تبليغاتX
چون اشك در بارانa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

ناهار خوري

 

 

     آن روزها ناهار در دفترمركزي داده نمي شد. در طبقه همكف ته راهرو يك سانديچي بود كه آش هم مي فروخت. حدود ساعت 10 به بعد آش و ساندويچ حاضر بود كه با دريافت وجهي كمتر از ساندويچ فروشيهاي بيرون ارايه مي شد. ناهار براي كساني كه قصد داشتند بعد از ساعت موظف اداري بمانند با سفارش قبلي طبخ مي شد. چند باري كه من از اين غذا استفاده كردم از ياد نمي برم. اتاقي از طبقه دوم ساختمان با گليمهاي كهنه  فرش شده بود وغذا در بشقاب تحويل مي شد. هركس كفشش را با خود به داخل مي برد و حين خوردن غذا كنارش نزديك سفره گذاشته بود. اين روش بعدها عوض شد و زماني غذا را در طبقه ها با قابلمه هاي بزرگ توزيع مي كردند. روال جديد اينطور بود كه در هر دو طبقه يك ايستگاه گذاشته بودند، مثلا" طبقه 9 كه آموزش و تحقيقات بود يك ديگ بزرگ مي آوردند و ما هم از طبقه 10 بشقاب به دست پايين مي امديم و در صف مي ايستاديم. البته بيشتر اوقات افراد طبقه 9 بدون صف درخواست غذا مي كردند، با اين توجيه كه انجا طبقه آنها بود. بعد از مدتي دوبار ه روش تو زيع غذا عوض شد. ابنبار غذا را با يك چهارچرخ درهر طبقه بين اتاقها توزيع مي كردند. دست آخر اينكه در طبقه اول يك ناهار خوري تمام اعيار درست شد و اين نقطه ي عطفي بود بر ميريتي كه بر مبناي آزمون و خطا تصميم گيري مي كرد. اما داستان غذا به اينجا ختم نشد و بحث كيفيت غذا همواره و هنوز هم تب بالايي دارد. كليد حل اين مشكل در اين نكته نهفته است كه مبلغي را كه كاركنان مستقيما" پرداخت مي كنند آنقدر ناچيز است كه تنها مي شود با آن يك بستني چوبي خريد. اما مبلغي كه پيمانكار دريافت مي كند بيش از بيست برابر پولي است كه كاركنان متقبل مي شوند.  اختلاف اين مبالغ را سوبسيد جبران مي كند. اعتباراتي كه از منابع عمومي مثل نفت فراهم آمده است. در هر حال نقطه تراژيك داستان اينجاست كه كاركنان كيفيت غذايي را كه مي خورند به اندازه پرداختي مسقيم خود ارزيابي مي كنند ونه مبلغي كه غير مستقيم از اعتبار ي كه متعلق به فرد فرد ماست  هزينه شده و عملا" تنها به جيب پيمانكار مي رود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/19 ساعت | لینک ثابت |


دفتر مرکزی

 

 

     یک سالی بود که نیمه وقت به  دفتر مرکزی  می آمدم که مدیران تصمیم گرفتند که به طور دایمی به ستاد وزارت خانه منتقل شوم. آن موقع معاونتی به نام طرح و برنامه وجود نداشت.  به این قسمت واحد بودجه  می گفتند. مسولیت آن را هم یک اصفهانی  بر عهده داشت. یادم می اید اتاق ایشان اولین اتاق راهرویی بود که شش اتاق در سمت چپ و راست داشت . اغلب وقتی وارد راهرو می شدم در اتاقش را باز می دیدم. نمی دانم هدف از این کار کنترل عینی ورود خروج کارکنان بود یا مانند بزرگان آینی ما باز بودن در اتاق را جزئی از پرنسیب خود می دانست. مدت زیادی نگذشت که فرد دیگری به سمت معاون طرح و برنامه و قائم مقام وزیر منصوب شد. ايشان تصدي وزارت اقتصاد را در كارنامه خود  داشت و احساس برجستگي به ما دست مي داد که امضاء ریس خود را روی پولهای دویست تومانی می دیدیم. البته وقتی شنیدم اصولا" انتشار برگه های دویست تومانی پول رایج کشور به نوعی برای نگه داشت حساب مقدار نقدینگی بدون پشتوانه نزد مردم است، با اين ترتيب  دویست تومانی ها در من احساس متناقضی پدید می آورد. از یک سو امضاء رئیس مان را بر خود داشت و از سویی دیگر در ذهنم بی پشتوانگی اقتصاد مان را به یاد می آورد. اطلاعات مربوط به این موضوع از کجا به من رسیده بود وچه قدر صحت داشت نمی دانم. بابت این ادعای بدون مأخذ خودم را هم مستحق سرزنش نمی بينم  چرا که بیاد ندارم دولتمردان ما از سر وظیفه ای که نسبت به مردم دارند به آنها اطلاع رسانی کرده باشند. مردم در نظام حکومتی ما تنها پای صندوق های رای هویت پیدا می کنند وبس. ما از نگاه حکومتیان فقط اعداد و ارقامی آماری هستیم که بین 30 تا 70،60 میلیون در نوسانیم.

