تبليغاتX
چون اشك در بارانa

چون اشك در باران

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

اگر فكر كردن سخن گفتن با خويش باشد، خاطره نويسي شايد تلاشي باشد براي ثبت چه گونه بودن همين خويشتن. تا همانطور كه عكسها چه شكلي بودنمان را به ما نشان مي دهند، نوشته هايمان چه گونه بودنمان را به ياد آورند. نوشتن خاطرات بيشترمصرف شخصي دارد. اما انتشار آن به عقيده من به نوعي حق شناسي در برابر فرصتي است كه سرنوشت در اختيارمان نهاده است. از این راه ممکن است تصویری از اوضاع احوال زندگی عامه پیش روی آیندگان که همان فرزندان ما هستند قرار بگیرد. جزئیاتی که کمتر در نوشته های بزرگان می توان یافت .


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
سمپاتي بي خطر

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
سخن نخست


پیوندها
همدلی بی خطر
آوای زیرزمینی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

برگه های سفید امضاء شده
   درمعاونت برنامه ريزي، رييس دفتري داشتيم كه در نوع خود جايگاه كم نظيري داشت. نخست اينكه بنا بر گفته آنان كه حكم كارگزيني او را ديده بودند مدرك تحصيلي اش سيكل بود اما پست كمك كارشناسي داشت. بعد هم سابقه در كارهاي اجرايي او را با ادبيات كار آشنا ساخته و سيماي آراسته اي به او داده بود. به طوري كه مي توانست به سادگي در قد و قواره كارشناسان خبره ظاهر شود. نكته ي در خور توجه اي كه گذر او را به نوشته هاي ما مي آورد اينكه، هر زمان به هر دليل مدیر کل در اداره نبود او حاكم بلامنازع بود. كارها را به مجموعه و حتي به معاونين ارجاع مي داد. مدیر کل تعدادي برگ آرم دار امضاء شده در اختيار او گذاشته بود كه در نبودنش كارها به اصطلاح نخوابد. اين مسايل در شرايطي رخ مي داد كه مدير كل عملا" سه معاون داشت. كه دو تن از آنان شايستگي سمتهاي حتي بالاتر از مدير كلي داشتند. جالب و دردناك اينكه تا جاييكه برای ما روشن بود معاونان یاد شده هيچ اعتراضي هم به اين رفتار غير حرفه اي نداشتند.
نوشته شده توسط احمد صارمي در 2007/7/30 ساعت | لینک ثابت |



سرویس اداری حق خانوادگی

بعضي از روزها كه تعداد استفاده كنندگان از سرويس رفت و آمد اداره زیاد می شد يكي دو نفر مجبور مي شدند كه به ايستند و يا در صندليهايی كه به زور گنجایش دو نفر را داشتند سه نفري تا مقصد يك جوري هم ديگر را تحمل كنند. در چنین مواقع ای بود كه نماينده سرويس و يا همكاران ديگر به فكر چاره مي افتادند. اولين اقدام اين بود كه پيشنهاد مي شد كارت اجازه استفاده از سرويس كنترل شود و افرادي كه بدون مجوز سوار مي شوند شناخته شوند.  اگر چه این تدبیر برای آن روز مشکلی را حل نمی کرد و من به خاطر ندارم کسی را به دلیل نداشتن کارت از سرویس پیاده کرده باشند ولی  یکی دو هفته ای آنان که کارت نداشتند کمتر با سرویس می آمدند . گزینه ی دیگر دو تا یکی کردن خانمهايي بود كه تنها نشسته اند و از آنها خواسته مي شد كه هر دو نفر كنار هم بنشينند (توضیح اینکه كمتر كسي  در جهاد روي صندلي كنار خانمي نامحرم مي نشيند). يا مادراني كه كودكان خود را كنارشان نشانده اند آنان را روي پاي خود بگذارند تا در مجموع صندلي هايي آزاد شود و آقايان ايستاده بتوانند بنشينند. در بين مسافران سرويس ما خانم ناشناسي بود كه دو سالي همراه كودكش هر روز دو صندلي را اشغال مي كرد (عجله نكنيد، به زودي متوجه خواهيد شد كه چرا واژه اشغال را بكار بردم). مواقع اي كه تعداد مسافران زياد مي شد و غر زدنها هم شروع مي شد اين خانم با اكراه فرزندش را روي پايش مي گرفت تا خانم ديگري بتواند كنار او بنشيند. جالب اينكه هرگاه مقرر مي شد كارتهاي سرويس بازديد شود ایشان به بهانه اي از نشان دادن کارت خود سر باز مي زد. تا اينكه روزی به اصرار يكي از هم سرويسي ها اعتراف كرد كه خود شخصا" كارمند بانك است و به جاي همسر جهاديش از سرويس جهاد استفاده مي كند. این خانم کماکان از سرویس ما استفاده می کرد تا اینکه فهميديم همسرش نيز مسافر يكي ديگر از سرويسهاي جهاد است! پس از این دیگر او را در سرویس ندیدم. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2007/5/2 ساعت | لینک ثابت |


حق دوري از حرفه

   يكي از معدود مديراني كه نحوه مديريتش را قبول دارم متاسفانه و يا خوشبختانه از اولين مديراني بود كه تا كنون با آنها همكاري داشته ام. حالا چرا متاسفانه؟ به اين دليل كه در حقيقت شايد ايشان به سليقه من شكل داده بود و پس از ايشان هم كمتر كسي را چون او پيدا كردم و از همين روي به نوعي نشانه هاي ناسازگاري محيطي و مدير ستيزي در من پديد آمده بود. اما اصل مطلب. اين مدير - به عقيده من - با لياقت كه همواره در پي تقويت حوزه كارشناسي در معاونت طرح و برنامه بود با آمدن معاون جديد وزير و به وجود آمدن امكان تحول در سازماندهي مجموعه دست به يك سري اصلاحات زد. از جمله ارتقاء علمي نيروهاي موجود و جذب نيروهاي متخصص در زمينه هاي كار ي جهاد. قضيه اين بود كه به موجب قوانين و مقررات جاري كشور، شخص وزير جهاد مسوليت پاسخگويي به دولت در راستاي ماموريت دستگاه خود را بر عهده داشت و معاونت برنامه و بودجه هم موظف به مستندسازي اين قبيل گزارشات وزير بود. به همين دليل معاونت نيازمند كارشناساني بود كه ادبيات كاري حوزه هاي اجرايي بسيار متنوع جهاد را براي آماده سازي گزارشات مي دانستند. از اين تصميم دو سه سالي گذشت و كم كم روي ديگر اين سكه نمايان مي شد.كارشناسان فني معاونت كه وظيفه تهيه گزارشات نظارتي بر فعاليتها و عمليات اجرايي ساير معاونت ها را بر عهده داشتند عملا"از حرفه و تخصص خود دور ماندند و صحبتهایی که در گوشه و کنا ر بين بچه ها رد و بدل مي شد نشانگر اين واقعيت بود كه از اين وضعيت ناراضي هستند. البته اين اظهار نظرها بيشتر حال و هواي درد دل را داشت. به اين فكر افتادم نامه اي براي حل برخي از مشكلات صنفي كارشناسان بودجه و برنامه ريزي به معاون وزير در امور برنامه ريزي بنويسم. در اين نامه پيشنهاد دادم كه براي كارشناسان رشته هايي از قبيل عمران، كشاورزي و دام كه به دليل نياز دستگاه در حوزه برنامه و بودجه كار مي كنند و عملا" از حرفه خود دور مي مانند امكاناتي براي جبران اين خسارت در نظر گرفته شود. مورد پزشكان كه وجوهي را با عنوان حق دوري از مطب دريافت مي كنند را هم نمونه آوردم. معاون با نظر مثبت نامه را به زير مجموعه ارجاع داد و پس از آن اثري از نامه رديابي نشد و به احتمال زياد راه به بايگاني پيدا كرده بود.عدم پیگیری مقامات مرا بر این باور استوار تر کرد که  كارشناسان مي بايست خود پيگري مطالبات صنفي خود باشند.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2007/1/10 ساعت | لینک ثابت |


سزاي بازگرداندن اعتبارات به خزانه

يكي از خاطرات تاسف برانگيزم مواخذه مديري بود كه در اجراي قانون و مقررات آن روزها اعتبارات مصرف نشده تا پايان سال را به خزانه باز گردانده بود.  موضوع از اين قرار بود كه به موجب قانون كليه اعتباراتي كه تا پايان سال مصرف نمي شد مي بايست به خزانه باز گردانده شود و معاون مالي اداري موسسه در پايان سال خود را موظف ديده بود كه اين كار را انجام دهد. مقامات ريز و درشت مافوق او از اينكه ايشان با استفاده از به اصطلاح كلاه شرعي نتوانسته يا نخواسته بود اين پول را خارج از مقررات هزينه كند به شدت عصباني شده و بيچاره اين مدير صادق و مؤمن ما به جرم  وظيفه شناسي پستش را از دست داد. این واقعه در حالي رخ مي داد كه مدير ديگری در يكي از استانها به دليل كارايی و كار راه اندازي كه آشكارا ريشه در قانون گريزي او داشت مدير نمونه انتخاب شد.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2007/1/2 ساعت | لینک ثابت |


بانک جهانی

     مدتي بود زمزمه درخواست وام از بانك جهاني به گوش مي رسيد. برايمان روشن نشد كه آبشخور اصلي اين دست مراودات كجا بود ولي در مجموع ته دلمان راضي به اينكار نبود. مديران مستقيم مان هم چيز زيادي از موضوع نمي دانستند يا ما اينطور فكر مي كرديم. به هر ترتيب اولين تماس رو در رو با آنها زماني بود كه از من دعوت شد در يكي از اين جلسات شركت كنم. در اين جلسه با مدير آنها آشنا شدم. درست همانطور بود كه حدس مي زدم.  بلند قامت، بور و مسلط بر كاري كه انجام مي دهد. فضاي حاكم بر اين جلسه برايم خيلي تازگي داشت. كوشيدم ويژگي و تفاوتهاي اين نشست را با ساير نشستهايي كه با خارجيها داشته ام در ذهنم پيدا كنم. در يك كلام مي توانم بگويم كه همه آنچه تا آنروز تجربه كرده بوديم در مقام طرف اعطاء كننده بود، اما اينبار بنا داشتيم چيزي بگيريم و اين تفاوت به قولي از زمين تا آسمان است. وظيفه ترجمه بر عهده من گذاشته شد. كه البته به عنوان كارشناس ارشد طرح، برنامه و بودجه نمي توانستم فقط مترجم باشم. گاه در مذاكرات خود را در حالي مي يافتم كه سخت در حال اظهار نظر هستم. مثلا" يادم هست كه براي اداي كلامي با مفهوم "خارجي"،  كلمه اي به كار بردم كه معني "بيگانه" مي داد. طرف خارجي از من خواست كه واژه ديگري به كار ببرم و من از آنجا كه با كل داستان مخالف بودم (بچه هاي جهاد همه از اينكه از بانك جهاني درخواست وام كرده بوديم دلخور بودند) در پاسخش گفتم كه دقيقا" از انتخاب اين واژه همان منظور را داشتم. او ديگر بحث در اين خصوص را ادامه نداد. حتم دارم كه او آمادگي كافي براي اين قبيل ناهماهنگي ها در بين ما را داشت. حالا دلخوري ما از چه بابت بود. شنيده بوديم سهمي كه براي جهاد در اين رابطه در نظر گرفته بودند برابر يكي از خريدهاي كوچك جهاد بود و حالا مجبور بوديم سين جيم هاي يك نامحرم را در قبال مبلغي ناچيز پاسخ گوييم.

