكيهاي ظهر پيگير نامه از دبيرخانه شدم معلوم شد كه نامه گم شده است. با اعصبانيت موضوع را به رييس مان گفتم. در كمال ناباوري گفت: "اشكال نداره دوباره بنويس". بغض در گلو تا اتاق معاون وزير دويدم. خيلي مرد محترم و دنيا ديده اي بود با اينكه درحال بيرون رفتن از اداره بود صبر كرد و تمام حرفهايم را شنيد. وبا لبخندي كه به من آرامشي عجيب داد مرا دعوت به صبر و تحمل كرد. بعدها فهميدم آن روز آخرين روز كاري آن معاون وزير بوده است و به دليل اطلاع رساني به مجلس براي استيضاح وزير وقت عذرش را خواسته بودند.  

     يكي از روزهايي كه  سخت درگير اجراي پروژه  تهراني زدايي اش بود موضوعي را بهانه كرده براي چغلي پيش معاون وزير رفته بود. حدود ساعت ده بود كه به دفتر  معاون وزیر خواسته شدم. در اتاق ، او ومعاون در انتظارم بودند. همينكه وارد شدم معاون وزیر گفت:" سوالي مي كنم كه جوابش آري يا خير است". خواستم توضيح بدهم، اجازه نداد. موضوع از اين قرار بود كه در سفري به استان جديدالتاسيس اردبيل از سر اتفاق همین آقای معاون وزیر در صندلي كنار ي من نشست. با اينكه برايش سخت بود براي صحبت با كارشناسي دون پايه اي چون من خودش را زحمت بدهد، منظور از سفر ما را پرسيد. برايش توضيح دادم كه دوستانمان در استان اردبيل ما را دعوت كرده اند تا نظرمان را راجع به طرح و برنامه استان جديد بدهيم. و اضافه كردم كه اين سفر دوم ما است. از من خواست  گزارش سفر اول را بدهم بخواند. از پاسخي كه دادم خوشش نيامد. گفتم كه گزارش براي اردبيليها بوده است و     نمي توانم در اختيار او بگذارم. تا  فرودگاه هميشه در مه اردبيل ساكت ماند. و من هم هرگز نفهميدم چرا اين منطقه براي ساخت فرودگاه انتخاب شده است. شاید زمینی از آقا زاده های نورچشمی آن دور بر می بایست به خرج من وشما آباد می شد. وقتي از هواپيما پياده شديم بچه هاي جهاد فكر كردند ما ومعاون وزیرباهم هستيم. با ماشين تا پاي هواپيما آمده بودند.همگي به جهاد رفتيم. معاون از ما خواست همراهش باشيم. يادآور شديم كه ما ماموريت ادراي نداريم. گفت به رييس دفترش بگوييم كه ترتيب كار را بدهد. حالا دلخوري مدیر حمام اين بود كه چرا برگه هاي ما موريت را بدون تاييد اوبراي امضاء به رییس دفتر داده بوديم.  بحث سنگين آن روز واين مدتي كه تحت فشار بودم دست به دست هم داد، وقتي از پله ها پايين مي آمدم بغضم ترکید. در كنار پنجره طبقه ي يازدهم ايستادم و كلي اشك ريختم. امروز آن پنجره بسته است(1). به ياد ديالوگي از يك فيلم افتادم:

 چون اشك در باران.  چرا كه با گذشت زمان رنجهاي ما  از ياد مي رود همانطور كه باران قطرات اشك را مي شويد و مي برد،  كسي  آن دور و بر  اشكها را نمي بيند و رنجهاي ما را آيندگان احساس نمي كنند


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/30 ساعت | لینک ثابت |


مسمو ميت

 