محل استقرار مسولین وکارشناسان این واحد طبقه 13 ساختمان دفتر مرکزی در خیابان طالقانی تقاطع ولی عصر بود. ساختمانی که می گفتند در گذشته هتل کمدور بوده که پس از انقلاب مصادره شد. دراين باره ماجراهاي زيادي نقل مي شود.يكي از دوستان با هيجان از كشف يك بطري شراب از پشت دكوراسيون يكي از  اتاق ها صحبت مي كرد كه آن را به تنها همكار ارمني مان داده بودند. همكار ديگري  در خاطرات یک درباری خوانده که اولین دو جنسی گرایی ایران در این هتل رسمیت یافته است. هر ایرانی با شنیدن این واقعیت که اکنون بیشتر به افسانه می ماند بر خود می لرزد. گاهی اوقات به دور از حساب و کتاب و بدون نگاه به اقلام آماری، آدم از اینکه بساط آن رژیم رابر چیده به همت همروزگاران خود می نازد.

دور و بري هاي این معاون وزیر براي ما بچه هاي جهاد خيلي قابل فهم نبودند. واقعا" نمي توانم بگويم مفيد بودند يا نه. چون در جريان همه ي كارهاي آنها نبوديم. در همان اوايل آقاي معاون جانشین خيلي شيكي براي خودش انتخاب كرده بود. اسمش درست يادم نيست ولي مي دانم مدير كل يكي از بانكهاي كشور بود یا می خواست بشود. آدم بسيار شيك پوشي بود. حد اقل به نظر من چنين مي آمد. در آن زمان شيك پوشي در جهاد جرمي خفيف ولي قابل اغماض تلقي مي شد. هيكل تو چشم برويي هم داشت. عيب خيلي بدي كه داشت اينكه جواب سلام درستي نمي داد. البته اغلب مديراني كه من مي شناسم در روزهايي كه در اوج هستند نمي شود جواب سلامشان را شنيد و  يك طوري به آدم مي فهمانند كه اصلا" متوجه حضور ما نشده اند. ولي به نظر من خيلي خوب مي دانند وجود داريم، براي تست آن هم كافي است كه به آنها سلام ندهيم. بين دوستان كشف اين نكته به حساب من نوشته شده است كه براي فهم جايگاه واقعي يك مدير نزد ما فوقش از نحوه احوالپرسي او مي شود دانست تا چه اندازه از امنيت شغلي برخوردار است. وقتي با گشاده رويي و لبخند زيردستان را تحويل بگيرد بايد دانست كه بو برده زير پايش دارد خالي مي شود. داشتم از آقاي شيك پوشي مي گفتم كه اصلا" بنا نداشت كه به من عليك سلام بگويد. اما با اين حال باز مطمئن نبودم كه واقعا" چنين قصدي دارد يا نه. تا اينكه يك روز وارد اتاقي شد كه ما مستقر بوديم و اين تنها راهي بود كه مي شد به اتاق رييس مان رفت. از فرصت استفاده كرده بلند و شفاف سلام گفتم. با تكان سري كه داد فهميدم كه شنيده است ولي همان تكان سر را براي جواب سلام كافي مي داند.در يك لحظه مثل سيّدها كه مي گويند هفته اي يك روز خونشان به جوش مي آيد كنترل خود را از دست داده با تشر به او گفتم كه ديگر به او سلام نخواهم داد. تا مدتي پس از آن كه در طبقه ما بود هر بار كه او را مي ديدم به چشمانش زل مي زدم و سلامش نمي كردم. البته معلوم نيست شايد ما هم رگ سيّدي داشته با شيم كه بررسي آن امروز ممكن نيست!