 

 

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/25 ساعت | لینک ثابت |


تعاونیها و سوء استفاده از منابع ملی

خيلي كم به تعاوني مصرف سر مي زدم. هم از نحوه ي برخودشان احساس خوبي نداشتم و هم امتياز ويژه اي در خريد از آنجا نمي ديدم. با اين حال گاه به دلايلي از جمله همراهي با همكاراني كه به اتفاق از ماموريت اداري مي آمديم و سر راه قصد خريد داشتند به تعاوني مصرف در خيابان كارگر قبل از ميدان انقلاب مي رفتيم . اغلب براي خرج كردن بن هاي كارمندي هم مجبور به رفتن آنجا مي شديم. يكي از همين روزهايي كه تنها به دليل همراهي با دوستان در تعاوني پرسه مي زدم با ديدن قفسه لامپها يادم افتاد كه مدتهاست يكي دوتا از لامپهاي منزل سوخته است وحالا فرصت خوبي بود كه تعدادي لامپ بخرم. لامپهاي مورد نظر انتخاب شده و مبلغ آن هم پرداختم. وقتي قصد گرفتن لامپها را داشتم فروشنده كه چهره اش به اصطلاح آدم را به ياد بدهكاريهايش مي انداخت و طوري برخورد مي كرد كه انگار با خريد اين لامپها جرمي مرتكب شده ام، لامپها را بدون قوطي روي ميز گذاشت. از او خواستم كه آنها را توي قوطي يا جعبه اي مناسب بگذارد گفت: "نداريم". گفتم: "پس چطور اينها را حمل كنم؟" جوابي كه داد هنوز در گوشم صدا مي كند و انگيزه اي شد تا مطلبي راجع به اين قبيل بنگاههاي اقتصادي بنويسم او گفت: "در جيبت بگذار!"

 

تعاوني هاي مصرف

مأموريت توزيع مايحتاج اساسي و عمده مردم باتوجه به مقتضيات و الزامات پس از انقلاب به تعاونيهاي مصرف سپرده شد و مسئوليت توزيع انحصاري كالاهاي اساسي و موردنياز مردم، جايگاه ممتازي براي تعاوني‌ها پديد آورد. اين ويژگي اختصاصي موجب شد تا مديريت تعاونيها مقوله بازاريابي و جلب رضايت مشتري را به‌عنوان يكي از اصول محوري در حيات بنگاههاي اقتصادي خيلي جاي نگيرند. اكنون كه فضاي حاكم بر شبكه توزيع كالا در كشورمان به كلي دگرگون شده است و كمتر كالايي را مي‌توان نام برد كه نيازمند توزيع خارج از شبكه عمومي بازرگاني باشد و به‌علاوه قيمت قيمت خريد هر كالا براي مصرف‌كننده بر روي آن درج شده و امكان گرانفروشي خيلي از اجناس به حداقل رسيده است، كماكان اغلب گردانندگان تعاونيها در مؤلفه‌هاي مديريت فروش، عاملي با نام بازاريابي را به رسميت نمي‌شناسند و با حضور رقباي بسيار در بازار كالا، جايگاه خود را در رفتار با مشتري بنابر مقتضيات امروز تعريف نمي‌كنند و بعضاً براي ابقاي مجموعه‌هاي تحت مديريت خود به نوعي رانت خواري پناه جسته‌اند و مشاهده مي‌شود باوجود اينكه بيشتر حقوق و دستمزد كاركنان خود را از محل بودجه عمومي كل كشور تأمين مي‌كنند و بابت استفاده از محل كار، آب و برق مصرفي نيز هزينه‌اي متقبل نمي‌شوند. با اين حال قيمتي براي كالاهايي كه به فروش مي‌رسانند تعيين كرده‌اند كه كوچكترين تفاوتي با بخش كاملاً خصوصي نداشته و گاه حتي گرانتر است. نوع ديگر بهره‌برداري ناصواب معدودي از اين تعاونيها، عرضه كالاهاي روي دست بازار مانده و به اصطلاح بنجل به عنوان كمكهاي غيرنقدي به كاركنان دولت در اجراي قوانين بودجه است.  باعنايت به آنچه كه گفته شد به نظر مي‌رسد تعاونيهاي مصرف كاركنان دولت امروزه عملاً كاربرد خود را از دست داده و فاقد توجيه اقتصادي و اجتماعي لازم هستند. درصورت عدم وجود چنين فروشگاههايي ساير فروشگاههاي زنجيره‌اي كه به مراتب حرفه‌اي‌تر و مشتري پسندتر عمل مي‌كنند به سادگي جاي آنان را پر خواهند كرد و منابع قابل توجهي از سرمايه و اموال عمومي از قبيل ساختمان، زمين، ماشين‌آلات و پرسنل كه تنها عده‌ قليلي از آن منتفع مي‌شوند در اختيار عمومي مردم و درنهايت اقتصاد ملي قرار خواهد گرفت.

براي مثال اگر همين تعاوني مصرف ساختمان شيشه اي به كتابخانه اي تخصصي كه به روي عموم هم باز مي بود تبديل شود، آيا دستگاه ما در انجام رسالت قانوني و ملي خود موفق تر نخواهد بود. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/19 ساعت | لینک ثابت |


دمکراسی از نوع وطنی

  معاون وزير در امور طرح و برنامه از درخواستهاي چپ و راستي كه بيشترشان مربوط به نيازهاي مالي مي شد به تنگ آمده بود و قصد نداشت مانند خليفه ها از زير شال كمري خود كيسه هاي كوچك سكه به كسي انفاق كند، به همين دليل تصميم گرفت صندوق قرض الحسنه اي در معاونت راه اندازي كند.اعتبار اوليه مورد نياز آن را تدارك ديده بود و مي بايست مجمو عه اي هم براي اداره صندوق در نظر مي گرفت. كمي پس از اذان ظهر روز بود كه نامه اي به دستم رسيد به اين مضمون كه از همكاران زير مجموعه خود بخواهيم با دادن راي دونفر را براي عضويت در هيئت مديره اين صندوق كانديد كنند.و در آخر هم نا باورانه اضافه شده بود : "كه مقرر است يكي از اين دو نفر مدير كل دفتر باشد"! سراپاي نامه برايم جاي سوال داشت. جواب آن را طي نامه اي گله آميز مبني بر اينكه چنين انتظاري دمكراتيك نيست، نوشتم. اختيارات نويسنده را هم در اين خصوص زير سوال بردم.چرا كه ايشان تا جايي كه به اطلاع عموم رسيده بود در صندوق مورد نظر مسئوليتي نداشت.

  درست يادم نيست، همان روز يا فرداي آن روز در راهرو اداره بودم كه يكي از همكاران كه ازعزيزان آزاده بود، دستم را گرفت و به پاي تابلو اعلانات برد.  يكي ازهمكاران جهادي كه از زمان واقعه 2 خرداد از من و امثال من كمي دلخور بود تصويري از اين نامه مرا بدون امضاء حاشيه نويسي كرده بر تابلو اعلانات زده بود  (البته دوست آزاده ام به من گفته بود كه اين كار كيست). پاي تابلو ايستاده صحبت مي كرديم كه كم كم به شمارمان اضافه شد تا اينكه 6 نفر شديم. همين موقع فردي كه  نامه را بر تابلو زده بود از راه رسيد. به او گفتم كه چرا نظراتت را امضاء نكرده اي تا مردم بتوانند در اين باره قضاوت كنند.گفت كه نظر مردم چه ارزشي مي تواند داشته باشد.گفتم همين روش فكري بود كه وضعمان اينطور شد. گفت مگر وضعمان چطور است؟ گفتم همينكه مي بينيد. در حالي كه چهره اش تغيير حالت مي داد با لحني پرخاشگر گفت: "مي بينم. جامعه اي را مي بينم كه لجن و كثافتي چون تو را پرورش داده است." خيلي خونسرد آنچنان كه گويي آمادگي آن را از قبل  داشته ام، به آرامي محل را ترك كرده از طريق پله ها به اداره رسيدگي به شكايات در طبقه هفتم رفتم . آنجا با راهنمايي كارشناس مربوطه دادخواستي تهيه كرده تحويل دادم. اينجا بود كه آثار آموزه هاي خاتمي را در خود احساس كردم. فرداي آن روز از واحد رسيدگي به شكايات با من تماس گرفته شده از من خواستند كه براي داعيه خود شاهد بياورم. به اولين كسي كه مراجعه كردم و بيشترين احتمال را مي دادم كه قبول كند جواب منفي گرفتم. او عذر خواست و گفت چون در شرف باز نشستگي هستم و رييسمان (همان متشاكي ما) فرد با نفوذي است مي ترسم مرا اذيت كند. نفر دوم از جناب سرهنگ هاي بسيجي بود و بارها و بارها حز ب الهي بودنش را به هر طريق كه مي توانست به نمايش گذاشته بود. او همچون دوست عنقريب باز نشسته امان منتها با لحن و ادبياتي ديگر عذر خواست و گفت كه در صورتي كه عليه اين فرد شهادت بدهد فضاي كاري نامطلوبي برايش درست خواهند كرد. سراغ بقيه نرفتم چرا كه ديده بودم جز يك نفر همه از او حساب مي بردند. حتي يكي از آنها كه سيد هم بود سيلي محكمي از اين رفيق ضد اصلاحات ما دريافت كرده بود. قصد به كار گيري استعاره را در نوشته هايم ندارم. كاملا" در ست متوجه شديد اين آقاي راست افراطي در يك مشاجره اداري سيلي محكمي در صورت اين سيد و همكار ما نواخته بود. در نهايت رفتم سراغ همان "يكي ديگر".خوشبختانه اين همكار كردستاني آذري زبان ما قبول كرده و كتبا"شهادت داد.دو سه روزي از ماجراي ناسزا گويي اين تماميت خواه اداره مان مي گذشت كه خبر دادند كه سكته كرده است و الا و بلا بايد از او احوال پرسي كنم. با خود گفتم ترا به خدا ببين اگر من سكته كرده بودم همين آدمها وبه خصوص خود چماق به دستش مي گفت: "هر كه با آل علي در افتاد ور افتاد" (يادم رفت كه بگم او نيز سيد بود).  به منزلش زنگ زده با او احوال پرسي كردم.مدتي گذشت خيلي ها واسطه شدند كه شكايتم را پس بگيرم. حتي شنيدم مدير كل خودمان هم مورد را به نفع او در اداره رسيدگي به شكايات پيگيري كرده است. تا در نهايت شش ماهي بعد رو نوشت نامه اي در اين خصوص به دستم رسيد كه طي آن موضوع درگيري ما به سازمان بازرسي گزارش شده بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/12 ساعت | لینک ثابت |


احوالپرسی سرد

      دوست و همكاري قديمي را پس از سالها در راهرو اداره ديدم. او با سمت معاون وزير به وزارتخانه بازگشته بود. در لحظه ديدار از چهره اش نمی شد فهمید چه احساسي دارد، من كه كمي دستپاچه شده بودم. البته اغلب در اين گونه مواقع اين احساس را دارم. ولي شايد پست تازه اش بر  بلاتكليفي ام مي افزود. نمي دانستم چه مي بايست كرد.‏‏ برخلاف آنچه كه در دوره ي مقدس سربازي آموخته بودم كه براي دست دادن مي بايست منتظر مقام ارشد ماند تا او نخست دست بالا بياورد، پيشقدم شده با او دست دادم. اما براي روبوسي منتظر حركت او ماندم. او باني نشد و من ازاینکه  توانسته بودم خودم را كنترل كنم به خود نمره ي قبولي دادم.  