     حالم خيلي بد بود حالت تهوع داشتم . اول فكر كردم قرصي كه براي سرما خوردگي مصرف مي كنم به من نمي سازد. اما وقتي كه صبح اداره رفتم ديدم تعداد زيادي از همكاران در طبقه هم كف كه روزي لابي ناميده مي شده جمع شده اند. فهميدم كه غذاي ديروز اداره مسموم بوده و چند نفري هم در بيمارستان بستري شده اند. البته از آنجا كه معمولا" اواسط هفته خوراك مرغ مي دادند فهميديم حتما" مشكلي وجود داشته كه شنبه به ما مرغ داده بودند و آنقدر وضع مرغها خراب بوده كه نمي شد ه تا مثلا" دوشنبه سه شنبه صبر كنند. بعد از اين واقعه با اينكه خبر آن را چند روزنامه كار كردند. اتفاقي جدي نيافتاد حتي پيمانكار جهاد هم عوض نشد. فقط يك روزنامه به طنز نوشته بود "جهادي ها كه نمي توانند غذاي خود را تهيه و كنترل كنند چه گونه مي توانند به مردم برسند". جالب و جاي تاسف اينكه مدتها بعد وقتي با يكي از آقايان دست اندر كار راجع به اين واقعه ناخوشايند و تذكر وزير بر گوشه  تصويري از روزنامه صحبت مي كردم، به او احساس نگراني دست داده بود كه چرا  اين موضوع كه به زعم او مي بايست محرمانه مي ماند را فردي چون من مي داند. غافل از اينكه كنترل مردمي عملي و در عين حال ارزانترين نوع نظارتهاست.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/30 ساعت | لینک ثابت |


Window Shopping

    تماشا کردن  پنجره مغازه ها یا به اصطلاح Window shopping  از بهترین و دسترس ترین سرگرمی هایم بود. پس از ساعات طولانی حضور در سازمان برنامه وقتی در خیابان ها قدم می زدم احساسی غریب به من دست می داد. تلاش می کردم ارتباطات احتمالی بین این دو یعنی بازار و سازمان برنامه را در ذهنم ترسیم کنم. آبا کسی یا واحدی در سازمان برنامه اثرات تصمیماتی که درشوراء اقتصاد اتخاذ می شد را بر این بازار زیر نظر داشت؟ چه درصدی از مردم از وجود تشکیلاتی در دولت با وظایف سازمان برنامه آشنا هستند.بازار چه تصویری از سازمان برنامه دارد؟هرگز نفهمیدم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/30 ساعت | لینک ثابت |


فرمانده و مشکلی به نام مانتو

     از دوران خدمت مقدس سربازی دوستی داشتم که تازه ازدواج کرده جویای کاربود. از همه جا نا امید به سراغ من آمده بود که اگر می توانم کمکش کنم کاری برای خود دست و پا کند. از خوشانسی او در همان ایام یکی از ادرات راننده نیاز داشت واو جذب شد. درست یادم نیست چه مدت بعد، ولی می دانم یکسال نشد که عذر او را خواستند. او دوباره بیکار شد. از روسایش که دوستانم بودند دلیل اخراج او را جویا شدم. اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند مشکل گزینش داشته است. به دلیل برجستگی هایی که در جبهه از خود نشان داده بود او را فرمانده خطاب می کردم. و از اینکه چنین فردی مشکل گزینشی داشته باشد خیلی بهم بر خورد. به واحد گزینش رفته گفتم که من معرف ایشان هستم وچون با ایشان رفت و آمد خانوادگی داریم باید بدانم که مشکل رد صلاحیت او چیست. فرد مسول طی اظهاراتی طولانی  که بیشتر به سخنرانی می مانست غیر مستقیم به من فهماند که مشکل فرمانده این است که همسرش مانتویی است! 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/27 ساعت | لینک ثابت |


کمیسیون مجلس

     در دوره اي كه معاون طرح و برنامه قائم مقام وزير هم بود ما كارشناسان را براي اظهار نظر حتي به كميسيونهاي مجلس مي بردند. آنجا بود كه به راس هرم تصميم سازي كشور نزديك شده بوديم و آدمهايي را كه بيشتر تصويرشان را در تلوزيون و يا روزنامه ها مي ديديم از نزديك ملاقات مي كرديم. يك روز يكي از آن كله خيلي گندها راديديم. او كه نمي دانست ما در اتاق كميسيون نشسته ايم يكباره از يكي از اتاقهاي مشرف به كميسيون در حال كه بلند مي خنديد به داخل پريد. به نظر مي رسيد كسي او را هل داده باشد يا باعث پريدنش شده باشند. به هر حال خاطره خيلي زيبايي از افراد سرشناسي كه همه مي شناسيم نبود.   