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/18 ساعت | لینک ثابت |


دموراژ 12 هزار دلاری و مهد کودک

 

 

 

     محموله ی خریداری شده شرکت در بندر در انتظار تخلیه بود. کشتی حامل محموله هرکولس نام داشت و یونانی بود. ناخدای کشتی با شناختی که از اوضاع و احوال امور اداری ایران داشت درفراغت خیال به وطن باز گشته بود و بی هیچ زحمتی روزانه 12 هزار دلار بابت دموراژ کاسب بود. او عملا" از قبل سوء مدیریت ما به تعطیلاتی با درآمد روزی 12 هزار دلار رفته بود. آن روز ها ارز برای کشورمان معنای دیگری داشت. اقتصاد ما تشنه ی هر سنت آن بود. با این حال بی اعتنایی بانکها و شرکت بازرگانی دولتی اینگونه سرمایه حیاتی کشور را به هدر می دادند. در یکی از مراجعات برای انجام تشریفات اداری یا بهتر بگویم کاغذ بازی  به بانک رفته بودم که همه اقدامها و امضا ها انجام شده بود و مانده بود که خانم تایپیست نامه آن را تایپ کند. هنوز نیم ساعت به پایان وقت اداری مانده بود که خانم تایپست گفت "متاسفم نامه شما می ماند برای فردا چون من باید فرزندم را از مهد کودک بیاورم". هیچیک از توضیحات ما راجع به نیاز فوری و ضروری به این نامه از جمله جریان 12 هزار دلار جریمه دیر کرد تخلیه به جایی نرسید مگر اینکه به او قول دادیم  پس از تایپ نامه  ماشین اداره در خدمت ایشان و فرزندشان خواهد بود. یک بار دیگر در جریان این قبیل پیگیریها  بی اعتنایی رییس بانک اعصابم را به هم ریخت. او که ظاهرا" 50 ساله به نظر می آمد از سر و وضعش معلوم بود ازفیلتر گزینش قصر در رفته است. در سال 67 دستمال گردن قرمز از جنس ساتن و کت و شلوار آبی روشن به ندرت آن هم تنها در بخش خصوصی قابل رویت بود. ای کاش آن اندازه که به جمالش اهمیت داده بود به کشورش هم علاقه داشت. خلاصه اینکه جر و بحث ما بابت نیاز ما در تسریع کار به جایی نرسید و صدای من بالا رفت. او با فشار تکمه دو مامور انتظامات را صدا زد تا مرا از اتاق بیرو ن ببرند. یکی از مامورانی که به اتاق آمده بود با دیدن حال من بیرون رفته برایم آب آورد و البته تا مدتی که مشغول تر و خشک کردنم بودند نامه هم حاضر شد.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/17 ساعت | لینک ثابت |


صحافي

     يك روز عادي را در اداره طي مي كرديم كه يكي از كاركنان دفتري گفت يك وانتي آمده و دفتر آورده مي بايست تخليه شود. درست فهميده بوديم يك وانت پيكان پر از دفترهاي به قطع  A4 وارد ساختمان اداره شده بود. رييس قسمت اداري از درخواست چنين محموله اي اظهار بي اطلاعي مي كرد و راننده اصرار داشت كه درست آمده .  كم كم صداي هردو طرف بلند و بلندتر مي شد و داشت به يك منازعه تمام اعيار تبديل می شد. تا اينكه بالاخره معاون اداري مالي كه با من هم اتاق بود از رييس اداري خواست تا به اتاق ما بيايد . پس از توضيحات ايشان متوجه شديم كه رييس اداري ما هنگام خريد كاغذ بدون آنكه معني كلمه صحافي را بداند سفارش تعداد زيادي كاغذ سنگین  A4صحافي شده داده است. راننده چكش را گرفت و ما مانديم و تعداد زیادی دفترچه رحلي 500 برگي. پيشنهاد كردم كه اين دفترچه ها به قيمت ارزان بين همكاران توزيع شود. شايد هر يك به نحوي از آنها استفاده كنند. پذيرفته نشده و هفته ي بعد كاغذها به كاغذ فروش باز گردانده شده و پس از جدا كردن جلد گالينگور آن و برشي سطحي از محل شيرازه و پر واضح با اخذ دستمزد براي مصرف به اداره باز گردانده شد. آن مو قع ها دستگاه كپي را اجاره مي كرديم و شركت صاحب دستگاه هر از چند گاهي براي سرويس آن مي آمد. درست يادم نيست چه مدت بعد ولي بالاخره موقعي كه دستگاه كپي خراب شد. مامور سرويس شركت آمد و داشت توضيح مي داد كه از كاغذ غير استاندارد در اين دستگاه استفاده شده كه همين رييس اداري خيلي مذهبي ما اجازه نداد كس ديگري حرف بزند و گفت: "ابدا". وقتي سرويس كار رفت با تشر به رييس اداري گفتم كه اين است رسم امانتداري! اگر امانت چيز مهمتري مثلا"خانواده كسي بود چه؟ رييس اداره لب به دندان گزيد و از من خواست تا ادامه ندهم؟


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/9/12 ساعت | لینک ثابت |