     انبوه مكاتبات و سيل مراجعه كنندگان بي گمان خاطره ي اين ملاقات سرد را از ذهن او خواهد زدود و من نيز يكبار ديگر بر كرخي ناشی از وضعی که رخ داد فایق می شوم. اما به هر حال اين دست موقعيت ها و ارتباطات ادامه خواهد داشت و در دسترس نبودن دستورالعملي مشخص براي مواجهه با آن هر بار موجب بروز ناهماهنگي هايي گاه اجتناب ناپذير خواهد شد.  از خود پرسيدم، با ديدن من چه چيزهايي مي توانست از ذهنش گذشته باشد. اول اينكه شايد همانطور كه رضا مارمولك به غلامعلی مي گويد، او اصلا" به امثال من فكر نمي كند. بعد هم ممكن است خستگي ناشي از تطبيق با كار جديد واكنش هاي ارادي اش را كند كرده باشد. شايد هم كسالت داشت، مثلا"سرما خورده بود. همچنين ممكن است بيم آن داشت كه مبادا دوستان قديم از مقام فعلي اش سو ء استفاده كنند. و خيلي شايدهاي ديگر كه در كل با در نظر گرفتن آنها مي شد برخورد او را توجيه كرد. اما به هر روي هر چه بود، اميدوارم هنگامي كه دوران صدارت او به پايان مي رسد تلخي لبخند هاي سرد و بي روح دوستانش را تجربه نكند. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/11 ساعت | لینک ثابت |


پاداش پایان سال

     روزهای پایانی سال را پشت سر می گذاشتیم. شایعات مربوط به پاداش یا پاداشهای آخر سال گرمتر و گرمتر می شد. این شایعات مربوط می شد به نوع و مقدار این قبیل پاداشها که به منوال سالهای قبل گرفته بودیم و یا شنیده بودیم سایر قسمتها پرداخته بودند. همکاران دفتر ما به خصوص به این دلیل که در طول سال همه ی درخواستهای مالیشان به پاداش آخر سال موکول شده بود، حساب بیشتری روی این این مبلغ باز کرده بودند. حتی بعضی از دوستان به قول مالی چی ها منفی هم عمل کرده بودند. یعنی با تصور اینکه مبلغ درشتی به نسبت حقوق ثابتشان در پایان سال دریافت خواهند کرد، از دوست و آشنا مبالغی را دستی گرفته پیش پیش خرج کرده بودند. شمارش معکوس آغاز شده بود. آخرین روز کاری سال را در خوف و رجاء کامل به سر می بردیم. معاون مدیر کل که بیشترین قول ها را به بچه ها داده بود اصلا" آن روز پیدایش نشد. تا حدودی قضيه دستمان آمدم که اوضاع روبه راه نیست. دو سه ساعت به پایان وقت اداری مانده بود که ما رییسان ادارات به اتاق مدیر کل دعوت شدیم. بعد از تعارفات معمول مدیر کل چنین بیان کرد: "مقداری پول در اختیار من گذاشته شده و برای من است. می توانم از هیچ تا همه را بین کارکنان دفتر توزیع کنم. من مبلغی را برای شما روسای ادارات در نظر گرفته ام. شما هم همینطور، اختیار دارید همه را برای خود بردارید یا هر طور که صلاح می دانید بین همکاران خود توزیع کنید". با اینکه کلامش بوی دوران ارباب و رعیتی را به مشام می رساند منتظر ماندم ببینم مبلغ چقدر است. اعلام رقم پاداشی که می بایست بین همه ادراه توزیع شود تنم را داغ کرد. به طور مساوی به هر نفر30000 تومان می رسید. این در حالی بود که کمترین رقمی که از سایر قسمتها شنیده بودیم 150000 تومان بود. من این مبلغ را نپذیرفتم و از اتاق به عنوان قهر بیرون آمدم و به همکاران که همه به جز یک نفر در اتاق من در انتظار پولی  که یکسال تمام به آنها وعده داده شده بود و می توانست کلی درزندگی آنها اثر گذار باشد و روحیه ی خود و خانواده هایشان را در طول تعطیلات تقویت کند، جمع شده بودند شرح ماوقع را اطلاع دادم. با اینکه اکثر آنها عازم سفر بودند و حتی یک نفر از آنها ساک سفرش را در دست داشت، تصمیم گرفتند که خود به اتاق مدیر کل بروند. من اینبار با آنها نرفتم. صحبتهای آنها هم نتیجه نداشت و همگی تصمیم گرفتیم که این مبلغ را که نوعی توهین می دانستیم دریافت نکنیم. دیدن چهره های مایوس همکارانی که یکسال تمام در کمال صداقت و ظیفه خود را با  حداکثر توان انجام داده بودند قلبم را شکست. آرزو کردم ای کاش می توانستم به نحوی کمکشان کنم افسوس که کاری از دستم بر نمی آمد. تا آنجا که من می دانم ما تنها اداره ایی بودیم که بدون دریافت پاداش ساختمان وزارت خانه را ترک می کردیم. در طول سال از معاونتهایی که با ما کار می کردند به بهانه های مختلف مثلا" حق جلسه یا حق تحقیق و یا با هر عنوان دیگری پرداخت مبالغی به همکاران ما پیشنهاد شده بود که ایمان دارم هیچ یک دریافت نکرده بودند و حالا دست خالی به منزل می رفتند. خستگی آن سال به تن من ماند و دست از پا درازتر به خانه رفتم وتنها کاری که توانستم انجام دهم نامه ای بود که به وزیر نوشتم و آنچه را بر ما گذشته بود به اختصار توضیح دادم. بخش کوچکی از آن را با هم می خوانیم:

 

پاداش پايان سال از نگاه كارمندي دون پايه

مجال سخن تا نبيني ز پيش

به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

و چه سخاوتمندانه نوروز همه ساله مجالي مهيا مي سازد تا بگوييم آنچه را كه لازم است گفته شود. ساعاتي پيش، هنگام حلول سال نو، در جمعي مقدس يك صدا و در نهايت صداقت از خداوند منان خواستيم احوالمان را به نيكو ترين نحو متحول سازد و ... مبالغ هنگفتی هزینه می شود ولی در مقابل رضایتمندی عمومی حتی به طور نسبی حاصل نمی شود...باشد تا سال ديگر و نوروزي ديگر، ... ما نيز نقشي در خور و شايسته جانشين خاكي خدا در اين دگرگوني ايفا نماييم.

تعطیلات خاتمه یافت وبه فاصله ی  یک هفته همه سر کارهایشان بودند. مدیرکل با چهره ای نه چندان دوستانه پاکتهایی را به من و همکاران اداره ما داد، که هر یک حاوی 100000 تومان بود و البته به یکی از همکاران گفته بود " فکر نکنید همیشه اینطور موفق می شوید". اما حرکت اداره ما کار خودش را کرده و  در دفترخودمان و حتی دو دفتر دیگر مثل توپ صدا کرده بود تا جایی که تعدادی پاداش دریافتی خود را باز گردانده بودند.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/3 ساعت | لینک ثابت |


رايي(؟) ملت ايران

     معمولا" رسم بر اين بود كه حسب همزماني با وقايع تاريخي تقويم، در صدر نامه هاي اداري، به نقل از معصومين يا بزرگان حكومتي سخن يا شعاري متناسب در يكي دو جمله درج مي كردند. ايام دهه فجر را پيش رو داشتيم كه نامه اي توجه ام را جلب كرد كه صدر آن نوشته شده بود: "دهه فجر مقطع رايي ملت ايران است". منظور از  كلمه رايي را نفهميدم. فرهنگ عميد روي ميزم هم چنين واژه اي را نداشت. از دوستان و همكاران هم كه پرسيدم كسي معني آن را نمي دانست. به مسؤ لين صادر كننده نامه مراجعه كردم آنها نيز علي رغم صدور چندين نامه مشابه معني جمله را نمي دانستند. تنها براي درج چنين جمله اي به عنوان سخن روز به ابلاغيه اداري مبني بر استفاده از آن استناد كرده بودند. به دفتر روابط عمومي وزارتخانه كه صادر كننده ابلاغيه بود رفتم و آنجا بود كه متوجه شديم كلمه درست رهايي بوده است و يك اشتباه تايپي آن را رايي كرده بود. صرف تايپ غلط يك لغت خيلي مهم نمي توانست باشد. نكته جالب توجه اين بود كه عملا" ديدم عادت ممكن است هوش و حواس را كم توان سازد.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/12/2 ساعت | لینک ثابت |


بررسی مسایل اداری ایران

  

  در دوره كارشناسي ارشد درسي داشتيم با عنوان "بررسي مسايل اداري ايران" در اين درس قرار شد هر دانشجو  تاريخچه و مسايل مربوط به يك دستگاه را گزارش كند. من كه وزارت جهاد كشاورزي را انتخاب كرده بودم، براي مستند سازي گزارش خود سراغ منابع اي كه ممكن بود كمك كند رفتم. اطلاعات مورد نياز بسيار پراكنده بود. به هر ترتيب گزارش آماده و ارايه شد. به نظرم رسيد شايد قسمتهايي از اين اطلاعات كه خيلي راحت هم به دست نيامد به درد كساني بخورد كه هر يك به نوعي با بخش كشاورزي ارتباط دارند. پيشتر دست همه ي دوستاني كه اين چكيده گزارش را كامل كنند به گرمي مي فشرم.

 

مروري بر تشكيلات دولتي بخش كشاورزي ايران

 

-         اداره خالصجات و زراعت و فلاحت پيش از قاجاريه وجود داشته است.

-         وزارت خالصجات و رقبات دارلخلافه در دوران مظفرالدين شاه وجود داشته است.

-         پس از استقرار مشروطيت و زراعت خالصجات و زراعت و فلاحت ايجاد مي‌شود.

-         در سال 1289 در زمان ناصرالدين شاه 9 وزارت‌خانه از جمله وزارت تجارت و زراعت ايجاد مي‌شود.

-         در سال 1296 وزارت فلاحت و تجارت و فوايد عامه ايجاد شد.

-         در سال 1309 تأسيس وزارت اقتصاد ملي (اداره فلاحت)

-         در سال 1317 فرهنگستان واژه كشاورزي را به جاي لغت فلاحت انتخاب مي‌كند.

-         در سال 1319 مدرسه عالي فلاحت كرج به دانشكده كشاورزي كرج تغيير نام داد.

 

وزارت كشاورزي

      

-     در سال 1320 اولين وزير كشاورزي، آقاي حكيمي از مجلس رأي اعتماد گرفت و اولين ساختار تشكيلات وزارت كشاورزي در همين سال ايجاد شد.

-         در سالهاي 13- 25-28-35-43-46-50-51 و 56 تشكيلات بخش كشاورزي مورد تجديد نظر قرار گرفت.

-         در سال 1324 دانشكده كشاورزي از تحت نظر وزارت كشاورزي خارج و به دانشگاه پيوست.

-     سالهاي 1346 و 1347 چهار وزارت‌خانه كشاورزي ـ اصلاحات ارضي ـ منابع طبيعي و توليدات كشاورزي فعاليتها و عمليات بخش كشاورزي را برعهده گرفت.

 

24/2/1338 قانون اصلاحات ارضي

2/11/1341 لايحه ملي كردن جنگلها

27/9/1346 قانون تشكيل وزارت منابع طبيعي

2/11/1350 انتقال سازمانهاي عمراني به وزارت كشاورزي

12/11/1350 قانون انحلال وزارت منابع طبيعي و ايجاد وزارت كشاورزي و منابع طبيعي

1/3/1356 قانون تغييرنام وزارت كشاورزي ومنابع‌طبيعي به وزارت‌ كشاورزي و عمران روستايي

22/2/1356 قانون انتقال قسمتي از وظايف وزارت كشاورزي و عمران روستايي به وزارت‌خانه‌هاي راه، نيرو و بهداري

8/7/1363 هماهنگي بين جهاد و كشاورزي

19/12/1368 پيوستن زراعت و بازرگاني چاي به وزارت كشاورزي

13/11/1372 تصويب اهداف وظايف وزارت‌خانه‌هاي جهادكشاورزي

2/10/1371 واگذاري برخي از وظايف كشاورزي به بخش غيردولتي

11/6/1369 قانون تفكيك وظايف بين وزارت‌خانه‌هاي جهاد و كشاورزي

6/10/1379 قانون تشكيل وزارت جهادكشاورزي

جهـاد سازندگی

 

27/3/58 تشكيل نهاد جهاد سازندگي به فرمان بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران

۲۷/۶/۱۳۵۸ اساسنامه طرح جهادسازندگي روستاها تصويب شد.

