تبليغاتX
چون اشك در بارانa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

دوستی که به خاطر من عینکی شد

     کارما در این شرکت تهیه ی جداولی برای ضبط عملیات کاری و ثبت هزینه ها و هم چنین پیگیری دریافت منابع اعتباری از قبیل بودجه دولتی و وام بود. تقریبا" همه روزه تا دیر وقت در شرکت مشغول پر کردن این جداول بودیم. جداولی با حدود 20 ستون و 20 ردیف. که میبایست جمع آنها می خواند، که البته بیشتر اوقات نمی خواند. نزدیکی های شب کلافه می شدم. روز های اول زندگی مشترکم را تجربه می کردم و گریزی هم از تکمیل درست و دقیق این فرمها نبود. خسته به خانه که میرسیدم تازه می بایست پاسخگوی همخانه جدید یعنی خانمم هم باشم. تا اینکه یک شب  دلیل عمده عدم این همخوانی جمع ردیفها و ستونها را کشف کردم . موضوع از این قرار بود که همکارم که محاسبات این جداول را با هم انجام می دادیم از معاودان عراقی بود که سه نسل قبل اجدادش برای همجواری با حرم مطهر به کربلا رفته و آنجا اقامت گزیده بودند. چشمان این دوست و همکار ما ضعیف بود و خودش ومن ازاین موضوع بی اطلاع بودیم. اعداد3 و2 وهمچنین5 و 0 را اشتباه قرائت می کرد و به همین دلیل جمع ارقام درست در نمی آمد. تا اینکه با اصرار من با هم به چشم پزشک مراجعه کردیم و از آن پس این دوست ما عینکی شد و ما زودتر به خانه می رفتیم. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/8/14 ساعت | لینک ثابت |


در جستجوي كار،

   اگرچه سابقه ی همکاری من با جهاد بر می گردد به سال 63 که اولین بار در جهاد كردستان مشغول بکار شدم و نزدیک نه ماه آنجا بودم. اما بطور رسمی از سال 67 به عنوان عضوی ثابت از جهاد درآمدم. جریان جذبم هم اینطور بود که با رشته ي تحصيلي من  و فقدان سرمایه شانس زيادي براي يافتن كارنمی توانستم داشته باشم. البته چند نفر را مي شناختم كه مي توانستند براي من كاري دست و پا كنند اما مي خواستم بدانم كه يافتن كار براي فردي بدون آشنا و به اصطلاح پارتي چه گونه خواهد بود. صاف رفتم سراغ وزارت جهاد كه مي دانستم نهادي مردمي است و به علاوه احتمال زیاد می دادم تخصصم به درد آنها بخورد. درب ورودي از من هدف از ورودم به ساختمان را پرسیدند گفتم که جویای کار هستم. اول نمی خواستند اجازه ورود به من بدهند. تا اینکه گفتم كه مهندس هستم. در قسمت جذب نیرو تلاشم بی نتیجه ماند. مهندسی کشاورزی، علاقمند به کار در روستا، حتی با اینکه گفتم حاضرم به سیستان و بلوچستان بروم نشد که نشد. آنها نیرویی چون من را با اینکه بارها در رسانه ها و اجتماعات به اطلاع مردم می رساندند نمی خواستند. پیش بینیم درست از آب درآمد، بدون آشنا در جمهوری اسلامی هم راه به جایی نمی توان برد. به دوستانی که در کردستان با هم کار کرده بودیم مراجعه کردم . با دو واسطه در یک شرکت وارداتی جهاد علی رغم میلم در واحد بودجه مشغول به کار شدم.  


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/8/13 ساعت | لینک ثابت |


سخن نخست

     اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است  تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .

     در ابتدا تصور به قلم كشيدن زندگي كاريم از  بعضی جهات نگرانم مي كرد. اول از جنبه های  حقوقي و بعد هم اخلاقي. از خود می پرسیدم آيا از نگاه مسئولين من در حال ارتكاب جرمي هستم؟ به ياد لطيفه اي روسي افتادم:

در دوران ديكتاتوري شوروي، سربازي كه فرمانده اش را"ابله"خطاب كرده بود در دادگاه به ده سال حبس محكوم مي گردد. ناظري مي پرسد كه ده سال زندان براي جرم ناسزا گويي زياده از حد به نظرنمي رسد؟ سخنگوي دادگاه پاسخ مي دهد: متوجه نشديد، يك سال براي ناسزاگويي، و مابقي براي افشاء اسرار حكومتي است!

       اگر چه به دوراز انصاف است که آزادی بیان درایران را با شوروی سابق مقایسه کنیم  اما این واقعیتی است که در کشورهایی چون ما ملاک تشخیص درستی ونادرستی، خوبی و بدی، همه در دامنه نگاه مقامات مسول معنا پیدا می کند. در قوانین ما غالبا" جای تفسیر به رای بسیار باز است. حالا جرم من و امثال من چه مي تواند باشد، فكر مي كنم بستگي به آن دارد كه مسولين به موضوع چه گونه نگاه كنند. اصلا" به همين دليل  با نوشتن قهريم و فرهنگ شفاهي در پناه وحشت مورد باز خواست قرار گرفتن  زندگي اش را با قوت در بین مردم ما ادامه مي دهد.  به هر حال مسلم اینکه، از روز اول خدمت اداري هرگز اسنادي طبقه بندي شده در اختيار من گذاشته نشده است. چيزهاي كه مي گويم تنها از منظرکارشناس طرح و برنامه دفتر بودجه  وزارت خانه ای  است که به موجب قانون اجازه داشتن حتی یک ریال بودجه سری را نداشته است. البته دلیل و برهان دراین خصوص بیهوده است. درعصرو دیاری که ما زندگی می کنیم  معمولا" حق جانب کسی است كه زبان قاضی را بهتر بداند.  نمونه دم دستي آن همين میوه موز که در پیشخوان اکثر میوه فروشی ها به وفور دیده می شود مگر در چارچوب قوانین جاری کشور موز کالایی قاچاق به حساب نمی آید، پس چه گونه است که ضابطین قانون از کنار آنهمه کالای قاچاق در مغازه ها  با بی اعتنایی رد می شوند! پس به عقیده من درست این است  که من آنچه را وظیفه می دانم انجام دهم. و همانطور که پیشتر گفتم به پاس حق شناسی از فرصتی که سرنوشت در اختیارمان نهاده است هر آنچه که احساس کنم به کار آیندگان بیاید را برای ایشان مکتوب  کنم. ما بقی را می سپارم به انصاف هر آنکه قرار است بر من داوری کند. از جنبه های اخلاقی نیز نگران بودم شاید بردن نام افراد درست نباشد .اگر چه همه آنچه گفته ام ذره اي از واقعيت دور نيست با اين حال دلم نمی خواهد نوشته هايی که فقط برداشت و استنباط شخصی من در یک مقطع ازمحدوده فهم من است و چه بسا در مقاطع دیگر درست نباشد، موجبات آزردگي كسي را فراهم آورد. به همین خاطر از کسی نام نبرده ام و تلاش کرده ام با کد از افراد یاد کنم. هر چند در سالهای آتی قطعا" مهم نخواهد بود که ما چه نامیده می شدیم. بلکه این مهم خواهد بود که نسل ما چه گونه زندگی می کرده و چه چیزهایی برایش ارزش داشته است. فارغ از اینکه این اصغر بوده است یا اکبر.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/8/5 ساعت | لینک ثابت |