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/27 ساعت | لینک ثابت |


قضاوت عجولانه

 

 

     با آشنایی مختصری که از بعضی افراد در سایر فرهنگ ها دارم فکر می کنم به قضاوت نشستن زود هنگام  و به خصوص شطرنجی دیدن آدمها که همه را یا خوب می دانیم یا بد، از خصیصه های است که در مردم پررنگ تر از دیگران است. بیشتر ما خیلی راحت با اطلاعات اندک راجع به مهمترین و اصولی ترین ارزشها به قضاوت می نشینیم. هر تازه وارد به اداره یا حتی یک میهمانی چند ساعته را با جسارت داوری کرده برایش حکم صادر می کنیم. و گاه اگر قدرتش را داشته باشیم حکم را هم اجرا می کنیم. یکی از این آدمها همکار تازه واردی بود که بعدها صمیمی ترین دوست ما شد. روز اول که او را دیدیم به او مشکوک شدیم که مبادا آنتن باشد. ویژگیهایی داشت که این نظریه ی ما را تقویت می کرد. ساکت بود و وقتی هم حرف می زد صدایی آهسته داشت.  از بالای عینک ذره بینیش نگاه   می کرد. ته لهجه ای هم که داشت او را به رییسمان منتسب  می کرد. اگر چه رییس ما آنقدر شجاع و قدرتمند بود که نیازی به خبر چین نداشته باشد، اما به هر حال ما او را غیر خودی ارزیابی کرده بودیم. تا اینکه کم کم پی بردیم او با صفا ترین و صادق ترین افراد بین ماست. این مورد برای من درس بسیار آموزنده ای شد تا کسی را عجولانه به خاطر نمود ها و جلوه های ظاهریش قضاوت نکنم.  


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/26 ساعت | لینک ثابت |


آفریقا

 

 