8/9/1362 قانون تشكيل وزارت جهادكشاورزي و پيوستن عمران روستايي و عشايري به جهاد

25/10/1364 هماهنگي بين وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و وزارت نيرو

16/9/1365 هماهنگي بين وظايف وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و راه و ترابري

27/6/1364 هماهنگي بين وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و صنايع

30/6/1366 پيوستن شيلات و آبزيان به وزارت جهادسازندگي

19/2/1367 هماهنگي بين وظايف وزارت‌خانه‌هاي جهادسازندگي و بهداشت و درمان

 

 

 

وزراي جهاد از زمان تبديل به وزارتخانه

 

وزراي كشاورزي پس از انقلاب

 

زنگنه

تا

1367

 

ايزدي

 

1357

فروزش

از

1368

 

شيباني

از

1358

سعيدي‌كيا

از

1376

 

سلامتي

از

1360

حجتي

از

1379

 

زالي

از

1362

اسكندري

از

1384

 

كلانتري

از

1367

وزارت جهادكشاورزي

حجتي از 1379 تا 84

اسكندري از 1384 تا امروز


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/27 ساعت | لینک ثابت |


كاست مديران (Caste)

     كم كم تعداد افرادي كه براي ثبت ورودشان يا به اصطلاح "كارت زدن" به ماشينهاي كارت زني نزديك مي شوند رو به افزايش است. آنها كارتي را كه در دست دارند يك بار و گاه بيشتر از شكاف دستگاه سر مي دهند. گويا بار اول مشكلي پيش ميايد و ورود آنها ثبت نمي شود. انگشت شماري هم با چهره هايي كاملا" خونسرد 2 كارت را از دستگاه مي گذرانند. شايد به نظر اين يكي دو نفر جرمي هم اتفاق نيافتاده باشد، چرا كه كمي آنطرف تر افردي هم هستند كه بدون ثبت حضور خود وارد ساختمان مي شوند.  عده اي كه از همان بدو ورود مسيرشان از سايرين جدا مي شود.  البته شايد براي اين معافيت مجوزهايي قانوني داشته باشند كه من و آن تعداد انگشت شمار از آن بي اطلاع هستيم. اين عده مديران و شايد بشود گفت اشخاص متفاوت دستگاه هستند. هر چند كه براي انتخاب واژه متفاوت لحظاتي را با خودم و كلماتي كه در ذهن دارم كلنجار رفتم.  مثلا" به نظر مي رسيد مي شد به جاي "متفاوت" آنها را نخبه يا برجسته ناميد. اما آيا استحقاق آن را داشتند؟ به هر ترتيب در مجموع بايد پذيرفت كه مي توان اين عده را در يك كاست جدا گانه نسبت به سايرين قرار داد. اين كاست از نخستين دقايق كاري از همانطور كه گفتم و درست تر اينكه بگويم حتي قبل از شروع به كار از ديگرا ن متمايز مي شوند. من كمتر مديري را مي شناسم كه از سرويس رفت وآمد و غذا خوري عمومي كاركنان دولت، استفاده كند. در ساختمان مركزي نيز آسانسوري ويژه دارند. اتومبيل و راننده اختصاصي نيز آنها را در خارج از وقت اداري از ديگران مشخص مي كند. اگر چه به نظر مي رسد اين ضد ارزش براي همگان هنجار شده باشد، اما بودند كساني كه به اين رويه اعتراض مي كردند. 

     يكي از افرادي كه به اين قبيل نا بسامانيهايي خو نگرفته بود و آنها را در قياس با باورهاي خود ناهنجاري مي دانست، همكاري جنوبي بود كه براي من موردي شد براي شناختن بيشتر كاست مديران.  موضوع از اين قرار بود كه اين همكار جنوبي با مدير كل دفتري كه در آن كار مي كرد اختلاف نظر پيدا كرد. اين اختلاف نظرها بالا گرفت و او را در اختيار كارگزيني گذاشتند. بدين معنا كه واحد متبوعش ديگر نيازي به خدمات او ندارد. من او را قبلا" نديده بودم. فقط شنيده بودم خوب حرف   مي زند. اما مديرش را تا حدودي مي شناختم و برداشتم از او مثبت بود و هنوز هم هست منتها در اين مورد او را به عنوان عضوي از يك طبقه مي بينم و آنچه مي گويم مربوط است به واكنشي كه آن طبقه نسبت به يك محرك يا پديده نشان مي دهد. و اما اصل مطلب. در صحبتهاي خودماني و گاه حتي در جلسات متوجه مي شديم كه بعضي مديران از همتا هاي تشكيلاتي خود دل خوشي ندارند. از همين روي فكر مي كردم كاست مديران بيشتر در قالب اقتصاد صرف شكل مي گيرد. اما مورد اين همكار جنوبي يكي ديگر از كاركردهاي پنهان اين طبقه خاص اجتماعي، اقتصادي، سياسي را آشكار ساخت. با وجود اينكه امور اداري وزارتخانه منعي براي ادامه فعاليت ايشان در معاونت طرح و برنامه نمي ديد. واكنش مديران كل معاونت طرح و برنامه در نوع خود كم نظير بود. با اينكه مديران مجموعه و معاونان آنها از طيف هاي بسيار متفاوتي تشكيل شده بودند و از هر نوع مرام و مسلكي در بين آنها دیده می شد.  به شكل اتوماتيك هيچ يك از دفاتر، اين دوست -ناسازگار به تعبير ايشان و به تعبير من پايبند به اصول- را نپذيرفت. نزدیک به یک سالی او شرایط سخت مال و روحی را تجربه کرد تا اینکه دست خدا جوانمردي را سبب ساخت تا به حمايت از اين مظلوم گمنام و بی پناه بر خيزد و او را در همان دفتر و در همان سمت قبلي تثبيت نمايند. تا همانطور كه در نامه اي تشكر آميز براي آن دوست جوانمردم نوشتم، مجبور نباشيم براي حس كردن بوي آزادي به زيارت بهشت شهدا برويم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/25 ساعت | لینک ثابت |


زنان و مردان چه قدر برابرند؟

براي برگزاري نمايشگاهي در سطح ملي، تقريبا" هر روز نشستهايي با مديران موسسه داشتيم. مديراني كه بيشترشان تحصيلات تكميلي خود را در خارج از كشور گذرانده بودند. در يكي از جلسات موضوع بحث تدارك تعدادي سرويس بهداشتي براي بازديدكنندگان نمايشگاه بود. اغلب نظرشان اين بود كه تعداد اتاقكهاي ويژه آقايان مي بايست دو برابر اتاقكهاي مختص زنان باشد.  دليل آن را هم تعداد بيشتر مردان مي دانستند.  من به اين تصميم معترض بودم و نظرم اين بود كه مي بايست تعداد بيشتر ي از اين سرويسها به بانوان اختصاص مي يافت. توضيح دادم كه معمولا" نگه داري نوزادان و خردسالان بر عهده زنان است و همچنين با انتظاري كه از خانمها بابت پوششان داريم و  اينكه خانمها وقت بيشتري  را صرف مرتب كردن ظاهر خود مي كنند، طبيعي است تعداد بيشتري سرو يس بهداشتي نياز داشته باشند. پيشنهاد من پوزخند بعضي از آقايان حاضر در جلسه را به دنبال داشت. واكنش بعضي از آنها با توجه به آنچه كه پيشتر درباره محل تحصيل ايشان گفتم بودم شگفت آور بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/20 ساعت | لینک ثابت |


احساسات ما، هميشه به ما راست نمي گويد.

در راه اداره بودم که احساس كردم خرده ريگي كف پايم را مي آزارد. كفشم را در آوردم تا شيئي زائد را بيرون بياورم. متوجه شدم كه هيچ جسمي خارجي در كفشم وجود ندارد بلكه قسمتي از كف كفشم سوراخ شده است. تجربه جالبي بود. قبلا" نيز احساساتي از اين دست را تجربه كرده بودم: مانند حس سوختگي با لمس يخ.

اين تجربه علاوه بر جالب بودن مفيد هم بود. چرا كه اين روزها بحث ادغام جهاد در ساير دستگاه هاي سنتي و يا تلفيق فعاليتهاي آنها در يكديگر بالا گرفته است. گروهي از همكاران جهادي اين قبيل دگرگوني ها را به نوعي فروپاشي ارزشها دانسته و آن را شاخصي براي تشخيص انحراف از اصول اوليه نظام مي دانند. در اتاق ما بلوايي بر پاست. با چهره ها يي بر افرخته مشتهاي گره شده بالا و پايين مي روند. برگه اي پيش رو دارم ، برگه ي درخواست مرخصي سه روزه اي كه يكي از همكارانمان براي تدارك مراسم ازدواج برادرش درخواست كرده است. همانند اينكه در استخري شلوغ و پر ازدحام به آرامي زير آب مي روم صدا ها گنگ و نا مفهوم مي شوند، و ديگر صدايي نمي شنوم. روزهايي از جهاد را به ياد مي آورم كه كسي در جهاد حتي به مناسبت ازدواج خود ويا تولد فرزندش به مرخصي نمي رفت، روشنايي خورشيد ساعات كار را تعيين مي كرد و اضافه كار واژه اي نا آشنا مي نمود . كم كم گو اينكه به سطح آب نزديكتر مي شوم، صداها برايم مشخص تر مي شوند. هنوز صحبت از حق ناشناسي تصميم گيران نظام است نسبت به ارزشهاي جهادي و من برگه را امضاء كرده بودم.   


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/13 ساعت | لینک ثابت |


تمركز حواس

در راستاي اهميت بيشتر به وظايف حاكميتي دولت، دستگاه هاي اجراي مكلف شده بودند تا طرحهاي عمراني خود را كه ماهيت تصدي گري دارند احيانا" براي واگذاري به بخش خصوصي مشخص كنند. صحبتهايي مقدماتي با همكارانم داشتم و براي مشورت نزد مدير مستقيم خود رفتم. داشتم آنچه كه با كمك دوستانم تهيه شده بود ارايه مي كردم كه متوجه شدم كه اين رييس جوان ما لبهايش تكان مي خورد. از حالت صورتش و بعلاوه حركتهاي تسبيح دستش فهميدم كه مشغول ذكر گفتن است.  به عنوان اعتراض برخواستم تا اتاق را ترك كنم كه با اصرارش برگشتم و نشستم. چرا كه مطمئن بودم تمركز حواس براي دو مورد تا اين اندازه با اهميت برايش غير ممكن خواهد بود.     


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/8 ساعت | لینک ثابت |


اسماء جلاله

 

روي بيشتر ميزها قوطي مقوايي كوچكي  بود كه روي آن نوشته شده بود اسماء جلاله. قسمتهايي از كاغذ هاي اداري كه اسمهايي از قبيل الله روي آنها چاپ شده بود را مي بريدند و قبل از دور انداختن توي اين جعبه هاي كاغذي مي انداختند. اين جعبه ها يا دست ساز بودند و هر كسي بنا به سليقه اش آن را ساخته بود و يا اينكه خريداري شده بود و نقشهاي سنتي هم روي آنها چاپ شده بود. بارها از افرادي كه اين جعبه ها را داشتند پرسيده بودم كه سرانجام اين تكه كاغذها چه مي شود. معمو لا" مي گفتند آنها را زير خاك مي كنيم يا به آب مي سپاريم و بيشتر مي گفتند كه مي آيند و آنها را مي برند. به كجا!؟ نمي دانستند. البته من خودم يكي دو بار اين جعبه ها را در سطلهاي بزرگ زباله ديده بودم و فكر مي كردم مي توانم حدس بزنم چه بر سر آنها مي آيد تا اينكه يك روز از سمت ميدان فلسطين به طرف اداره مي رفتم كه توي جوي آب خيابان ولي عصر، شئي اي آبي رنگ توجه ام را جلب كرد. نزديكتر كه رفتم متوجه شدم كه اين شئي آبي، فردي با لباس آبي است كه مشغول انجام كاري در دهانه ورودي زير پل تقاطع طالقاني است. سرش را كه از زير پل در آورد، پيرمرد همكار شركتيمان را شناختم كه صورتش از سرخي به سياهي مي زد. پرسيدم كه زير پل چه مي كند. گله مند از كارفرمايانش گفت كه از او خواسته اند جعبه هاي حاوي اسماء جلاله را در آب بريزد. اين پرسش كه جوي خيابان ولي عصر  تا چه اندازه مي توانست از سطلهاي زباله اداره پاك تر باشد براي هميشه در ذهنم ماند.     


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/7 ساعت | لینک ثابت |


اثرات متقابل تحقيق و اجرا

 

    داوري بر توفيق يا اثربخشي پروژه هاي تحقيقاتي دو مقوله مجزا هستند كه هر يك معيارهاي خاص خود را دارند. تشخيص موفقيت عمليات يك  پروژه تحقيقاتي مستلزم داشتن آگاهي در زمينه موضوع تحقيق است كه معمو لا" اين گونه بررسيها بر دوش دانشگاهي ها گذارده مي شود. مديران استراتژيست نيز متناسب با چالشهاي كلاني كه كشور پيش رو دارد اثر بخشي تحقيقات در برنامه ها ي خود را ارزيابي مي كنند. داستان تحقيقات در كشور ما، كه من به دلايل كاري، بخش كشاورزي آن را از نزديك ديدم و هر كس ديگري هم مي تواند بخشهايي از آن را در زندگي روزمره خود تا مغز استخوان حس كند، پر است از صحنه هاي تراژيك. نمونه بارز و در دسترس آن از بخش صنعت مي تواند توليدات ايران خودرو باشد و در بخش كشاورزي، موردي را كه در پي مي آورم با هم مرور مي كنيم.

   سال 76 در كابينه رييس جمهور جديد، مسؤليت وزارت جهاد سازندگي بر عهده فرد جديدي گذارده شد. او را قبلا" در يكي از نمايشگاههاي بنياد مستضعفان ديده بودم اما در سمت وزارت، اول بار زماني بود كه به موسسه آمد. آنجا در سخنانش به نا آشنايي خود با مجموعه اشاره كرد و شنيده هايش مبني بر اينكه دو زير بخش كشاورزي، يعني همان اجرا و تحقيق از نبود رابطه مؤثر بين عناصر و عوامل آنها رنج مي برند. در اين رابطه از حاضرين خواست كه براي نزديك سازي تحقيق و اجرا اگر نظري داريم به اطلاع او برسانيم. يكي از راه حلهايي را كه بارها با دوستان صحبت آن را كرده بوديم برايش مكتوب ساختم.:

 

   ...در مقام حرف بر لب مهر خاموشي زدن       تيغ را زير سپر در جنگ پنهان كردن است

موافقتنامه سندي است كه چارچوب قانوني و فني نحوه هزينه كرد اعتبارات را معين مي كند. ...مگر نه اينكه بيشتر تحقيقات و مطالعات ما در جهاد كاربردي است پس بهره برداران اصلي فعاليتها و عمليات تحقيقاتي سازمان جنگلها و مراتع، دامپزشكي و معاونت دام هستند ...بايد تاييد كليه طرحها و فعاليتهاي تحقيقاتي در قسمت بهره بردار موافقتنامه توسط سازمانهاي ياد شده با رعايت ضوابط صورت پذيرد.

 

  حدود يك هفته بعد تلفني از اظهار نظری كه كرده بودم تشكر كرد. سال بعد هم متوجه شديم كه در بيست و سومين نشست شوراي عالي تحقيقات جهاد، بر ارتباط دو طرفه بخش اجرا و تحقيق تاكيد كرده و امضاء موافقتنامه هاي هر بخش توسط ديگري مفيد دانسته است. از آن پس مقرر شد كه در روند كاري امضاء موافقتنامه اين موضوع در نظر گرفته شود.

   احساس خيلي خوبي داشتم. هميشه آرزويم اين بود كه نقش خودم را در ماموريتی که دستگاه متبوعم در نظام اقتصادي اجتماعي كشورمان دارد ببينم و باور كنم. هرگز از ياد     نمي برم، آن شركت كره اي را كه در هر واحد توليدي خود ماكت يك كشتي را نصب كرده و قسمتي از كشتي را كه آن واحد بخصوص توليد مي كرد با رنگ سفيد مشخص كرده بودند. با اين پيام كه اگر اين اين واحد كارش را انجام نمي داد، آن قسمت از خط توليد كشتي تكميل نمي شد. مي خواستم بدانم چه قسمتي از انجام وظيفه جهاد بر عهده من است. هر شب كه به خانه مي آمدم با خود مي گفتم: اگر امروز به اداره نمي رفتم چه كاري زمين مانده بود؟ تعداد انگشت شماري خاطره دارم كه تا اين اندازه موجب مباهاتم باشد. آنروزها وقتي در اداره قدم مي زدم دقيقا" احساسي را داشتم كه شبهاي جبهه، پستهاي نگهباني را بازديد مي كردم.

   اين روال كه موافقتنامه هاي تحقيقاتي مي بايست به امضاء معاونان اجرايي وزير مي رسيدند دو سال ادامه داشت. هر دوسال، معاونان اجرايي با ارسال نامه اي مختصر، بدون هيچ تغيير در اسناد مواقتنامه ها آنها امضاء مي كردند. همان كساني كه سالها گله مند بودند كه چرا مفاد فعاليتها و عمليات پژوهشي به اطلاع تصميم سازان دستگاههاي اجرايي نمي رسد. گزيده اي از نامه هاي آنها را با هم بخوانيم:

 

معاون محترم طرح و برنامه ريزي                                                      28/2/78

با سلام، پاسخ به نامه... در خصوص طرحهاي عمراني تحقيقاتي مرتبط با وظايف سازمان جنگلها و مراتع، به دليل ضيق وقت فرصت بررسي طرحها به صورت موردي مقدور نبود.                                                                 

                                                                                   سازمان جنگلها و مراتع

 

و سال بعد:

 

معاون محترم طرح و برنامه ريزي                                                       26/5/79

با سلام، به استحضار مي رساند با توجه به تاكيدات مكرر جنابعالي مبني بر هماهنگي بخش هاي اجرايي و تحقيقاتي بالاخص در تنظيم و امضاء موافقت نامه ها و عليرغم اينكه در سال قبل بدليل ضيق وقت موافقتنامه ها ي بخش تحقيقات بدون بررسي امضاء و ياد آوري گرديد ... بالاجبار نسبت به امضاء آن اقدام خواهد شد.

                                                                                    سازمان جنگلها و مراتع

 

اين گونه كه ملاحظه فرموديد موافقتنامه ها امضاء مي شد و آنها را مبادله مي كرديم. تا اينكه وزير كه پشتيبان اصلي اين ايده بود از جهاد رفت و پس از يك هفته مدير كل از ما خواست كه ديگر موافقتنامه های تحقیقاتی را براي تاييد معاونان اجرايي نفرستيم. اصرار من به جايي نرسيد. قلبم آن روز سخت شكست. خوب به خاطر دارم كه لبانم به پرش افتاد. كرخي تلخي سراسر وجودم را تا مدتها گرفته بود.

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/4 ساعت | لینک ثابت |


جبر يا اختيار

 

     وزير محبوب من مي رفت و لازم به نظرم رسيد به عنوان نوعي خداحافظي هر طور كه شده احساسم را نسبت به او برايش بنويسم. چرا كه او يكي از چالشهاي پايدار ذهنيم را پاسخ گفته بود. اين پرسش كه انسان تا چه اندازه مي تواند در محيط زندگي خود سهم داشته باشد. او عملا" طي دو سال صدارتش ثابت كرد كه در اين بلوايي كه بر پاست مي توان هم انسان بود هم مدير. مي توان هم مسؤليت پذيرفت هم سالم ماند. نامه اي از طريق يكي از كاركنان حوزه وزارتي به دستش رساندم با هم مي خوانيم:

اينكه گويم اين كنم يا آن كنم     خود نشان از اختيار است اي صنم

    در عصرما، ايده جبر مطلق بسان آفتي مهلك وهمه گير اعصاب مردم را نشانه رفته است. اين طرز تفكر، انتخاب بين خوب و بد را خارج از توان و اراده ايراني مي داند. چه بايد كرد و وظيفه ما چيست؟ واقعا" اگر بپذيريم كه "سيستم" عامل اصلي تمامي مشكلات و نارسايي ها در ايران است و مديران ما نمي توانند نقشي در اصلاح امور داشته باشند پس تصميم گيران ما عملا" به عناصري بي مصرف تبديل شده اند. اين بحث امروز نيست، از دير باز بحث بر سر سهم انسان از جبر و اختيار موضوعي جنجال برانگيز و مهم بوده است. متفكران مطرحي در اين باب اظهار نظر كرده اند. تولستوي كمترين سهم را در ارتباط و اتصال وقوع حوادث براي رهبران قايل است. تا بدانجا كه رهبر را برده تاريخ مي شمرد. در مقابل شلزينگر مي گويد: نقش رهبران بزرگ اعم از زن و مرد همواره در حافظه تاريخ باقي خواهد ماند. بي آنكه خود را گرفتار اندازه و محدوده حوزه رهبري كنيم و در بازي با الفاظ از هدف اصلي فاصله بگيريم، شايد زيباترين و حقيقي ترين نگرش بر مقوله مديريت و رهبري و در مجموع سهم انسان در محيطش از آن ميلز باشد. او مي گويد: هر فردي خود محصول حركت تاريخ است ولي درعين حال در طول زندگي خويش در شكل گيري جامعه و روند تاريخي آن سهمي ولو اندك دارد. و انصافا" حضور افرادي چون شما كفه هميشه در نوسان ترازو ي جبر و اختيار را به نفع جانشين زميني خدا سنگين تر مي كند و به گفته ويليام جيمز عينيت مي بخشد: ... آنچه بشر به انجام آن نايل آمده است، چيزي جداي از قدرت تفكر مخترعين و تقليد بقيه انسانها از آنها نيست. اينها تنها عوامل پيشرفت انسانها هستند.

     خلاصه كلام اينكه آشنايي با شما، مرا بر اين باور راسخ تر كرد كه موضوع لايه خاكستري صحت ندارد و هيچ كس هم آنطرف آبها براي ما تصميم نمي گيرد و اين خود ما هستيم كه به آينده و سر نوشت كشورمان شكل مي دهيم. با آرزوي اينكه در آينده در تصميم گيريهاي كلان و سرنوشت ساز از حضور شما بيشتر استفاده شود از خداوند منان برايتان توفيق روز افزون خواهانم.

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/11/1 ساعت | لینک ثابت |


بهشت مديران ايراني

سرانجام، عمر مديريتي ركورد دار محافظه كاري، همان مدير كه با پنبه سر مي بريد به دست باد خزان گرفتار آمد و زمزمه جابجاي او به گوش رسيد. گر چه كسي از من نخواست و هيچ وقت هم نخواسته اند اما نظرم را در اين خصوص به اتو ماسيون اداري سپردم:

بورو كراسي ايراني، بهشت مديران

اگر بشود نوعي از مديريت را به نظام اداري ايران منتسب دانست و آن را مديريت ايراني ناميد، همانطور كه مثلا" مي گوييم مديريت ژاپني يا مديريت غربي. بايد اذعان داشت اين نوع مديريت در كنار پيچيدگي هاي منحصر به فردي كه آن را از ساير روشهاي راهبري سازمانها متمايز مي سازد، آزادي عمل تقريبا" نامحدودي براي تصميم گيري در اختيار مديران قرار مي دهد. تصميماتي كه اصولا" اساسي ترين وظيفه ي مديريتي و سرنوشت سازترين حركت در يك سازمان اداري به حساب مي آيند به شكلي تاريخي از هر نوع نقدي مبرا بوده و الزامي هم به در نظر گرفتن مسؤليت ناشي از آن وجود ندارد. به همين دليل در مقايسه با مسؤليت خواهي سيستم هاي ژاپني و غربي در عواقب تصميماتي كه گرفته مي شود، بوروكراسي ايراني بهشت مديران را فراهم آورده است.

 نمونه بارز و حاضر آن اتخاذ تصميم اخير براي جايگزيني يكي از مديران كل  معاونت برنامه ريزي است كه هر چند به دلايل كاملا" فني و حرفه اي بر اين تحول صحه مي گذارم، تصور مي كنم نحوه ي تصميم گيري براي انتخاب فرد جايگزين كارشناسانه نبوده و منطبق با فحواي تحول در نظام اداري كشورمان مبتني بر شايسته سالاري نيست. چرا كه در ستاد وزارت متبوع و در سطح مديريت طرح و برنامه استانها افراد شايسته اي هستند كه شرايط احراز پست عنقريب خالي را دارند. اما شنيده مي شود مقرر است فردي خارج از دستگاه و حتي بيرون از بخش كشاورزي تصدي اين پست را بر عهده بگيرد. روشن است در اتخاذ اين تصميم، درست ترين مؤلفه ها در انتخاب فرد مناسب به كار گرفته نشده است. و لذا اگر چه فقدان يك سيستم واقعي و كار آمد ارزيابي عملكرد مديران، ايشان را از لزوم توجه به پيشنهادات كاركنان بي نياز مي سازد، تنها به خاطر حق شناسي از امكاني كه قوانين جاري كشور و اصول اعتقاديمان مهيا ساخته است به نظرم رسيد موارد مطروحه را مكتوب گردانم.