     فعالیتی در کشورهای آفریقایی داشتیم که عنوانش این بود: گسترش فرهنگ اسلامی و کمک به مستضعفین جهان. با اینکه این ردیف بودجه ای عملا" می توانست طرح عمرانی محسوب شود ولی به دلایل کاری، فعالیتی جاری دسته بندی شده بود. اما با این حال به دفتر ما که عملیات عمرانی را رسیدگی می کرد سپرده شده بود. برای بازدید از عملیات میدانی این طرح از من به اتفاق کارشناسی از سازمان برنامه خواسته شد به آفریقا برویم. در این سفر یکی از همکاران که هیچ گونه ارتباطی با موضوع نداشت نیز همراه ما شد. قبل از سفر به کتابخانه و آرشیو اداره مراجعه کرده اطلاعات موجود به خصوص گزارش سفر هایی که در این ارتباط تهیه شده بود خواندم. تدارک تشریفات سفر تا لحظه آخر ادامه داشت. دست آخر ارز مورد تیاز سفر نیز حاضر نشد و قرار شد که در دبی از طریق دفتری که جهاد در دوبی داشت به ما تحویل شود. یکی از همکارانی که از قسمت مربوطه وظیفه تدارک سفر ما را داشت، اصرار می کرد که می بایست تا پای پرواز با ما باشد. توضیح این که این اولین سفر خارجی ما نیست و ما از عهده کارهای مربوط به بازرسی گذرنامه و گمرکات بر می آییم و نیازی نیست که ایشان به زحمت بیافتد. نشد که نشد او می گفت تجربه به من ثابت کرده که هر گروهی را که تا لحظه آخر با آنها نباشم موفق به پرواز نمی شوند. ما تسلیم شدیم و قرار شد که ایشان هم با اینکه پروازمان نیمه های شب بود در فرودگاه حضور یابد. در فرودگاه سه نفر گروه ما به هم پیوسته وهمکار تدارکاتی ما هم آمد.در مرحله کنترل گذرنامه پاسپورتم را که نشان دادم افسر بازرس از من خواست نامه امور خارجه را هم به او بدهم. ظاهرا" خروج کترگزاران دولتی با پاسپورت خدمت مستلزم ارائه نامه امور خارجه بود و ما این نامه را نداشتیم. پچ پچی بین ما افتاد و هریک در کیفهای دستیمان شروع به گشتن برای نامه ای کردیم که به ما داده نشد بود. در این هنگام همکار تدرکاتی ما همانند صحنه ای از فیلم زورو در حالی که برگه ای به دست داشت وارد معرکه شد (حتم دارم خودش این صحنه را با حرکت آهسته در ذهن دارد) . آنجا تازه فهمیدیم که چرا هر سفر ماموریتی را که ایشان مشایعت نکرده ناکام مانده است. در دوبی یکی از همکاران جهادی که به نظر می رسید از جانبازان حماسه ساز جنگ تحمیلی به فرودگاه آمده و کارهای لازم را انجام داده و پول جیبی سفر ما را هم داد. اینجا بود که تفاوتهای نهاد های انقلابی را با دستگا های سنتی می شد دید. وقتی ارز ماموریت ما که  حدود هزار دلار بود تحویلمان شد کارشناس سازمان برنامه گفت: "کاش می شد از همین جا برگردیم"!! در مومباسا شهری در کنیا توقف کوتاهی داشتیم و سر شب به دارالسلام رسیدیم. همکاران جهاد به اسقبالمان آمده ما را به دفتر جهاد که دو منظوره بود یعنی هم اقامتگاه تعدادی از همکاران جهادی بود و هم به عنوان میهمانسرا استفاده می شد بردند. با اینکه مراسم خوش آمد گویی کوتاه و مفید بود همراه ما که مسولیت سفر را به او سپرده بودند و اصلا" هم در جریان کار نبود تا پاسی گذشته از نیمه شب حرف زد.  سفرما در مجموع دو هفته ای طول کشید. و فرصتی دست داد تا در یک روز تعطیل بازدیدی هم از زنگبار داشته باشیم. جای خیلی جالبی بود. می گفتند 700 سال پیش سه برادر از شیراز به اینجا آمده ماندگار شده اند. بنا به گفته همراهان حزب راس کار نیز افرو شیرازی نام داشت. وگفتنی است که به بز، امبزی می گفتند. در نگاهی به شکل ظاهریشان نیز چنین بر می آمد که سیاه اصیل نباشند. شکل چانه، پیشانی نسبتا" بلند و نوع بینی، آنها را بیشتر به مردم شمال آفریقا شبیه می کرد. از پروژه های جهاد بازدید کردیم. به نظر من کارها بوی دلار نفتی می داد و هیچگونه توجیه اقتصادی نداشت. پو لهایی که آنجا هزینه می شد بیشتر به اعانه می مانست تا طرح اقتصادی. فقط نمی دانم چرا اصرار داشتند که این کار را جهاد انجام بدهد. در حالی که اعانه را یک موسسه خیریه و یا  حتی سایر سازمانهایی که از طرف ایران آنجا بودند مثلا" سازمان تبلیغات اسلامی می توانست توزیع کند. آنچه به فکرم می رسید بدون مصلحت اندیشی در گزارشم آوردم. مردم فوق العاده فقیری بودند. کارشناسی بومی که حین بازدید یکی از کارها ما را همراهی می کرد تی شرتی به تن داشت که به اندازه یک گردو سوراخ بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/25 ساعت | لینک ثابت |


انقلابی

 

 