 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/30 ساعت | لینک ثابت |


مديري كه با پنبه سر مي بريد

 

     وقتي دوباره به دفتر مركزي بازگشتم ( كه به تفضيل در باره آن سخن خواهم گفت) مدير دفتر بودجه به قسمت ديگري منتقل شده بود. مدت بيست روزي اين دفتر مدير كل نداشت. مدير جديد را  اولين بار در نمازخانه دفتر مركزي در حالي ديدم كه بنا بود به عنوان مدير كل دفتر بودجه معرفي شود. خيلي آرام به نظر مي آمد. فرمانبري از چهره اش فوران مي زد.  بعدا" معلوم شد كه همينطور هم هست. او به بريدن سر با پنبه اشتهار داشت. معلوم بود كه از اين موضوع بدش هم نمي آيد. نمي دانم  از خود نمي پرسيد كه اصلا" چرا بايد سري بريده شود كه حالا اينكه با پنبه باشد يا هر چيز ديگر. شخصيت او در نوع خود منحصر به فرد بود. او مظهر ثبات و آرامش بود. در كمال ادب و متانت امور را رتق و فتق مي كرد. به نظر مي آمد هيچ چيز نمي توند او را عصباني كند. شايد بشود گفت او متضاد مفهوم واژه انقلاب بود. او منشا هيچ تغييري نمي توانست باشد. شايد همين رمز موفقيتش در حفظ  ركورد 16 ساله مديريت در يك پست بود. او نقطه مقابل دوست انقلابيم بود و جالب اينكه هردو آنها مدعي اصولگرايي بودند. اسم او را قبلا" شنيده بودم در اجراي امور حفظ وضعيت موجود برايش محور و اولويت اول بود. به همين دليل تصميم گيريهايش براي من كه براي تغيير آمده بودم اغلب ترمزي آزار دهنده مي نمود. او با اينكه متواضعانه و با ظرافت خاصي به  تهراني الاصل بودنش مي نازيد.  معلومم نشد چرا گاه لهجه اصفهاني پيدا مي كند. حدس مي زنم شايد به اقتضاي موقعيت خود در زماني كه زير مجموعه مقامات عالي اصفهاني بوده است با اين پوشش حريم امني براي خود ساخته باشد. در مجموع آشنايي با او برايم تجربه مفيدي بود.  اول از نحوه بازگشتم به دفتر مركزي بگويم. در موسسه كه بودم اوضاع و احوالي رويايي داشتم. خانه سازماني، محل كار نزديك، همكاران نسبتا" همفكر و خلاصه هر چه در يك شغل عالي مي توان يافت همه را با هم داشتم. از زماني كه در دفتر مركزي بودم همكاري داشتم كه به دليل نگاه مشترك به وظيفه ي كارشناسي با هم خيلي صميمي شده بوديم. اين دوست كارشناس من كه حالا ديگر يكي از معدود مديران كار بلد به شمار مي آمد، سه چهار ماهي بود كه اصرار داشت كه من بايد به دفتر مركزي بازگردم. استدلالش هم اين بود كه اعتبارات ملي نجومي است و دقت در كارشناسي اثرات بسياري در نقش دستگاهمان در اقتصاد ملي خواهد داشت. عقيده داشت كه من در قياس با كار فعلي مي توانم موثرتر باشم. البته بعد ها فهميدم كه او با يكي از روساي زير مجموعه اش مشكل داشته و تعويض او منوط به جايگزيني با فرد مناسب از سوي مقامات ارشد تر بوده است. خلاصه اينكه شروط هر دو طرف طرح شده و پس از تفاهماتي كه حاصل شد نامه انتقالي من نوشته شد. در موسسه شرايط بي مانندي داشتم. رييس از من پرسيد كه اگر فكر مي كنم كه آنجا موثر تر هستم، بسمه ا... . در مدت زماني كه من تشريفات انتقال خودم را طي مي كردم، مدير بودجه دفتر مركزي عوض شد و همانطور كه گفتم اين مدير ركورد دار در حفظ وضعيت موجود تصدي امور را به دست گرفت. و نكته سرنوشت ساز براي من اين بود كه مدير جديد هيچيك از تعهدات سلف خود در قضيه ي جابجايي من را گردن نگرفت. صد البته حق چنين كاري را هم داشت. چون او قولي به من نداده بود. روزهاي اول همكاريمان، جريان شغل دومم را با او در ميان گذاشتم و از او خواستم كه تمهيداتي از لحاظ درآمدي براي من در نظر بگيرد تا فعاليتهاي جانبي اقتصاديم را كنار بگذارم. توضيح دادم كه مايلم تمام وقتم را صرف وظيفه اي كه به تازگي پذيرفته ام بكنم.  با اينكه خود را از پيشكسوتان جهاد مي دانست واكنشش اصلا" جهادي نبود. در كمال تعجب گفت مگر داشتن كار دوم چه اشكالي دارد و اضافه كرد كه خود او نيز در دانشگاه تدريس مي كند. به ياد زماني افتادم كه داشتن شغل بعد از ظهر در جهاد نكوهش مي شد.  حتي يكبار مجبور شدم كار نيمه وقتم را در يك نشريه ورزشي  كنار بگذارم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/28 ساعت | لینک ثابت |


داستان بلدرچين به كمكم آمد

 

با آنكه انصافا" فضاي حاكم بر تشكيلات جهاد بيشتر ارزشي بود تا هر چيز ديگر، با اين حال بودند افرادي كه نه به ارزشها پايبند بودند و نه از مقررات اداري تمكين مي كردند. اين قبيل افراد توانسته بودند در مقطعي خود را هم رنگ محيط كرده و جامه به ظاهر خدمت بپوشند و در غيبت نظارت و ارزيابي سيستماتيك و گاه در پناه سعه صدر بيش از حد مسولين، به حيات سازماني خود ادامه دهند. يكي از اين آدمها فردي بود كه مرا به ياد شعبان بي مخ مي انداخت. در تاييد اين گفته كه دل به دل راه دارد، با هم سركار زيادي نداشتيم. تنها دو برخورد گفتني از او به ياد دارم كه برايتان مي نويسم.

ادبيات گفتاريش بيشتر به كارگزاران ميدانهاي بار مي مانست تا كارمندان اداري. كارهاي اداري به خصوص برنامه ريزي را سوسول بازي مي دانست. خوب البته كه معلوم است از من كه در واحد برنامه ريزي كار مي كردم چه تصويري در ذهن داشت. مدتي بود كه درخواست كرده بوديم براي بايگاني دفتر برنامه ريزي و بودجه قفسه كتاب خريداري شود. اين همكار به اصطلاح خودش هيئتي ما كه مسول اين كار ها بود، زير بار نمي رفت. هر بار به بهانه هايي درخواست ما را به نوعي دست مي انداخت. يك پنجشبه، با ياد داستان بلدرچين كتاب دبستانمان شال و كلاه كرده و از چهار راه حسن آباد به مقدار لازم قفسه و نبشي خريده و روز بعد با اتومبيل خودم به اداره بردم. نيم روزه همه قفسه ها را در داخل كمد بزرگي نصب كرده، كار را تكميل كردم. يكي دو هفته بعد در راهرو به هم رسيديم در حالي كه پوزخندي بر لب داشت گفت در فكر قفسه هاي شما هستم. گفتم كه ديگر نيازي نيست و از كنارش رد شدم. لحظاتي بعد به اتاقمان آمد و خيلي جدي گفت كه آمده است تا اندازه داخل كمد را بگيرد و در آينده نزديك قفسه ها را نصب كند. با باز كردن در كمد آنچه بايد بفهمد فهميد. يك روز ديگر پشت ميزم نشسته بودم كه بدون كوچكترين هماهنگي قبلي وارد اتاق شد و نزديك ميزم آمد، خم شده، در حالي بدنش بدنم را لمس مي كرد كشوي ميزم را بيرون كشيد و زيرو رويش را برانداز كرده آن را بست. از كارش خيلي تعجب نكردم اما لابد از نگاهم معلوم شده بود كه از رفتارش خوشم نيامده است. معاون اداري مالي كه هم اتاقم بود بلافاصله گفت كه او (شعبان بي مخ) قصد دارد كه تعدادي ميز مثل ميز من خريداري كند. دو دستم را بالا برده خدا را شكر كردم كه قصد خريد لباس زير نداشته است. پس از آن سعي مي كرد كمتر با من سرو كار داشته باشد.   


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/23 ساعت | لینک ثابت |


دوران سازندگي و جبران عقب ماندگي مديران ارزشي

 

هشت سال جنگ تحميلي به تازگي پايان گرفته بود و باسازي كشور در دستور تصميم سازان نظام قرار  داشت. دوران رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني دوران سازندگي نام گرفت. در اين دوران صدها پروژه ريز و درشت عمراني آغاز و تعدادي هم سرانجام گرفت. در ميانه دور اول رياست آقاي هاشمي بود كه شنيدم ايشان در يكي از سخنرانيهايش مي گفت كه مي بايست بچه حزب ال.. به خودشان هم توجه كنند. قرار نيست كه ژنده پوشي و حزب ال.. بودن هم معني باشد. به عقيده من از نگاه مديريتي اين قبيل دگرگونيها در مواضع انقلابي، نقطه عطفي در رفتار مسولين كه حالا ديگر مدير ناميده مي شدند پديد آورد.     

سال 71 زمزمه واگذاري خودروهاي دولتي به مديران دولتي در قالب  طرح واگذاري خودروها به مديران  به گوش مي رسيد. جزييات طرح دقيقا" خاطرم نيست اما موضوع از اين قرار بود كه بخشي از خودرو هايي كه چند سالي از عمرشان گذشته و در سيستم دولتي پرخرج به حساب مي آيند به گروهي از كاركنان دولت كه آيينامه ها جزئيات آن را مشخص مي كرد واگذار شود. من خودم چند نفري را مي شناختم كه مشمول دريافت اين قبيل خودروها شدند. و بحثهاي زيادي واقعي ويا افسانه اي در حول و حوش اين مصوبه پديد آمد.مي گفتند شركتي چون خودرو خارج از رده نداشته است كه به مديران خود بدهد. اقدام به خريد خودرو نموده است. و اين تناقض محض با ذات مصوبه است.

شنيديم كه اين خودرو ها بعضا" به طور قسطي داده شده و رقمي معادل اين اقساط به بهانه هايي در فيش حقوقي اضافه شده است. جالب اينكه وقتي خودرو ها تحويل شد و آبها از آسياب افتاد. بيشتر مديران بار ديگر استفاده از خودرو هاي دولتي را از سر گرفتند . اين در حالي بود كه از شروط تحويل خودرو استفاده از اين خودرو ها به جاي خودرو هاي دولتي بود.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/23 ساعت | لینک ثابت |


تهاجمي يا تدفاعي؟

 

يكي از همكاراني كه تازه به جمع ما پيوسته بود در مدت كوتاهي در بين ما محبوبيتي به دست آورد. در ادب و مردمداري زبان زد عام و خاص شد. فروتني او تا حدي بود كه تا سالها نمي دانستيم كه او عضوي از خانواده محترم شهداست. خيلي ساكت و آرام بود به همين دليل شايد هميشه خواب آلود به نظر مي رسيد. در كل شايد بشود گفت، مي شد او را استاندارد كارمندي مطلوب دانست. كه البته بعدها هم چنين بود و هموراه او از جمله كساني بود كه به حق نمره اخلاقي خوبي مي گرفت. يك روز در لابلاي حرفهاي تمام ناشدني ما، هم اتاقي هايش فرصت اظهار نظر پيدا كرده گفت "فكر مي كنم مدتي است كه درگزارش نويسي استاد شده ام". پرسيدم از كجا به اين نكته پي برده است. گفت كه اخيرا" هيچ يك از پيش نويسهايش دست نمي خورد و همه امضاء مي شوند." گفتم شايد بهتر باشد بگوييم كه به نوعي خلاقيتمان از دست رفته است و هرآنگونه از ما مي خواهند مي نويسيم. الآن نمي دانم كه تا چه اندازه درست مي گفتم. آيا سازمان اداري يك نهاد دمكراتيك است كه هر كس آزاد باشد ايده هاي شخصي اش را پي بگيرد. خير! اما چرا من اينطور فكر مي كردم. چقدر خوب بود اگر افراد با ايده هاي متفاوت به جاي اينكه در سازمانهايي كه با كليشه كار مي كنند با تشنج به عنوان ناسازگار هرس شوند، به بخشهايي فرستاده مي شدند كه نياز به فرمانبري مطلق نداشتند و در عوض چه خوب بود آنهايي كه ويژگي حل سريع در ديگران را دارند به كارهاي اداري وا مي گماردند. كم كم نشانه هاي ناسازگاري را در رفتار خودم احساس مي كردم. روزي با سه تن از همكاران براي بازديد از طرحي مربوط به تحقيقات زنبور به يك ايستگاه تحقيقاتي اطراف تهران رفتيم. آنجا پژوهشگري از دست آورد پروژه پژوهشي خود گزارش مي كرد. داشت توضيح مي داد كه "پيش از نزديك شدن به كندو با توليد دود از موادي خاص مي توان حالت تهاجمي در زنبورها را از آنها گرفت". هر چه با خودم كلنجار رفتم، نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. گفتم: " آقاي دكتر چرا مي گوييد تهاجمي؟! اين شما هستيد كه به خانه و كاشانه آنها حمله مي بريد. آنها در حقيقت در حالت تدافعي هستند". نگاه آنروز آن محقق و لبخند زير لب يكي از همكاران را هنوز در ذهن دارم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/16 ساعت | لینک ثابت |


رييس سني

 

در يكي از نشستهاي تقريا" غير اداري دفتر بودجه مرا به خاطر شرايط سني رييس سني جلسه انتخاب كردند. موضوعات مختلفي طرح مي شد و من مي بايست براي افرادي كه قصد اظهار نظر داشتند وقت معين مي كردم. يكي از اعضاء اين نشست رييس مستقيم خودم بود. اين رييس جوان در باره مورد خاصي اصرار داشت كه پيش از اينكه نوبتش برسد سخن بگويد. طبيعي و بديهي است كه من نمي توانستم  درخواستش را بپذيرم و او كماكان بر خواسته اش پا مي فشرد. تا اينكه كاسه صبرش سر آمد و گفت: شما لازم نيست رييس باشيد. گرچه آن روز جلسه با همان تركيبي كه آغاز شده بود پايان گرفت ولي نمونه خوبي بود براي آشكار شدن ميزان سهمي كه مديران براي مشاركت كاركنان در تصميم سازيها قايل هستند. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/11 ساعت | لینک ثابت |


خانه مرد

     برای شناخت جایگاه واقعی تحقیقات در نحوه عملیات اجرایی تصمیم گرفتیم یک موضوع را از دو جنبه تحقیقاتی و اجرایی مورد برسی قرار دهیم. برای انتخاب کیس مطالعاتی در حوزه ی کاری جهاد می بایست موردی انتخاب می شد که با توجه به همه ی عوامل کار نتیجه ای معنی دار به دست آوریم. شتر عملی ترین آنها بود. دامنه محدود جغرافیایی و هزینه های نسبتا" قابل توجه تحقیقاتی، پرداختن به این مو ضوع را عقلایی می نمود. پس از انجام یک سری رایزنی های کارشناسی وبررسی های کتابخانه ای به اتفاق چند تن از همکاران به استان یزد رفتیم. استانی که بیشترین تعداد شتر و درشت ترین رقم اعتبار تحقیقاتی را داشت. به سه گروه تقسیم شدیم و 4 روز طی بازدید ازسطح استان با دست اندر کاران دولتی و خصوصی مصاحبه کردیم. در این ماموریت تجربه های تلخ و شیرینی کسب کردم.آشنایی با مردمی که عملا" چرخ اقتصاد کشور را در دل کویر به حرکت در می آورند باعث مباهات بود واینکه کوچکترین بهره ایی از بودجه تحقیقاتی عاید ایشان نمی شد دلم را به درد آورد. حرفه ی  شتر داری تا آنجا که ما براساس مشاهداتمان بدان پی بردیم. شاید بشود گفت در هزار سال گذشته بهبودی نیافته است. از معماری "خانه مرد" که شتر بان در آن مستقر می گردد گرفته تا روغنی  که برای درمان گری شترها استفاده می شود. البته باید موتوری که بعضا" شتربان برای  هدایت شترها استفاده می کرد و به قیمت دولتی به آنها داده شده بود استثناء کرد که آن هم با بحث پژوهشی ما بی ارتباط است. خوب تا اینجا که ارتباطی بین تحقیق و اجرا پیدا نکرده بودیم. توجیه هم داشت و آن عدم وظیفه مندی بدنه پژوهشی در امر ترویج بود. مدیران تحقیقاتی بر این باورند که ماموریت تحقیقات با انتشار نتیجه تحقیقات به شکل کتاب، گزارش یا پوستر پایان میابد. اما تلخ تر اینکه تلاش ما برای رد یابی کوچکترین اثری تحقیقاتی که با بودجه دولتی در دسترس عموم قرار گرفته باشد بی نتیجه ماند.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/8 ساعت | لینک ثابت |


دبير خانه سازمان هاي بين المللي

 

 

     با اذيت و آزاري كه از جانب اين مدير اجاره اي، همان نامديري كه به وساطت دايي دم كلفتش از زير دوش بر ما فرمان مي راند و توصيه يكي از دوستاني كه نظراتش را قبول داشتم، تصميم به ترك معاونت طرح وبرنامه گرفتم. درست همين موقع ها بود كه معاون وزير در معاونت طرح و برنامه عوض شد. معاون جديد با هر جابجايي مخالفت مي كرد و در اولين درخواست حضوريم گفت: "نوبت ما كه شد آسمان تپيد؟" و موافقت نكرد و ديدم كه زير  درخواست كتبي جابجاييم نوشته كه به دفتر سازمانهاي بين الملل منتقل شوم. آنجا را به تازگي راه اندازي كرده بودند و مديريت آن را يك تحصيل كرده هند بر عهده داشت و بعدا" هم نماينده شهرش شد. از همان روز اول كه به من گفت بايستي مداركي كه در اختيار داشتي و به درد اين دبيرخانه مي خورد  مي آوردي" پيش بيني  كردم كه من با  اين آدم غير علمي و قانون گريز نمي توانم كنار بيايم. و همان هفته اول فهميدم كه حدسم درست بوده است. دبير خانه سازمان هاي بين المللي دو اتاق داشت كه پس از عبور از يك  نيم اتاق قابل دسترس بود و از اين نيم اتاق به عنوان اتاق منشي يا به اصطلاح آن روز ما دفتر دار استفاده مي شد.  سوم ارديبهشت سال هفتادوسه رسما" کارم را در دبیرخانه سازمان هاي بين المللي آغاز کردم. روز دوم، يكي دو ساعتي په پايان روز كاري مانده بود كه پس از ترجمه متنی چهار صفحه ای و  فاکسی که از فائو برای وزیر آمده بود پشت ميز ( منظور ميز بزرگي بود كه به عنوان ميز جلسه استفاده مي شد، آن موقع هنوز ميز و گوشي تلفن نداشتم) نشسته بودم كه دفتر دار نزد من آمد واز من خواست كه اتاق را ترك كرده باقيمانده ساعات كار را در كتابخانه باشم. دليلش را پرسيدم گفت كه مي خواهد به كلاس درس برود واجازه ندارد مرا در اتاق تنها بگذارد. به او خيلي صميمانه (كه امروز از آن همه سعه صدر خودم تعجب مي كنم*) گفتم كه خيلي دوست دارم كه كه اتاق را ترك كنم  ولي به عنوان عضو رسمي جهاد اين درخواست شما را نمي توانم اجابت كنم. اين حركت از جانب هركه باشد نوعي توهين به خودم وهمفكرانم به حساب مي آيد.  با تغيير لحن مايوسانه گفت:" پس من نمي توانم به كلاس بروم". گفتم:" هر طور كه صلاح ميداني".

    اين رفتارهاي نامهربانانه ادامه داشت تا اينكه يك روز به اتاق معاون وزير خواسته شدم. بدون مقدمه گفت كه شما زياد تلفني حرف مي زنيد. مرد شجاع و قابل احترامي بود ولي معلوم بود كه هنوز خيلي چيزها هست كه بايد ياد بگيرد. به او گفتم مگر تلفني حرف زدن خلاف است. گفت نه ولي شما زياد از تلفن استفاده مي كنيد. گفتم از كجا مي دانيد؟ گفت هر وقت زنگ مي زنم مشغول است. گفتم چه شماره اي را مي گيريد؟ گفت يادم نيست. گفتم من كه گوشي تلفن ندارم! مجبور شد كه بگويد دكتر( رييس مستقيمم ) به او گزارش كرده است كه من در استفاده از تلفن زياده روي مي كنم. به او گفتم حالا كه اين طور شد ادامه صحبتمان مي بايست با حضور دكتر باشد. چند دقيقه بعد دكتر نيز به جمع دونفري ما اضافه شد. صدايش در نمي آمد و در صندلي فرو رفته بود. رو به معاون وزير گفتم كه چرا ايشان در اين مدت حتي يكبار هم به من ايراداتم را متذكر نشده است. البته ذكر نكته اي در اينجا ضروري است وآن اينكه درست است كه من گوشي تلفن نداشتم ولي  از گوشي تلفني كه روي ميز او- يعني رييس مان- بود استفاده مي كردم و اين موضوع او را نا راحت مي كرد و البته من هم بنا نداشتم كه مكالمات تلفنيم را محدود كنم. به دو دليل، اول اينكه دليلي براي اين كار نمي ديدم بعد هم فكر كردم شايد اين نوع مزاحمت من باعث شود كه  اوتلاش جدي تري براي اختصاص يك گوشي روي ميز من بكند.  بنابراين مكالمه طولاني من را بهانه كرده به معاون وزير گله كرده بود.  احساس كردم معاون وزير از رفتار او و نحوه ارائه عدله لش مجاب نشد. به هر حال من براي انتقال به معاونت آموزش و تحقيقات مصمم بودم. و زماني كه معاون وزير خارج از تهران بود امضاء انتقاليم را از جانشين او گرفتم. دو خاطره فراموش نشدني ديگر از مدت كوتاهي كه در اين دبيرخانه داشتم بگم و بريم سراغ مطلب بعدي. جلسه اي شركت كردم كه موضوع آن انتخاب هديه براي شركت كنندگان يك سمينار بين المللي بود. پيشنهادات متنوعي داده شد. از گليم گرفته تا قاب هاي خاتم كاري شده. رييس جلسه اصرار داشت كه خاويار بدهيم. يكي از حضار گفت كه بچه هاي شيلات بنا دارند اينكار را بكنند. رييس جلسه لبخندي چاشني كلامش كرد ه گفت: كاري مي كنيم كه آنها اينكار را نكنند. منظورش را درست نفهميدم. با اينحال گفتم كه معمولا" در اينگونه مناسبات هديه ي ماندگار تري مي دهند. پاسخش هنوز هم باعث تاسفم مي شود. گفت:" خاويار ها را در كيسه هايي مي دهيم كه بعدا" هم قابل مصرف باشد"!  موضوع ديگر ماموريتي بود كه مي بايست همراه يك آلماني متخصص انرژي به معاونتهاي وزارتخانه رفته او را معرفي مي كردم.  یکی از روزهایی که با هم بودیم به من گفت: " چرادنبال انرژی هايي مي رويد كه مزيت نسبي نداريد(منظورش انرژي باد بود). شما بايد روي انرژي خورشيدي كار كنيد. در اين زمينه ايران بسيار غني است".  