     در دوران كارمندي نسبتا" طولاني هرگز شخصي چون اين دوست جسور و حقيقت جو نديديم. او مصداق عيني واژه انقلاب بود. يك سال را با هم بوديم و پس از آن به دانشگاه رفت و نشريه اي هم راه اندازي كرد كه باعث دردسرش شد و بعد هم از او خبري نشنيدم. روزهاي اول آشناييمان كه پيشتر گفته بودم حوزه كارشناسي داشت جان تازه اي مي گرفت و بنا بود همه ما دوره هاي تخصصي طي كنيم . دوره اي را با هم در سازمان برنامه آن موقع شروع كريم با عنوان برنامه ريزي كشاورزي. اين دوره از چند درس جداگانه تدارك ديده شده بود. جلسه اول يا دوم يكي از اين كلاسها كه كنترل پروژه بود واستاد با تجربه و صاحب نامي هم آن را تدريس مي كرد. استاد از اين سخن مي گفت كه اگر انقلاب نمي شد به كمك آمريكا ما امروز در زمينه ابزار و تجهيزات كنترلي خيلي جلو تر بوديم. هنوز استاد موضوع را جمع و جور نكرده بود كه دوست انقلابي ما از جايش بر خواست و به استاد گفت: ببين استاد هنوز اول كار هستيم. طي اين دوره هر جا احساس كنم كه قصد زير سوال بردن انقلاب را داشته باشيد جلو شما مي ايستم." استاد چند لحظه اي پاي تابلو در حالي كه كف دستهاش را پشت كمر روي هم گذاشته بود قدم زد و پس از اينكه دستهايش را جلو آورده در جيبش برد پشت تريبون كه مخصوص اساتيد در كلاسها گذاشته بودند قرار گرفت  با صدايي دو رگه كه بويي از خط و نشان در آن  حس نمي شد گفت: "باشه". نمي دانم در اين لحظات به چه مي انديشيد ولي پس از آن ديگر هرگز مورد مشابه اي پيش نيامد.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/23 ساعت | لینک ثابت |


منفور تاریخ

     از آدمهاي آن دوران بعضي هاي را به تر به خاطر دارم  يكي از آنها صدای کلفتی داشت. به نظرم آدم با سوادي مي آمد. اگر چه از رشته تحصيلي اش خيلي سر در نمي آوردم، نحوه ي بيان مسايل مربوط به كارش آدم را به تحسين وا مي داشت.  شخص ديگر فردي بود كم حرف و اخمو که با یکی از چهرهای کریه تاریخ هم نام بود.از بدو آشنائيمان دلم خيلي برايش مي سوخت كه اين فرد چه اسم آزار دهنده ايي دارد. برايم جاي تعجب بود كه چرا تا به حال فكري براي اسمش نكرده است. اما با اخم دايمي اي كه بر صورت داشت، شيطان درونيم را ارضاء مي كرد. چه چهره مناسبي براي تبليغ منفي آن شخصيت كريه تاريخي. شخص بعدي جواني سبزه و خونگرم بود. نمی فهمیدم چرا با اينكه ويژگي خارق العاده اي نداشت خيلي مورد توجه ساير همكاران و حتي روسا بود. تا اينكه معلوم شد  از بستگان نزديك فردي  ذي نفوذ در نظام بودجه ريزي كشور است. يك روز نزديكيهاي ظهر وقتي به ادراه آمدم متوجه شخصي كه سر و وضع اش به ما جهادي ها نمي خورد شدم كه كنار ميزم نشسته است. از همان اول به قولي مهرش به دلم افتاد. احساس كردم وجوه مشترك زيادي داريم. با اينكه آمده بود دوران خدمت را در جهاد بگذراند خود را براي تطبيق با ما همچون مانكنها گريم نكرده بود. اگر چه سركشي را در سازمان اداري آفت مي دانم ولي هيچ ارزشي را نيز بالاتر از صداقت نمي شناسم.به همين خاطر او را نيز فراموش نمي كنم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/23 ساعت | لینک ثابت |