 شايد هم از اين مي ترسيدم نكند با توجه به برخوردهايم در محل  قبلي، درگير ي درمحل جديد، تاييدي بر ناسازگاري من در سيستم اداري ارزيابي شود. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/7 ساعت | لینک ثابت |


آزادگان سرافراز و پروژه خط آهن

 

 

     روزي توسط يكي از دوستان به بزرگي از عزيزان آزاده معرفي شدم . او مي خواست نظراتم را در باره ي فعاليتهاي آتي آزادگان سرافراز كشورمان بداند. روحش شاد و يادش به خير، همه ي دغدغه خاطرش آينده ي همسنگران آزاده اش بود. تا جايي كه در توان داشتم و فكرم مي رسيد راهنمايي كردم. حتي يكي از طرحهايي كه آن روز ژول ورني پنداشته مي شد به او پيشنهاد كردم كه فكر مي كردم از عهده  آزادگان بر مي آيد. در حالي كه هر دو به نقشه ايران عزيز نگاه مي كرديم    ايده ام را با او در ميان گذاشتم. ياداور شدم كه خط آهنهاي موجود در قياس با نيازهاي ايران پهناور بسيار ناچيز است. گفتم چقدر خوب بود اگر آزادگان براي ادامه روند حماسه سازي  خود و حضوري پر رنگ در تاريخ ما ايجاد خط آهن مشهد- چابهار رابه عنوان برگ رنگين ديگري در كارنامه پر افتخار خود ثبت كنند. توضيح دادم اين پروژه مي تواند خرد شده و هر قسمت به دسته اي از آزادگان به عنموان پيمانكار سپرده شود. اين طرح هم اقتصادي خواهد بود و هم در شان اين قشر ارزشمند است. پس از ملاقاتمان به نظرم رسيد كه كمي طبق معمول رويايي شده باشم. اما هنوز هم باور دارم رانت هاي تجاري كه دامن خيلي از بزرگان ارزشي تاريخ را گرفته بزرگترين آفت حتي براي قهرمانان ملي كشور هاست. 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/4 ساعت | لینک ثابت |


پهلوانان جهاد و زلزله رودبار و منجیل

 

  

     اولين دقايق ساعات كاري بود كه شنيديم بايد در اسرع وقت جهت برآورد خسارات بخش كشاورزي عازم  مناطق زلزله زده بشويم. به هر يك از ما دقيق يادم نيست چقدر وقت دادند، اما مي دانم هنوز ظهر نشده بود همه اعضاء گروه در دو جيپ پاترول در اتوبان تهران قزوين بوديم. در سفر دوست انقلابي ما هم بود. هنوز به منطقه اي كه بتوان آثار تخريب را مشاهده كرد نرسيده بوديم كه اين دوست انقلابي ما قلبم را با اظهار نظرش به درد آورد. "شمالي ها آنقدر گوش مسافران را بريده اند كه خدا به آنها غضب كرده است". اگر چه در اين جور مواقع همواره حرفي براي گفتن دارم ولي در اين مورد نقسي برايم باقي نماد تا بتوانم حرفي بزنم.    

     در آن لحظه سكوت كردم. در راه راننده كه از عزيزان آذري زبان بود به راديو ي ترك زبان گوش مي كرد تا وقتي كه گوينده صحبت مي كرد ما متوجه نبوديم كه راننده به راديو بيگانه گوش مي دهد اما همينكه از راديو ترانه اي با صداي زن پخش شد متوجه موضوع شديم و همانطور كه بايد حدس زده باشيد دوست انقلابي ما بلفورسراسيمه وارد گود شد و اعتراض كرد. پس از رد و بدل شدن جملاتي كوتاه راديو خاموش شد و  سفرمان در سكوت ادامه پيدا كرد. گويي كه پيچ راديو همه سرنشينان را ساكت كرده باشد. در ادامه سفر وانتي را ديديم كه ظاهرا" بنزين تمام كرده بود واز بارش معلوم بود كه زلزله زده است و هر آنچه باقي مانده بود بار كرده بود تا خود و زن وفرزدش كه دو ساله به نظر مي رسيد را نجات دهد. راننده به توصيه ي اين دوست انقلابي مي خواست به آنها كمك كند كه  فرياد يكي از همراهان ما درآمد. اين همكار كه او نيز آذري زبان بود از قضيه ي راديو ناراحت شده بود و به اين صورت قصد تلافي داشت. او گفت: " آقا ماشين اداره است. چرا بي توجهي مي كنيد. اگر حين جا بجايي بنزين هردو ماشين سوختند چه ؟ ماشين به راهش ادامه داد و سكوت دوباره فضاي ماشين را اشغال كرد. شب را در گيلوان مانديم . در يكي از ساختمانهاي به جا مانده در گيلوان هيتهاي اعزامي به منطقه گرد هم آمدند و جلسه اي براي هماهنگي برگزارشده بود كه پس لرزهاي طولاني ساختمان را به شدت لرزاند. اينجا لازم است كمي به حاشيه بروم. در آن زمان راجعه به پهلوانان ايراني و مقايسه آنها با ساموراييها ژاپني فيش برداري مي كردم . در يك لحظه فضاي حاكم بر ساختمان مرا به ياد جلسات ساموراييها انداخت. هيچ كس از جايش تكان نخورد. نماينده رهبري در اين سفر مي شود گفت رييس جلسه بود يك لحظه همه به هم نگاه كردند و اينجا بود كه ساموراييهاي جهاد يكبار ديگر شجاعت خود را به نمايش گذاشتند. هنوز لرزشهاي ديوارها كاملا" تمام نشده بود كه نماينده رهبري ادامه سخنش را پي گرفت. از اينكه در اين جمع حضور داشتم به خود مي بالم.  شب را همراه دوست انقلابيمان روي پشت بام خوابيدم. در منجيل و رودبار فعاليتهاي بچه هاي جهاد آدم را ياد فيلمهاي كه از جبهه نشان مي دهند مي انداخت. مثل اينكه ماهي در آب افتاده باشد همه در جنب و جوش بودند. يادم رفت كه اين نكته راهم بگويم  وقتي تازه وارد منجيل شده بوديم  يك ساختمان سه طبقه ديديم كه كوچكترين آسيبي نديده بود. سه خانم نه چندان محجبه را ديديم كه از پنجره مردمي را كه اسباب و اثاثيه خود را با چنگ و دندان از زير آوار در مي آوردند تماشا مي كردند. فرصت خوبي پيدا كرده بودم كه حق دوست انقلابيمان را  كف دستش بدهم. با نشان دادن زنان بد حجاب اما سلامت به او گفتم: " مثل اينكه تنبيه اينها در برنامه خداوند نبوده است."


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/3 ساعت | لینک ثابت |


ماموريت خوزستان وازدواج برادر خانمم

 

 

     پس از مدتها برنامه ریزی و پس و پيش كردن اوراق تقویمهای روی میزی که معمولا" تدارک یک سفر گروهی ( به خصوص اگر مدیری هم در گروه  باشد) با آن مواجه می شود، تشریفات اداری ماموریت به استان خوزستان تازه تکمیل شده بود که اطلاع پیدا کردم به جشن عروسی برادر خانمم در شهرستان دعوت شده ایم. شرایط دشواری پیش رو داشتم. دست آخر تصمیم گرفتم دو سه روزی که وقت دارم به شهرستان رفته و خودم را روز ماموریت به تهران رسانده با سایر اعضاء گروه عازم سفر بشویم. آمدنم به تهران درست روز قبل از مراسم جشن عروسی یگانه برادر خانمم می توان حدس زد که بی درد سر و غر زدن های  اعصاب خرد کن هم نبوده باشد. به خصوص اگر برای بازگشت در ردیف آخر صندلی های یک مینی بوس که توسط یک گاز پیک نیک گرم بشود مدت ده ساعت در حالی كه سیستم گوارشی آدم هم به هم ریخته باشد سفر کنیم. خلا صه کنم، طبق قرار ساعت 8 صبح روز موعود پشت میزم آماده برای  عزیمت بودم که هر سه تفر دیگر اعضاء هیئت مامور هر یک به دلیلی از آمدن به سفر تلفنی و حضوری عذر خواستند و در نهایت ماموریت لغو شد. درب و داغون از همه آنچه بر من طی این چند روز گذشته بود پشت میز ماتم گرفته بودم که تلفن زنگ زد و پشت خط پدر خانمم بود که با صدایی عصبی گله می کرد : می دانستم ماموریت بهانه بود". 


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/2 ساعت | لینک ثابت |


باند گوشتي

 

 

     روزهاي پاياني سال در گوشه و كنار شنيده مي شد كه قرار است از طرف يكي از شركتهاي تحت پوشش به هر نفر از اعضاء طرح و برنامه 4 كيلو گوشت داده شود. يكي از همكاران كه از ساير قسمتهاي وزارت خانه براي انجام كاري به دفتر مركزي آمده بود در اتاق ما بود كه از هم اتاقيم پرسيدم قضيه ي اين گوشتها چيست كه اكثر بچه ها راجع به آن صحبت مي كنند. متوجه شدم با چشم وابرو سعي دارد به من بفهماند بهتر است بعدا" صحبت كنيم. وقتي آن همكارمان اتاق را تر ك كرد علت اشارات چشم و ابرو را پرسيدم گفت كه كسي خارج از طرح و برنامه نبايد از موضوع  مطلع شود. به او گفتم من به قيمت 4 كيلو گوشت به عضويت هيچ باندي در نمي ايم.

     بن هاي ماهي و ميگو هم ماجراهاي خود را داشت. هر از چندگاهي بر گه هايي كه با آنها مي شد محصولات شيلاتي ارزان گرفت بين كاركنان توزيع مي شد. يكي از بچه هاي خيلي حزب الهي  مسو ليت توزيع بن ها را بر عهده گرفته بود. بن ها شامل ماهي ميگو و كنسرو ماهي بود كه نا م ماه هاي سال روي آنها نوشته شده بود. به اين ترتيب كه در  ماه بخصوصي كه روي بن نوشته شده بود مي بايست براي دريافت كالاي مورد نظر خود به فروشگاه شيلات مراجعه كنيم. رييس از من خواست به اين دوست حزب الهي در توزيع بن ها كمك كنم. هنگام توزيع به نظرم رسيد انصاف را رعايت نمي كند. سهم برابري براي مجرد ها و متاهل ها قايل نبود و توضيح من هم مبني بر اينكه مجردها هم خانواده و تعهدات خود را دارند موثر واقع نمي شد. احساس كردم حضور من كار توزيع را به بن بست مي كشاند كار را به ايشان سپرده اتاق را ترك كردم. قضاوت در باره مردم هميشه برايم سخت بوده است. اگر چه كمي بوي بز دلي مي دهد سعي كرده ام حدالامكان در تصميمي كه احتمال مي دهم اثر سو بر سر نوشت كسي داشته باشد پرهيز كرده ام. نمونه ديگر آن اينكه براي ارزشيابي كاركنان فرمي را در اختيار ايشان مي گذاشتند تا با درج اطلاعاتي از نوع كار خود ارزشيابي نظام داري از خود بكنند. قسمتي از فرم را كه به اخلاق كاركنان مربوط مي شد را مي بايست روسا پر مي كردند. من قلبا" از اين كار خوشم نمي آمد. به همين دليل هرگز نمره اي بابت اخلاق به كسي نداده ام چرا كه باورم اين است كه من صلاحيت نمره دادن به كساني كه از خود من بسيار والاتر هستند را ندارم . صحبت از بن ماهي بود اين را هم بگويم و موضوع را عوض كنيم. آن دوست انقلابي ما كه پيشتر راجع به او صحبت كرده بودم. هم او که با هم به نقاط زلزله زده رفته بودیم و همکلاسی ام در درس کنترل پروژه بود. در مدت يكسالي كه با ما بود هيچوقت بني دريافت نكرد. مي گفت كه اگر همه ي همكاران وزارت خانه شامل دريافت بن مي شوند من هم قبول مي كنم.


نوشته شده توسط احمد صارمي در 2006/10/2 ساعت | لینک ثابت |